نون والقلم


					جلال آل‌احمد











پیش‌درآمد

مجلس اول

مجلس دوم

مجلس سوم

مجلس چهارم

مجلس پنجم

مجلس ششم

مجلس هفتم

پس‌دستک





یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک چوپان بود که یک گله بزغاله داشت و یک کله‌ی کچل، و همیشه هم یک پوست خیک می‌کشید به کله‌اش تا مگس‌ها اذیتش نکنند. از قضای کردگار یک روز آقا چوپان ما داشت گله‌اش را از دور و بر شهر گل گشادی می‌گذراند که دید جنجالی است که نگو. مردم همه از شهر ریخته بودند بیرون و این طرف خندق علم و کتل هوا کرده بودند و هر دسته یک جور هوار می‌کردند و یا قدوس می‌کشیدند. همه‌شان سرشان به هوا بود و چشم‌هاشان رو به آسمان. آقا چوپان ما گله‌اش را همان پس و پناها، یک جایی لب جوی آب، زیر سایه‌ی درخت توت، خواباند و به سگش سفارش کرد مواظب‌شان باشد و خودش رفت تا سر و گوشی آب بدهد. اما هرچه رو به آسمان کرد، چیزی ندید. جز این که سر برج و باروی شهر و بالا سر دروازه‌هاشان را آینه‌بندان کرده بودند و قالی آویخته بودند و نقاره‌خانه‌ی شاهی، تو بالاخانه‌ی سر دروازه‌ی بزرگ، همچه می‌کوبید و می‌دمید که گوش فلک را داشت کر می‌کرد. آقا چوپان ما همین جور یواش یواش وسط جمعیت می‌پلکید و هنوز فرصت نکرده بود از کسی پرس و جویی بکند که یک دفعه یکی از آن قوش‌های شکاری دست‌آموز مثل تیر شهاب آمد و نشست روی سرش. از آن قوش‌هایی که یک بزغاله را درسته می‌برد هوا. و آقا چوپان ما تا آمد بفهمد کجا به کجاست، که مردم ریختند دورش و سردست بلندش کردند و با سلام و صلوات بردندش. کجا؟ خدا عالم است. هرچه تقلا کرد و هر چه داد زد، مگر به خرج مردم رفت؟ اصلاً انگار نه انگار!

به خودش گفت: «خدایا! مگه من چه گناهی کرده‌ام؟ چه بلایی می‌خوان سرم بیارن؟ خدا رو شکر که از شر این حیوون لعنتی راحت شدم. نکنه آمده بود چشام رو درآره!...» و همین جور با خودش حرف می‌زد که مردم دست به دست رساندندش جلوی خیمه و خرگاهی شاهی و بردندش تو. آقا چوپان ما از ترس جانش، دو سه بار از آن تعظیم‌های بلند بالا کرد و تا آمد بگوید «قربان...» که شاه اخ و پیفی کرد و به اشاره‌ی دست فهماند که ببرندش حمام و لباس نو تنش کنند و برش گردانند.»

آقا چوپان ما که بدجوری هاج و واج مانده بود و دلش هم شور بزغاله‌ها را می‌زد، باز تا آمد بفهمد کجا به کجاست که سه تا مشربه آب داغ ریختند سرش و یک دلاک قلچماق افتاد به جانش. این جای قضیه البته بسیار خوب بود. چون آقا چوپان ما سال‌های آزگار بود که رنگ حمام را ندیده بود. البته سال و ماهی یک بار اگر گذارش به رودخانه‌ی باریکه‌ای می‌افتاد تنی به آب می‌زد؛ اما غیر از شب عروسیش، یادش نبود حمام رفته باشد و کیسه کشیده باشد. این بود به که قضا تن داد و پوست خیک را از کله‌اش کشید و تا کرد و گذاشت کنار؛ و ته و توی کار را یواش یواش از دلاک حمام درآورد که تا حالا کله‌ی این جوری ندیده بود و ماتش برده بود. قضیه از این قرار بود که هفته‌ی پیش سرب داغ تو گلوی وزیر دست راست پادشاه مانده بود و راه نفسش را بسته بود و حالا این جوری داشتند برایش جانشین معین می‌کردند.

آقا چوپان ما خیالش که راحت شد، سر درد دل را با دلاک وا کرد و تا کار شست و شو تمام بشود و شال و جبه‌ی صدارت بیاورند تنش کنند، فوت و فن وزارت را از دلاک یاد گرفت، و هرچه فدایت شوم و قبله‌ی عالم به سلامت باشد و از این آداب بزرگان شنیده بود، به خاطر سپرد و دلاکه هم کوتاهی نکرد و تا می‌توانست کمرش را با آب گرم مالش داد که استخوان‌هاش نرم بشود و بتواند حسابی خودش را دولا و راست بکند. و کار حمام که تمام شد، خودش را سپرد به خدا و رفت توی جبه‌ی صدارت.

اما از آن جا که آقا چوپان ما اصلاً اهل کوه و کمر بود، نه اهل این جور ولایت‌ها و شهرها، با این جور بزرگان و شاه و وزرا؛ و از آن جا که اصلاً آدم صاف و ساده‌ای بود؛ فکر بکری به کله‌اش زد. و آن فکر بکر این که وقتی از حمام درآمد کپنک و چاروخ‌ها و پوست خیک کله‌اش را با چوب دستی گله چرانیش پیچید توی یک بخچه و سپرد به دست یکی از قراول‌ها و وقتی رسید به کاخ وزارتی اول رفت تو زیرزمین‌هاش گشت و گشت تا یک پستوی دنج گیر آورد و بخچه را گذاشت توی یک صندوق و درش را قفل کرد و کلیدش را زد پرشالش و رفت دنبال کار وزارت و دربار.

اما بشنوید از پرقیچی‌ها و زیر دست راست قبلی، که با آمدن آقا چوپان ما دست و پاشان حسابی تو پوست گردو رفته بود و از لفت و لیس افتاده بودند؛ چون که آقا چوپان وزیر شده‌ی ما سور و ساتشان را بریده بود و گفته بود، به رسم ده «هر که کاشت باید درو کند.»... جان دلم که شما باشید این پرقیچی‌ها نشستند و با وزیر دست چپ ساخت و پاخت کردند و نقشه کشیدند که دخل این وزیر دهاتی را بیاورند که خیال کرده کار وزارت مثل کدخدایی یک ده است. این بود که اول سبیل قابچی‌باشی مخصوص وزیر جدید را چرب کردند و به کمک او زاغ سیاهش را چوب زدند. و زدند و خبرچینی کردند و کردند و کردند تا فهمیدند که وزیر جدید، هفته‌ای یک روز می‌رود توی پستو و یک ساعتی دور از اغیار یک کارهایی می‌کند، این دمب خروس که به دست‌شان افتاد رفتند و چو انداختند و به گوش شاه رساندند که چه نشسته‌ای، وزیر دست راست هنوز از راه نرسیده یک گنج به هم زده، گنده‌تر از گنج قارون و سلیمان. و همه‌اش را هم البته که از خزانه‌ی شاهی دزدیده! شاه هم که خیلی عادل بود و رعیت‌پرور و به همین دلیل سالی دوازده تا دوستاق خانه‌ی تازه می‌ساخت تا هیچ کس جرأت دزدی و هیزی نکند؛ با وزیر دست چپ قرار گذاشت که یک روز سربزنگاه بروند، گیرش بیاورند و پته‌اش را روی آب بیندازند.

جان دلم که شما باشید، راویان شکرشکن چنین روایت کرده‌اند که وقتی روز و ساعت موعود رسید، شاه با وزیر دست چپ و یک دسته قراول و یساول و همه‌ی پرقیچی‌ها راه افتادند و هلک و هلک رفتند سراغ پستوی مخفی و وزیر دست راست، و همچه که در را باز کردند و رفتند تو، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورند! دیدند وزیر دست راست نشسته، پوست خیک به کله‌اش کشیده، جبه‌ی وزارت را از تنش درآورده، همان لباس‌های چوپانی را پوشیده و تکیه داده به چوب دستی زمخت و قدیمش و دارد های های گریه می‌کند، شاه را می‌گویی چنان تو لب رفت که نگو. وزیر دست چپ و پرقیچی‌ها که دیگر هیچ چی.

باقیش را خودتان حدس بزنید. البته وزیر دست راست از این دردسرهای اول کار که راحت شد یک نفر آدم امین را روانه‌ی ده آبا اجدادیش کرد که تاوان گله‌ی مردم ده را که آن روز لت و پار شده بود، بدهد. چون آقا چوپان ما بعدها فهمید که همان روز هر کدام از بزغاله‌ها مردنی‌های گله‌اش را یکی از سردمداران و قداره‌بندهای محله‌های شهر، جلوی موکب شاهی قربانی کرده. و از زیر این دین که بیرون آمد زن و بچه‌هاش را خواست به شهر و بچه‌ها را گذاشت مکتب و به خوشی و سلامت زندگی کردند و کردند و کردند تا قضای الهی به سر آمد و نوبت وزارت رسید به یکی دیگر. یعنی وزارت دست راست مغضوب شد و سر سفره‌ی دربار زهر ریختند تو غذاش و حکیم‌باشی دربار که حاضر و ناظر بود به اسم این که قولنج کرده، دستور داد زود برسانندش به خانه. آقا چوپان ما که وزارت بهش آمد نکرده بود، فوراً شستش خبردار شد. به خانه که رسید گفت رو به قبله بخوابانندش و بچه‌هاش را صدا کرد و بهشان سپرد که مبادا مثل او خام جبه‌ی صدارت بشوند و این هم یادشان باشد که از کجا آمده‌اند و بعد هم سفارش چاروخ و کپنک چوپانیش را به آن‌ها کرد و سرش را گذاشت زمین و بی سر و صدا مرد و چون در مدت وزارت ، نه مال و منالی به هم زده بود و نه پول و پله‌ای اندوخته بود تا کسی مزاحم زن و بچه‌اش بشود، این بود که زن و بچه‌هاش بعد از خاک کردن او برگشتند سر آب و ملک اجدادی. دخترها خیلی زود شوهر کردند و رفتند و مادره هم فراق شوهرش را شش ماه بیش‌تر تحمل نکرد. اما پسرها که دو تا بودند چون پشتشان باد خورده بود و بعد از مدت‌ها شهرنشینی، پینه‌ی دست‌هاشان آب شده بود و دیگر نمی‌توانستند بیل بزنند و او یاری کنند؛ یک تکه ملکی را که وارث پدری داشتند، فروختند و آمدند شهر و چون کاری دیگر از دست‌شان بر نمی‌آمد شروع کردند به مکتب‌داری...

خوب. درست است که قصه‌ی ما ظاهراً به همین زودی به سر رسید، اما شما می‌دانید که کلاغه اصلاً به خانه‌اش نرسید و درین دور و زمانه هم هیچ کس قصه‌ی به این کوتاهی را از کسی قبول نمی‌کند. و از قضای کردگار ناقلان اخبار هم این قصه را فقط به عنوان مقدمه آورده‌اند تا حرف اصل کاریشان را برای شما بزنند. این است که تا کلاغه به خانه‌اش برسد، می‌رویم ببینیم قصه‌ی اصل کاری کدام است دیگر.





حالا باز هم یکی بود و یکی نبود. در یک روزگار دیگر، دو تا آمیرزا بنویس بودند که هر کدام دم یک در مسجد جامع شهر بزرگی که هم شاه داشت هم وزیر، هم ملا داشت و هم رمال، هم کلانتر و هم داروغه و هم شاعر و هم جلاد؛ صبح تا شام قلم می‌زدند و کار مردم شهر را راه می‌انداختند. یکی شان اسمش آمیرزا اسدالله بود و آن یکی آمیرزا عبدالزکی. هر دو از توی مکتب‌خانه با هم بزرگ شده بودند و سواد و خط و ربطشان، بفهمی نفهمی عین هم دیگر بود و گذشته از همکاری، محل کسب‌شان هم نزدیک هم بود. هر دو تاشان هم زن داشتند و هر کدام هم سی چهل ساله مردی بودند. اما آمیرزا عبدالزکی بچه نداشت و این خودش درد بی‌درمانی شده بود. و گرچه کار و بارشان از آمیرزا اسدالله خیلی بهتر بود، هفته‌ای هفت روز با زنش حرف و سخن داشت که مدام پسه‌ی دو تا بچه دیگر گرد و قنبلی آمیرزا اسدالله را تو سر شوهرش می‌زد. گرچه از قدیم و ندیم گفته‌اند که همکار چشم دیدن همکار را ندارد، اما وضع کار و روزگار این دو تا آمیرزا بنویس جوری بود که لازم نمی‌دیدند چشم و هم چشمی کنند. آن که بچه نداشت پول و پله داشت و با بزرگان می‌نشست و آن که مال و منالی نداشت دو تا بچه‌ی مامانی داشت که یک موی گندیده‌شان را به تمام دنیا با بزرگانش نمی‌داد. ازین گذشته آدم با سواد توی آن شهر، گر چه پایتخت بزرگی بود، خیلی کم بود، و اگر قرار می‌شد هر کدام از اهل شهر، دست کم سالی یک عریضه شکایت به کلانتر محل یا داروغه‌ی شهر بنویسد کار آن قدر بود که این دو تا همکار، تو پای همدیگر نپیچند. در صورتی که در آن شهر ماهی یک بار یک نفر را از بالای بارو می‌انداختند تو خندق جلوی گرگ‌های گرسنه؛ و هر دو ماهی یک بار هم یکی را شمع آجین می‌کردند و صبح تا غروب دور شهر می‌گرداندند، تا کسی جرأت دزدی و هیزی نکند. و به هر صورت مشتری میرزا بنویس‌های ما چندان کم نبود. و به همین مناسبت دوستی‌شان را که حفظ کرده بودند هیچ چی، گاهی گداری هم در عالم رفاقت زیر بال هم دیگر را می‌گرفتند. دیگر این که از هم رودربایستی نداشتند؛ از اسرار هم دیگر باخبر بودند؛ زیاد اتفاق می‌افتاد که با هم درددل کنند. اما هر کدامشان هم در زندگی برای خودشان راهی را انتخاب کرده بودند و فضولی به کار هم دیگر نمی‌کردند. خوب حالا چه طور است برویم سراغ یکی یکی این دو تا میرزابنویس و ببینیم حال و روزگار هر کدام چه طورها بود.

جان دلم که شما باشید از شش تا شکمی که زن آمیرزا عبدالله برایش زاییده بود، فقط دوتاشان مانده بودند. یکیش پسر دوازده ساله‌ای بود به اسم حمید که صبح‌ها می‌رفت مکتب و عصرها دم‌پر باباش می‌گشت و فرمان می‌برد و راه و رسم میرزابنویسی را یاد می‌گرفت و آن یکیش دختر هفت ساله‌ی تودل‌برویی بود به اسم حمیده که صبح تا شام پابه‌پای مادرش راه می‌رفت و براش شیرین‌زبانی می‌کرد و از سبزی پاک کردن گرفته تا گوشت کوبیدن؛ هر کاری که مادر بهش می‌گفت، راه می‌انداخت. خانه‌شان دو اتاق داشت با یک حوض. و یک باغچه‌ی کوچولو هم داشتند به اندازه ی یک کف دست که بچه‌ها توش، لاله عباسی کاشته بودند و خودشان هم آبش می‌دادند. توی حوض‌شان هم پنج تا ماهی گل گلی، صبح تا شام دنبال هم می‌کردند. یکی از اتاق‌هاشان را با دو قالیچه‌ی ترکمنی فرش کرده بودند. و یک جفت لاله سر طاقچه اش گذاشته بودند و اتاق دیگر با زیلو فرش شده بود و دو دست رخت خواب بالای اتاق بود و سر طاقچه‌ها هم، زیادی کاسه بشقاب مسی و چینی‌شان را چیده بودند یا از این جور خرت و خورت‌های زندگی. یک دانه یخدان هم گذاشته بودند گوشه‌ی همین اتاق که لباس‌هاشان را توش می‌گذاشتند و جزو این لباس‌ها هم یک کپنک پاره پاره بود با یک جفت چاروخ و یک عصای گره گوله‌دار که زن میرزا اسدالله از دست‌شان به عذاب آمده بود و نمی‌دانست چرا میرزا آن قدر بهشان دل بسته و نمی‌گذارد بدهندشان به قبا آر خلقی.

زن میرزا اسدالله اسمش زرین تاج بود. از آن زن‌های کدبانو که از هر انگشت‌شان هنری می‌ریزد و یک تنه یک اردو را ناهار می‌دهند. اما حیف که توی زندگی میرزا، خبری از سور و مهمانی نبود چه برسد به مهمانی اردو. نه برو بیایی، نه سفره‌ی رنگینی. نه اسب و استری. و نه کلفت و نوکری. حتی گاهی که زرین تاج خانم، حالش خوب نبود مجبور بود دسته هونگ را بدهد به دست دختر نازنینش که گوشت بکوبد. دلش خون بود. اما چاره‌ای نداشت. با همه‌ی این‌ها گاهی که دلش خیلی از دست روزگار سر می‌رفت، تلافی‌اش را سر آمیرزا در می‌آورد. یک روز سر این که چرا چادر چاقچور درخشنده خانم (زن آمیرزا عبدالزکی) نونوارتر است؛ روز دیگر سر این که چرا میرزا دیر به خانه آمده یا چرا دستش همیشه مرکبی است؛ روز دیگر سر این که چرا میراب محل آب اول را که پر از گل و لجن است تو آب انبارخانه‌ی آن‌ها ول کرده؛ و از این جور حرف و سخن‌ها... اما این بگومگوها هیچ وقت به قهر و دعوا نمی‌کشید و شب نشده زن و شوهر آشتی می‌کردند و از نو.

اما کار و بار میرزا اسدالله ازین قرار بود که صبح ناشتایی که می‌کرد قلم‌دانش را می‌زد پر شالش و به امید حق می‌رفت دم در مسجد جامع شهر. بساطش را که یک میز کوچک بود و یک پوست تخت، از توی کفش‌دانی مسجد در می‌آورد و کنار در مسجد بزرگ، تو دالان، پوست تخت را پهن می‌کرد زیر پاش و دوزانو می‌نشست پشت میز به انتظار مشتری. و کارش کاغذنویسی بود. با خط خوش نستعلیق و حاشیه پهن و آخر خط‌ها سربالا و با آداب تمام. و از هر کاغذی که می‌نوشت صنار می‌گرفت. نرخ داشت. مشتری‌هایش هم کاسب کارهای بازار بودند که حواله‌ی برنج و روغن و نخود لوبیا برای تجار می‌فرستادند یا بیجک و رسید و پته به هم می‌دادند؛ یا خاله‌چادرهایی که پنهانی از شوهرشان به قوم و خویش‌ها کاغذ می‌نوشتند و از هووی تازه‌شان درددل می کردند و از مادرشوهرشان، یا کلفت نوکرهایی که از ولایت خودشان دور افتاده بودند و توی شهر گیر کرده بودند و دلشان برای هم‌ولایتی‌شان تنگ شده بود و توی کاغذ، احوال یک یکی گاو و گوسفندهای باباشان را می‌پرسیدند و به همه‌ی اهل ده جدا جدا سلام می‌رساندند و برای چاق شدن الاغ گر گرفته‌ی خانواده دوا درمان سفارش می‌دادند... دیگر برای‌تان بگویم یا عمله بناها که مزد تابستان‌شان را به ولایت می‌فرستادند، یا آدم‌هایی که شکایتی داشتند و می‌خواستند عریضه به حاکم و کلانتر و دیوان‌خانه بنویسند. و این جور مشتری ها از دیگران بیش‌تر بودند. چون وقتش که شد، برای‌تان بگویم که اوضاع آن روزگار چه جوری بود و چرا سنگ رو سنگ بند نمی‌شد و چرا دست به دل هر که می‌گذاشتی ناله‌اش به فلک بود.

جان دلم که شما باشید، هفته‌ای دو سه تا بچه مکتبی بودند که چون اولاد اعیان و اشراف بودند و ننه باباشان حیف‌شان می‌آمد که انگشت بچه‌هاشان زیر فشار قلم پینه ببندد، مشق‌شان را می‌زدند زیر بغل لله‌باشی‌ها و می‌فرستادند برای میرزا اسدالله که فوری می‌نوشت و بر می‌گرداند و همین کار خودش برای میرزا هفته‌ای چارعباسی، گاهی یک قران، گاهی هم بیش‌تر مداخل داشت. بگذریم که این جور کارها گاهی شب‌های میرزا اسدالله را هم می‌گرفت و پیه سوزش تا بوق سگ روشن بود و بچه‌ها بی‌خواب می‌شدند و داد زرین تاج خانم در می‌آمد؛ اما شکم چهار نفر را سیر کردن در آن عهد و زمانه هم کار آسانی نبود و فردا صبح که میرزا دست می‌کرد پر شالش و صناری‌ها و عباسی‌ها و پنابادها را می‌ریخت تو دامن زنش، اوقات تلخی تمام می‌شد سر بچه‌ها به جای دیگر گرم بود، روی همدیگر را هم می‌بوسیدند.

دیگر از راه‌های مداخل میرزا اسدالله این بود که گاهی چشم آخوندها و کلم به سرها را دور ببیند و صلح‌نامه یا وصیت‌نامه‌ای برای حاج آقاهای محل بنویسد یا قباله‌ی خرید و فروش خانه و دکان و ملکی را.

البته اگر آخوندها که نماینده‌ی حاکم شرع بودند، بو نمی‌بردند و گند قضیه در نمی‌آمد، این جور کارها درآمد کلانی داشت و یک قباله‌اش می‌ارزید به یک سال قلم زدن. حتی گاهی به کاسه نبات و طاقشال هم وصال می‌داد. اما حیف که این لقمه‌های گنده به راحتی از گلو پایین نمی‌رفت.و در تمام مدت این پانزده سالی که میرزا اسدالله جای باباش نشسته بود، فقط سه بار از این کارها پا داده بود؛ که دفعه‌ی آخرش مال سه سال پیش بود. و از همان سربند نزدیک بود روزگار میرزا سیاه شود. و همین قضیه هم باعث شد که میزان‌الشریعه، امام جمعه‌ی شهر و حاکم شرع، دم لوله هنگ‌دارباشی مسجد را دیده بود که زاغ سیاه میرزا را چوب بزند و سیر تا پیاز کار هر روزه‌اش را به گوش کلانتر محل برساند.

آن دفعه‌ی آخری، قضیه ازین قرار بود که آمده بودند میرزا را برده بودند تا وصیت‌نامه‌ی حاج عبدالغنی را بنویسد که پیر و خرفت شده بود و زن‌های صیغه‌ای و عقدیش می‌ترسیدند، وصیت نکرده سرش را بگذارد زمین و حاکم و داروغه که دست روی اموالش گذاشتند، چیزی به کور و کچل‌های آن‌ها نرسد. از قضای کردگار حاجی درست یک هفته بعد از وصیت ریق رحمت را سر کشیده بود و کلانتر و داروغه که انبان‌ها دوخته بودند، به محض این که چشم‌شان به خط و مهر میرزا اسدالله افتاده بود دود از کله‌شان بلند شده بود، اما هیچ کاری نتوانسته بودند بکنند. چون دست خط میرزا را تمام اهل محل به احترام و اعتبار می‌شناختند و می‌دانستند که تو هیچ معامله‌ای یک نقطه زیادی روی هیچ کلمه‌ای نمی‌گذارد. این بود که کلانتر محل کسی را فرستاده بود پیش همین میزان‌الشریعه که به عنوان دخالت در کار دیوان شرع، میرزا اسدالله را همان در محل کارش، وسط بازار، شلاق بزنند. و حقش را بخواهید خدا پدر ریش‌سفیدها و پیر و پاتال‌های محل را بیامرزد که اگر دیر جنبیده بودند کار از کار گذشته بود. ده دوازده تاشان راه افتاده بودند و به سرکردگی حکیم‌باشی محل که دایی میرزا اسدالله بود، رفته بودند پیش میزان‌الشریعه، امام جمعه‌ی شهر، و التزام داده بودند که دیگر میرزا در کار حکیم شرع دخالت نکند. و میزان‌الشریعه هم که نقداً وجه ثلث و خمس و زکات حاج عبدالغنی را از دست داده بود، اما دلش نمی‌خواست در مرگ هر کدام از آن ریش سفیدها به همین اندازه مغبون بشود، این بود که رضایت داد و شکایت حاکم شرع را پس گرفت و کلانتر را هم یک جوری راضی کردند و سر و صداها خوابید و راستش ریش سفیدهای محل هم همین جوری در این کار دخالت نکرده بودند یا فقط به احترام حکیم‌باشی که گذر پوست هر کدام‌شان روزی به دباغ‌خانه‌اش می‌افتاد؛ بلکه بیش‌تر به این علت به نفع میرزا اسدالله پادرمیانی کردند که خودشان هم برای آن جور معامله‌ها و قباله‌نویسی‌ها و وصیت‌ها بیش‌تر مایل بودند، بی سر و صدا بیایند سراغ آدم قانع و مطمئنی مثل میرزا و هیچ وقت سراغ حاکم شرع یا کلانتر و داروغه نروند. چون برای هر کار مالی کوچکی یا برای هر معامله‌ی مختصری اگر قرار بود پای حاکم شرع و حاکم عرف و دیوان‌خانه به میان بیاید، آن قدر درباره عوارض و عشریه و خمس و مال الله و رد مظالم و دیگر حقوق عقب افتاده سخت می‌گرفتند که گاهی از اصل معامله هم بیش‌تر خرج بر می‌داشت. به این مناسبت بود که ریش سفیدهای محل به آن عجله پادرمیانی کردند و آبروی میرزا اسدالله را خریدند و با من بمیرم تو بمیری، خود میرزا را هم راضی کردند که بعد از نماز مغرب، برود جلوی روی همه‌ی اهل محل، دست میزان‌الشریعه را ببوسد و بعد از آن هم تا می‌تواند علناً کاری به این کارها نداشته باشد.

این جوری که دیدید، گرچه کارهای نان و آب‌دار کم‌تر به تور میرزا اسدالله می‌خورد، اما دست کم روزی بیست سی تا کاغذ و پته و حواله و عریضه شکایت می‌نوشت و با همین‌ها نان و آب بچه‌ها را در می‌آورد و قناعت می‌کرد، البته چون علاوه بر اعتمادی که اهل محل بهش داشتند، خط و ربطشان هم خوب بود و در آداب تذهیب و تشعیر و آب و رنگ هم دست داشت، سالی یکی دو تا مشتری کلان گیرش می‌آمد که می‌خواست دیوان حافظی با غزلیات شمسی را برایش بنویسد یا رباعیات خیام را تذهیب کند یا زادالمعادی را روی طومار بیاورد. خاکه زغال زمستان و لباس شب عید بچه‌ها هم از این راه در می‌آمد.

جان دلم که شما باشید سرتاسر کار میرزا همین جورها بود. راه کارش را هم خوب بلد بود. کاغذهایی را می‌نوشت بسته به این که مشتری چه جور آدمی باشد و طرفش چه جور، القاب و تلقاب می‌داد و می‌دانست که با هر کسی چه جور تا کند. یا به هر کسی چه عنوان و خطابی بدهد. از کاغذ به برادر و خواهر گرفته تا شکایت به کلانتر و داروغه و حتی دربار، همه را بلد بود چه جور شروع کند و چه جور ختم کند و چه جور مطلب را بپروراند که به هیچ جا برنخورد؛ یا این که کجای کاغذ، شعر جا بدهد و کجاش مثل عربی و آیه‌ی قرآن. از بس هم عریضه‌ی شکایت نوشته بود، راه همه‌ی سوراخ سمبه های حکومتی و دیوان‌خانه و دوستاق‌خانه را می‌دانست و می‌دانست شاکی چه کارها باید بکند و دم چه کسانی را باید ببیند به عریضه‌اش بگیرد. و باز هم از بس رسید و برات نوشته بود به همه‌ی سوراخ پستوهای زندگی اهل محل آشنا بود و می‌دانست هر کدام چقدر آب و ملک دارند؛ چند تا زن و بچه دارند؛ و غم و غصه‌ها و گرفتاری‌های هر کدامشان چیست. به همین مناسبت اگر کسی عروسی داشت یا، خدای نکرده عزا؛ اگر کسی، زبانم لال، ورشکست می‌شد یا می‌مرد؛ اول کسی را که خبر می‌کردند میرزا اسدالله بود. برای این که برود ترتیب شربت و خوانچه و قاب و قدح مجلس را بدهد یا بفرستد دیگ و دیگ‌برش را حاضر کند یا دعوتش را بنویسد. روی این زمینه‌ها بود که سرتاسر اهل محل از در مسجد جامع شهر تا نزدیکی‌های ارگ حکومتی، میرزا را می‌شناختند و باهاش سلام و علیک داشتند. شاید بشود گفت دوستش هم داشتند. اما راستش را بخواهید در کار مردم آن عهد و زمانه نمی‌شود به راحتی حکم کرد. چون از بس گرفتاری داشتند و خاک توسری، و از آن جا که هر کاری، از نان خوردن گرفته تا دختر شوهر دادن، براشان عزا بود؛ حق داشتند که زیاد هم به فکر آمیرزا اسدالله نباشند. اما این قدرش را می‌شود حکم کرد که چون میرزا اسدالله هم یکی از احتیاجات اهل محل بود، همان قدر که رعایت لوله‌هنگ‌دارباشی مسجد را می‌کردند که مبادا یک روز تنگشان بگیرد و آفتابه‌شان دیر حاضر بشود؛ همین قدر هم رعایت میرزا اسدالله را می‌کردند. نه کم‌تر و نه بیش‌تر. درست است که میرزا اسدالله به هر صورت سر و کارش با قلم بود که اولین خلقت عالم است و شعر می‌دانست و هر چه بود با آن یکی سر و کارش مدام با لوله‌هنگ بود و بوی گند، از زمین تا آسمان فرق داشت؛ اما برای اهل محل و مردم آن روزگار همین قدر که یکی اسب و استر نداشت و حاجب و دربانی جیره‌خورش نبود و مهتری دنبال قاطرش سگ دو نمی‌زد، تا مجبور باشند تعظیم و تکریمش کنند و بادمجانش را دور قاب بچینند، کافی بود که او را هم یکی مثل خودشان بدانند و رفتاری را باهاش بکنند که با همه می‌کنند.

خوب. این کار و بار میرزا اسدالله. حالا برویم سراغ آن یکی میرزا بنویس. جان دلم که شما باشید آمیرزا عبدالزکی آدمی بود صاحب عنوان و به زحمت می‌شد بهش گفت میرزا بنویس. اما چون به هر صورت او هم از راه قلم و کاغذ نان می‌خورد، چاره‌ای نداریم جز این که او را هم اهل همین بخیه بدانیم. همان جور که خود او هم چاره‌ای نداشت جز این که همکاری با میرزا اسدالله را به میل و رغبت قبول کند. به هر جهت، این آمیرزای دوم، دم آن یکی در مسجد جامع، اول بازار بزرگ، یک حجره‌ی حسابی داشت که با قالیچه‌های کردی و کاشی فرشش کرده بود و برای مشتری‌هایش مخده گذاشته بود و به محض این که یکی از در می‌آمد تو، بسته به این که چه جور آدمی بود و چه کاری داشت، پادوش را صدا می‌کرد که برود از آب انبار مسجد آب خنک بیاورد یا شربت گلاب برایش درست کند. بله همین طور که دیدید پادو هم داشت. گاهی وقتی هم پیش می‌آمد که توی مجالس بزرگان و آن جاها که بی‌اهن و تلپ نمی‌شود رفت؛ میرزا عبدالزکی پادوش را گر چه سواد نداشت؛ شروع می کرد به سرکوفت زدن بهش که «خاک بر سر، اگر سواد داشتی حالا تو هم واسه‌ی خودت آدمی بودی.» و از این حرف‌ها. باری آمیرزا عبدالزکی گر چه بچه نداشت، اما اقبالش بلند بود. یک خانه داشت با پنج شش تا اتاق، بیرونی و اندرونی. و دو تا زیرزمین و یک حوض خانه و بیا و برو. و همه جا با قالیچه‌های جور واجور فرش شده، و اتاق‌ها پر از جار و یخدان و مخده و مجری‌های بزرگ و کوچک. یک کلفت زبر و زرنگ هم داشت که کارهای خانه را می‌رسید و درخشنده خانم، زنش، سنگین و رنگین می‌آمد و می‌رفت و دست به سیاه و سفید نمی‌زد و برای خودش خانمی می‌کرد. و راستش را بخواهید حق هم داشت. چون زنی بود متشخص و از قوم و خویش‌های خانلرخان، مقرب دیوان که قرار بود در سلام رسمی آینده، ملک‌الشعرای دربار بشود. یعنی این درخشنده خانم یک نوه‌ی عمه‌ای داشت که می‌شد پسردایی خانلرخان و این خویشاوندی در آن دور و زمانه خیلی بود و به فیس و افاده‌اش می‌ارزید. گناهش گردن راویان اخبار که می‌گویند غیر از همه‌ی این‌ها دندان خود خانلرخان هم پیش این درخشنده خانم گیر کرده بود...

و گرچه خوب نیست آدم گناه کسی را به گردن بگیرد، خود میرزا عبدالزکی هم قضیه را می‌دید و زیر سبیلی در می‌کرد. چون از همین راه با ملک‌الشعرای آینده دربار رفت و آمد پیدا کرده بود که هر وقت قصیده‌ای می‌گفت، مثلا درباره‌ی صدای آروق وزیر دواب بعد از خوردن شکرپلو، یا هر وقت مرثیه‌ای می گفت، مثل آن دفعه که کره‌خر سوگلی قبله‌ی عالم سقط شده بود، نوشته‌اش را می‌داد دست میرزاعبدالزکی که ببرد و به قلم دودانگی رقاع روی یک طومار بلند بنویسد و دورش را با آب زعفران و لاجورد گل و بته بیندازد و بیاورد. و این قدر هم لوطی‌گری داشت، گاه و بی‌گاه پیش خواجه نورالدین صدراعظم یا پیش مستوفی‌الممالک، اسمی از میرزا ببرد و یا هر وقت پا داد، سفارشش را به داروغه و کلانتر بکند، البته میرزا هم راه کارش را بلد بود. هیچ وقت برای این جور خدمت‌های ناقابل توقع مزد و انعامی از ملک‌الشعرای حتمی آینده نداشت. همین قدر که به خانه‌اش راه داشت، کافی بود. آخر خانلرخان جمعه‌های اول هر ماه بار عام مانندی می‌داد به تقلید دربار، که همه‌ی قوم و خویش‌ها می‌رفتند. با سر هم می‌رفتند. میرزا هم صبح جمعه اول هر ماه با زنش راه می‌افتاد و می‌رفت دیدن خانلرخان. زن‌ها توی اندرونی و مردها توی بیرونی. و در همین یک مجلس هم هر کسی هزار کار انجام می‌داد.

جان دلم که شما باشید، درست است که به حساب همین خویشاوندی، میزان‌الشریعه هم گاهی به میرزای ما کاری رجوع می‌کرد و هر وقت عروسی و عقدی تو بزرگان بود او را به عنوان محرر با خودش می‌برد که به هر صورت هیکلی داشت و شال سبز پت و پهنی می‌بست و بلد بود جبه‌ی ترمه بپوشد و درست و حسابی با هر کدام از اعیان سلام و احوال‌پرسی کند. و این را هم بلد بود که تا آقا خطبه را تمام کند و بله را به هزار زحمت از عروس عزیزدردانه در بیاورد، قباله را حاضر کرده باشد و دیباچه‌اش را نوشته باشد و برای امضای آقا و شهود عقد حاضر کرده باشد. چرا که سید بود و از قدیم و ندیم گفته‌اند که این جور کارها برازنده‌ی اولاد پیغمبر است. به همین علت هم بود که میرزا هیچ وقت شال سبزش را فراموش نمی‌کرد و به مردم حالی کرده بود که دستش خوب است و دعاش بخت‌گشاست و کم‌کم هم داشت مردم را عادت می‌داد که بهش بگویند: «آقا». نه برای این که «میرزا» عنوان کوچکی برایش باشد، نه. به این علت که دعانویس اصلاً باید «آقا» باشد.

باری، میرزا عبدالزکی دعا می‌نوشت. حرز جواد می‌داد برای فرار از سربازی، برای دفع مضرت و چشم زخم، برای بستن دهن مار و عقرب، برای بخت‌گشایی، برای پاگیر شدن بچه‌های مردنی و برای هزار درد بی‌درمان دیگر که علاجش از حکیم‌باشی‌ها بر نمی‌آمد. و برای هر کدام از این جور دعاها، یک دو قرانی نقره می‌گرفت. او هم نرخ داشت. البته اگر مشتریش از اعیان و اشراف نبود و خودش‌دست نمی‌کرد و یک سکه‌ی طلا روی میز تحریر میرزا نمی‌گذاشت. و خوبی کار میرزا عبدالزکی همین بود که بیش‌تر مشتری‌هایش از زن‌های اعیان و اشراف بودند و از بزرگان شهر. که اغلب طلسم و چشم‌بندی می‌خواستند یا پسه‌ی کفتار یا مهره‌ی مار. گاهی گداری هم جادو و جنبل. و برای خاطر همین جور مشتری‌ها بود که میرزا عبدالزکی توی مجری‌اش مهرگیاه و مغز خر و سبیل پلنگ هم داشت و توی گنجه‌ی عقب حجره‌اش موش و میمون و مار و عقرب خشکیده، نگه می‌داشت. و از شما چه پنهان تازگی‌ها یک تابوت لکنته هم تهیه کرده بود که دمرو می‌گذاشت کنار حجره و رویش یک قالیچه‌ی ترکمنی انداخته بود تا هر کسی نفهمد و هول نکند. هر که چله‌بری داشت تو تابوت می‌خوابید؛ هر که دوای محبت می‌خواست مهرگیاه و مغز خر می‌برد؛ هر که دشمن داشت موش مرده و عقرب خشکیده می‌برد و همین جور... البته میرزا اسدالله، به هم بخورد خیلی رعایت حکیم‌باشی محل را می‌کرد و تا می‌توانست دوای خوردنی تو قوطی‌ها و بسته‌های جادو و جنبل نمی‌گذاشت. و اگر هم می‌گذاشت، یواشکی بود و از طرف با هزار التماس و قسم و آیه می‌خواست که رنگ و دوا را حتی آسمان هم نباید ببیند. و این خوردنی‌ها عبارت بود از خاکستر قلم مرده، آب چله زائو، ریشه‌ی اسفندقه، خاک گورستان و از این جور چیزها که با تباشیر هندی و جوز کوهی و آب زعفران معجون می‌کرد و حب می‌ساخت و می‌داد دست مشتری و نرخ این کار دیگر دو قران نبود. بلکه پنج قران بود.

یک راه دیگر درآمد میرزا عبدالزکی تهیه‌ی جنگ بود برای مداح‌ها. برای این جوانک‌های خوش آب و رنگ که دور فینه‌ی سرخشان شالمه‌ی سبز می‌بستند و گیوه‌ی ملکی به پا و عبای خاچیه به دوش، از این منبر به آن منبر و از این مجلس به آن مجلس، با دو بیت شعر همه‌ی امام‌ها را می‌کشتند یا مدح می‌کردند. و همه جا هم جاشان بود. چه در عروسی چه در عزا. در عید مولود، در ختنه سوران، در ولیمه‌ی برگشت حاجی‌ها از مکه. یا به عنوان چاووش جلوی دسته‌ی زوار که خیال سفر مشهد یا کربلا داشتند. و چون برای این جور سفارش‌ها طومار و دفتر لازم بود، میرزا با یکی از صحاف‌های زیر بازار بزرگ گاوبندی کرده بود و دفترهای جلد ترمه و طومارهای حاشیه‌دار جلد گلابتون را ارازن‌تر می‌خرید و با اشعار محتشم یا حدیث‌های مجالس‌البکا و بحارالانوار یا با شعرهای کلیم کاشانی و شیخ بهایی پر می‌کرد و می‌فروخت. گاهی هم اتفاق می‌افتاد که به جوانک‌های آشنا قسطی می‌داد. چون اول محرم هر کس یکی از آن طومارها یا دفترها را داشت با یک نیم دانگ صدا، همان دهه‌ی اول محرم خرج چهارماهه‌ی زندگی‌اش را در آورده بود.

به این مناسبت روی میز کنده‌کاری شده‌ی آمیرزا عبدالزکی دوات‌های مختلف با رنگ‌های مختلف چیده بود با یک شیشه آب زعفران و طومارهای قد و نیم قد و یک قلم‌دان کار تبریز و دو سه جور مسطر. چون کاغذهای قدیم خط نداشت و میرزابنویس‌ها مجبور بودند خودشان خط کشی کنند و برای این کار یک انگ فولادی یا برنجی داشتند و اول انگ را می‌کوبیدند روی صفحه که جای خط‌ها فرو می‌نشست و بعد شروع می‌کردند به نوشتن. و همین را بهش می‌گفتند مسطر.

باری، این هم خلاصه‌ای از کار و بار زندگی میرزا بنویس دوم. حالا برویم ببینیم چه طور شد که این قصه نوشته شد و چه اتفاقی در زندگی این دو تا آمیرزا بنویس افتاده که ناقلان اخبار مجبور شدند قصه‌ی نان و آب‌دار شاهان و امرا و بزرگان را رها کنند و بروند توی کوک این دو تا آمیرزابنویس که نه اجر دنیایی دارد و نه ثواب عقبایی.





جانم برای شما بگوید، روزی از روزهای اواخر تابستان و اوایل پاییز، میرزا اسدالله پشت بساطش نشسته بود و داشت روی لوح بچه مکتبی‌ها سرمشق می‌نوشت که «راستی کن که راستان رستند» و «جور استاد به ز مهر پدر» و از این جور پند و اندرزها که هیچ شاگردی از معلمش و هیچ پسری از پدرش گوش نکرده و نه یک بار و دو بار، بلکه سی و پنج بار. به قلم نستعلیق خوانا و کشیده‌ی سین‌ها هفت نقطه و بلندی دسته‌ی الف ها سه‌نقطه و قلمش جرق و جوروق صدا می‌کرد. آفتاب داشت می‌پرید و از دهنه‌ی در مسجد سوزی می‌آمد که نگو. و میرزا خیال داشت تا بروبیای نماز مغرب راه نیفتاده، کارش را سرانجام بدهد و بساطش را جمع کند و برود خانه. پسرش هم دم دستش نشسته بود و لوح‌های نوشته را یکی یکی از زیر دست باباش که در می‌آمد، می‌گرفت روی شعله‌ی ته شمعی که وسط پاهایش روشن کرده بود تا زودتر خشک بشوند. و گاه گداری که یکی دو نفر می‌آمدند بروند مسجد، چون خیلی عجله داشتند، باد می‌افتاد توی دامن قباشان و نور شمع را بیش‌تر کج و کوله می‌کرد و یک گوشه‌ی لوح دوده می‌بست و غرغر حمید در می‌آمد. دو سه بار که این اتفاق افتاد، میرزا صداش در آمد که:

- پسر جان! چرا آن قدر غرغر می‌کنی؟

پسرش گفت:

- آخر بابا! تو تا کی می‌خواهی این لوح‌ها را بنویسی؟

میرزا اسدالله کمرش را راست کرد و نگاهش را از روی لوح برداشت و به آفتاب لب بام مسجد دوخت و روی پوست تخت جابه جا شد و گفت:

- پسر جان! من که آزار ندارم این همه قلم به تخم چشمم بزنم. تو حالا دیگر بزرگ شده‌ای و باید سر از کار دنیا در بیاوری. می‌دانی که این سرمشق‌های هم‌مکتبی‌های خود تو است. این ها را من عوض ماهانه‌ی مکتب برای ملاباجی تو می‌نویسم. بگو ببینم می‌دانی آن‌های دیگر چه قدر ماهانه می‌دهند؟

حمید مِن‌مِنی کرد و گفت:

- نمی‌دانم بابا. اما گاهی جوجه می‌آورند. گاهی هم دستمال بسته.

میرزا گفت:

لابد. تو هم خجالت می‌کشی که چرا هیچ وقت دستمال بسته نمی‌بری. هان؟ نه بابا جان. هیچ لازم نیست خجالت بکشی. آن‌های دیگر اعیان‌هاشان ماهی ده دوازده قران بیش‌تر نمی‌دهند. و تو بیش‌تر از آن‌ها هم می‌دهی. می‌دانی چرا؟ برای این که مزد هر کدام این مشق‌ها با مرکب و قلمی که می‌برد و وقتی که می‌گیرد دست کم می‌شود یک شاهی. سی و پنج تا لوح است و هفته‌ای دو بار. چند تا؟

حمید گفت:

- هفتاد تا.

میرزا گفت:

- بارک‌الله. پس سی روزه‌ی ماه می‌کند یک خرده مانده به سی صد تا. و این خود ملاباجی است. منتها چون خط و ربطش خیلی خوب نیست، با من این طور قرار بسته. هر یک قرانی هم بیست شاهی است، پس جمعاً می‌کند پانزده قران برای هر ماه. یعنی تو یک نصفه بیش‌تر از بچه اعیان‌ها ماهانه می‌دهی. این‌ها را برایت می‌گویم که مبادا خودت را کم‌تر از آن‌های دیگر حساب کنی. عیب کار ما این است که بابای تو فقیر است و نمی‌تواند ماهانه‌ی مکتب تو را از جای دیگری فراهم کند. آره باباجان، عیب کار در این است که پول و پله تو دستگاه ما نیست.

و باز شروع کرد به نوشتن. اما حمید هنوز راضی نشده بود. مثل این که چیزی روی زبانش سنگینی می‌کرد. آخر پرسید:

- چرا بابا؟

میرزا اسدالله هم چنان که می‌نوشت، گفت:

- چه چیز را چرا؟

حمید دوباره گفت:

- چرا ما پول و پله نداریم؟

میرزا گفت:

- چه می‌دانم باباجان. هر کس تو پیشانیش نوشته. قدیمی‌ها می‌گفتند روزی را از روز ازل قسمت کرده‌اند. می‌دانی روز ازل یعنی چه؟

حمید گفت:

- آره بابا همین دیروز تو مشق‌مان داشتم که «از دم صبح تا آخر شام ابد...» اما آخر چرا ما نباید دارا باشیم؟

میرزا گفت:

- برای این که بابای من هم دارا نبود، بابای بابای من هم دارا نبود. خود من هم مثل تو می‌رفتم مکتب. بابامم مثل من. منتها کار بابام خیلی سخت‌تر بود. یادم است هفته‌ای صد و پنجاه تا سرمشق می‌نوشت تا ملاباجی مرا از مکتب بیرون نکند. عجب زمانه‌ی سختی بود. می‌دانی حمید؟ اول جنگ با سنی‌ها بود. جوان‌های مردم را بدجوری بیگاری می‌گرفتند و می‌بردند سربازی. و این بود که مردم جوان‌هاشان را قایم می‌کردند. هر چه هم مرد بود، رفته بود جنگ و کار ملاباشی ها را ملاباجی‌ها می‌کردند. اصلاً از همان سربند، مکتب‌داری شد یک کار زنانه. ملاباجی ما صد و پنجاه شاگرد داشت. همه‌شان هم جغله، قد و نیم قد. خلیفه‌مان که گنده‌تر از همه بود، چهارده سالش بود. خود ملاباجی هم اصلاً سواد نداشت. کار شوهرش را می‌کرد که رفته بود جنگ و خبری ازش نبود. باز خدا پدر آن یکی را بیامرزد که کارآمد بود و توانسته بود دکان شوهرش را باز نگه دارد. آن‌های دیگر که اصلاً دکان‌شان تخته شد. ملاباشی‌های دیگر را می‌گویم. این بود که مکتب ما شلوغ بود... چه می‌گفتم حمید؟

حمید گفت:

- هیچ چی، صحبت از نداری ما بود و تو هی قصه می‌گویی. من می‌خواهم بدانم ما چرا نداریم؟ مگر خودت نگفتی که حالا دیگر من باید سر از کار دنیا در بیاورم؟

میرزا گفت:

- پسرجان همین قدر بدان که پول و پله اگر از راه حلال به دست بیاید، بیش‌تر از این‌ها نمی‌شود. همین قدر هست که آدم بخور و نمیر بر و بچه‌هاش را برساند.

حمید گفت:

- پس آن‌های دیگر از کجا می‌آورند که بچه‌هاشان با الاغ بندری می‌آیند مکتب؟ و بیش‌ترشان لله دنبال‌شان است؟

میرزا گفت:

- چه می‌دانم، باباجان. من و تو چه کار به کار مردم داریم؟ لابد ارث بهشان رسیده.

حمید پرسید:

- ارث؟ ارث چیه بابا؟!

میرزا جواب داد:

-ارث چیزهایی است که از ننه بابای آدم براش می‌ماند.

حمید دوباره پرسید:

- بابای تو برات چه ارثی گذاشته؟

میرزا که دیگر حوصله‌اش سر رفته بود، غری زد و روی پوست تخت جا به جا شد و چند تا لوحی را که زیر دست داشت، گذاشت کنار و خواست اوقات تلخی کند، اما دلش نیامد. هر چه بود پسرش بود و می‌خواست چیز بداند. این بود که آهی کشید و گفت:

- حالا که می‌خواهی بدانی، پس گوش‌هایت را باز کن. بابای من هم این چیزها را فقط یک دفعه برام گفت. آره جانم. بابای من همان چیزی را برای من ارث گذاشته که من برای تو می‌گذارم، نه کم‌تر، نه بیش‌تر. این وقت روز خدا بیامرزدش. روزی که می خواست بمیرد، صدا کرد و ازم پرسید: «پسرجان با این همه مکتبی که رفته‌ای می‌دانی همه‌ی حرف‌های عالم چند تا است؟» البته من نمی‌دانستم. معلوم است دیگر، خجالت کشیدم و سرم را انداختم پایین. آن وقت بابام در آمد گفت :«نه جانم! می‌دانی. منتها نفهمیدی غرض من چه بود. غرضم این بود که تمام حرف‌های دنیا سی و دو تا است. از الف تا ی. از اول بسم‌الله تا تای تمت. حالا فهمیدی؟ می‌خواهم بگویم از آن چه خدا گفته و توی کتاب‌های آسمانی، پیغمبرها نوشته تا حرف‌هایی که فیلسوفان گفته‌اند و شعرا توی دیوان‌هاشان ردیف کرده‌اند تا آن چه شما بچه مکتبی می‌خوانید و من در تمام عمرم برای مشتری‌هایم نوشته‌ام، همه‌ی حرف و سخن‌های عالم از همین سی و دو تا حرف درست شده. به هر زبانی که بنویسی: ترکی یا فارسی یا عربی یا فرنگی. گیرم یکی دو تا بالا و پایین برود. اما اصل قضیه فرقی نمی‌کند. هرچه فحش و بد و بی راه هست؛ هرچه کلام مقدس داریم، حتی اسم اعظم خدا که این قلندرها خیال می‌کنند گیرش آورده‌اند؛ همه‌شان را با همین سی و دو تا حرف می‌نویسند. می‌خواهم بگویم مبادا یک وقت این کوره‌سوادی که داری جلوی چشمت را بگیرد و حق را زیر پا بگذاری. یادت هم باشد که ابزار کار شیطان هم همین دو تا حرف است. حکم قتل همه بی‌گناه‌ها و گناه‌کارها را هم با همین حروف می‌نویسند. حالا که این طور است مبادا قلمت به ناحق بگردد و این حروف در دست تو یا روی کاغذت بشود ابزار کار شیطان.»

میرزا بعد از گفتن این‌ها نفسی تازه کرد؛ بعد گفت:

- آره پسر جان. وصیت بابام این بود. ارثش هم همین بود برای من که تنها پسرش بودم. اما من وقتی این وصیت را شنیدم که بیست و سه چهار سالم بود. و تو حالا دوازده سال بیش‌تر نداری. اما خودت خواستی که حالا برات بگویم. ممکن است حالا درست سر در نیاوری بابای من چه‌ها گفت. اما وقتی به سن من رسیدی و پشت این دستگاه نشستی، می‌فهمی بابام چه ارثی برای من گذاشته که من هم برای تو می‌گذارم. حالا بجنب تا این کار را زودتر تمام کنیم و برویم.

حرف میرزا که تمام شد، حمید رفت توی فکر و میرزا دوباره پرداخت به سرمشق‌ها و آن چه که باقی مانده بود و به عجله تمام کرد و همه‌شان را پیچید توی یک دستمال پیچازی یزدی که از جیبش در آورد؛ و داشت راه می‌افتاد که پادوی میرزا عبدالزکی سر رسید. سلام و علیکی کرد و گفت: «آقا فرمودند موقع رفتن یک توک پا تشریف بیاورید این جا.» میرزا اسدالله جواب داد: «سلام مرا به آقا برسان و بگو چشم. نان و گوشت بچه‌ها را بگیرم؛ الان می‌آیم.» و همین کار را هم کرد. بساطش را که توی کفش‌دانی مسجد جا داد، آمد بازار از نانوا و قصاب همسایه نان و گوشت هر روزه را گرفت و پیچید توی همان دستمال چهارخانه‌ی یزدی و داد دست حمید که یک راست برود خانه و خودش رفت سراغ همکارش.

جان دلم که شما باشید، همان طور که دانستید گاهی از این اتفاق‌ها می‌افتاد. منتها چون میرزا اسدالله جا و مکان حسابی نداشت، هر وقت دو تا میرزای ما با هم کاری داشتند توی حجره‌ی میرزا عبدالزکی جمع می‌شدند. به خصوص اگر زمستان بود و همه‌ی سوز عالم می‌پیچید تو حیاط مسجد جامع و از دالان می‌گذشت و می‌رفت تو بازار. این هم بود که بعد از کار روزانه، می‌شد درد دلی کرد. به خصوص بعد از این همه سوال و جواب با حمید که میرزااسدالله را حسابی پکر کرده بود.

میرزا تنها لاله‌ی حجره را روشن کرده بود و گفته بود آب و شربت حاضر کرده بودند و مخده‌ای بغل دست خودش برای میرزا اسدالله گذاشته بود. سلام و علیک کردند و میرزا نشست و بعد از تعارف‌های عادی، میرزا عبدالزکی به حرف آمد که:

- خوب جانم، چه خبر از اوضاع؟ فکر می‌کنی عاقبت کار این قلندرها به کجا بکشد؟

میرزا اسدالله گفت:

- می‌خواهی به کجا بکشد؟ فعلاً آن قدر هست که مردم یک امام‌زاده تازه پیدا کرده‌اند و دنبال معجز می‌گردند.

میرزا عبدالزکی گفت:

- من که چشمم آب نمی‌خورد؛ جانم! اما این را می‌دانم که این روزها دکان ما حسابی کساد شده، جانم. حالا دیگر حرز جواد مردم شده تکیه‌ی این قلندرها.

میرزا اسدالله گفت:

- تو هم که همه‌اش سنگ خودت را به شکم می‌زنی. حیف نیست؟ تا کی می‌خواهی رونق کسب خودت را در بیچارگی مردم بدانی و در درماندگی‌شان؟ البته مردم وقتی پیش تو می‌آیند که دست‌شان از همه جا کوتاه شده باشد.

همکارش گفت:

- جانم! پیش تو کی می‌آیند؟

میرزا اسدالله جواب داد:

- پیش من؟ وقتی که بدبختی‌شان تازه شروع شده. حتی آن کسی که کاغذ برای ده می‌فرستد، می‌خواهد درد دلش را بگوید. چه برسد به آن کسی که عریضه‌ی شکایت دارد. اما اگر من اول بسم‌الله بدبختی مردمم، تو آقا سید، تای تمتش هستی.

همکارش گفت:

- تو هم که باز رفتی سر حرف‌های همیشگیت جانم. گور پدر مردم هم کرده، امروز را عشق است که یک مشتری حسابی به تورمان خورده. می‌دانی جانم؟ عصری زن میزان‌الشریعه آمده بود این جا. زن اولش را می‌گویم. نمی‌دانم چه دل خونی از دست شوهره داشت. یک چشم اشک، یک چشم خون. دعای محبت می‌خواست جانم؛ تا هووی تازه را از چشم شوهرش بیندازد. می‌دانم حالا باز می‌روی سر منبر. اما وقتی مردم توی این جور بدبختی‌ها خیال می‌کنند از دست دعای تو کاری ساخته است تو چه تقصیری داری، جانم؟ غرض. تو که از کاسبی ما خبر داری. آمده بود و خبر خوشی برای ما داشت.

میرزا اسدالله با تعجب پرسید:

- برای ما؟ یعنی چه؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- یک دقیقه صبر کن، جانم. یادت هست که همین هفته‌ی پیش سر تقسیم کردن ماترک حاج ممرضا چه قشقرقی میان بچه‌هاش افتاد؟ یادت هست که جانم. خوب، می‌دانی که عاقبت صلح کردند. اما گمان نمی‌کنم بدانی چه کسی صلح‌شان داد. از بس به این میزان‌الشریعه ارادت داری. بله.خود آقا دخالت کرد و صلح‌شان داد. اما به یک شرط. و مسأله‌ی اصل کاری همین جاست. به این شرط که ثلث اموال حاجی را وقف کنند. حالا فهمیدی جانم؟ آن‌ها هم رضایت دادند. این‌ها را زن میزان‌الشریعه می‌گفت. بعد هم همین پیش پای تو پیشکار آقا آمد که امشب بعد از نماز مغرب، بروم منزل خدمت‌شان. به گمان می‌خواهد من بلند شوم بروم سر املاک حاجی برای حد و حصر اموال و نوشتن صلح‌نامه و از این حرف‌ها. خوب جانم تو خودت شاهدی که من هر وقت دستم رسیده، درباره‌ی تو کوتاهی نکرده‌ام. منتی هم سرت ندارم. به گمانم معامله‌ی نان و آب داری است. گفتم خدا را خوش نمی‌آید از این نمد کلاهی به بر و بچه‌های تو نرسد. جانم. حالا هم زودتر خبرت کردم که دست و پات را جمع کنی و وقتی قرار سفر شد با هم پاشیم و برویم و کار را تمام کنیم. خوب. جانم، به نظرم تا املاک حاجی یکی دو منزل راه است. خوبیش هم این است که کلانتر محل، همراهمان می‌آید و فرصتی است برای این که شما دو تا گله‌های قدیمی‌تان را رفع و رجوع کنید. فتح بابی هم هست جانم، با خود میزان‌الشریعه.

این‌ها را که گفت، ساکت شد. میرزا اسدالله که حسابی رفته بود تو فکر، سر برداشت و زل زل به همکارش نگاه کرد، بعد گفت:

- خدا عمرت بدهد آقا سید که همیشه به فکر ما هستی. اما گمان نمی‌کنم میزان‌الشریعه به دخالت من در چنین کاری رضایت بدهد. با آن حساب خورده که با هم داریم. لابد قضیه‌ی وصیت نامه‌ی حاج عبدالغنی یادت نرفته.

همکارش گفت:

- مگر ممکن است یاد آدم برود، جانم؟ اما غرض من این است که به همین علت هم شده تو باید وارد این کار باشی. و چه لزومی دارد که کسی خبردار بشود؟ تو به من کمک می‌کنی. میزان‌الشریعه چه کاره است؟ بله جانم؟ ممکن است بعد که کار به خیر و خوشی تمام شد، خبرش کنیم. آن وقت ازت متشکر هم می‌شوم. تازه مگر من یک نفر آدم می‌توانم به این کار برسم؟ حاجی مرحوم کرورها ثروت داشته.

میززا اسدالله که هنوز مثل آدم‌های گیج و مات به یک نقطه زل زده بود، درآمد که:

- بگو ببینم آقا سید! متولی وقف کیست؟

همکارش گفت:

- خوب معلوم است جانم.

و دو تا میرزای ما گرم این جای اختلاط بودند که یک مرتبه در حجره باز شد و یک دهاتی کوتوله‌ی آشفته آمد تو. به عنوان سلام، غرشی کرد و کفش‌هایش را زد زیر بغلش و همان دم در نشست. تا آمیرزا عبدالزکی آمد بپرسد که داد یارو درآمد:

- ای خراب بشود این شهر. قاطر مرا سه روز است بیگاری گرفته‌اند و تو این شهر هیچ کس نیست به درد من برسد. هر که هم از کارم خبردار می‌شود، می‌گوید هیس! آخر چرا؟ مگر من چه کرده‌ام؟

میرزا عبدالزکی که انتظار چنین سرخری را نداشت، صداش درآمد و گفت:

- یواش جانم! مگر سر صحرا گیر کرده‌ای؟ یا مگر این جا طویله است؟ عوضی گرفته‌ای جانم. پاشو به سلامت. خدا به همراهت، جانم.

مرد دهاتی سرجایش تکانی خورد و فریاد کشید:

- پس آدمی‌زاد معنا تو این شهر نیست....؟

میرزا اسدالله که دید یارو خیلی کلافه است، پادرمیانی کرد و رو یه همکارش گفت:

- آقا بگذار ببینم دردش چیست. به نظرم با من کار دارد. من صبح تا غروب با همین جور آدم‌ها سر و کار دارم.

بعد رو کرد به مرد دهاتی که آرام‌تر شده بود و پرسید:

- خوب بابا جان! بگو ببینم چه طور شد که قاطرت را گرفتند بیگاری؟ مگر بدهکاری داشتی؟ شاید عوارض دروازه را نداده‌ای؟ آخر چه کار کرده‌ای؟

مرد دهاتی کفش‌هایش را از زیر بغلش درآورد و گذاشت زمین پهلوی دستش و داد کشید: - چه می‌دانم. یک بار پنیر آورده بودم شهر، کرباس و متقال بستانم. تا بروم بازار و برگردم. دیدم قاطر بخت برگشته‌ام نیست. رفته‌ام ریش کاروان سرادار را چسبیده‌ام که قاطرم کو؟ می‌گوید من خبر ندارم. می‌گویم آخر پدرسگ، اگر تو خبر نداری پس چرا کاروان‌سرا داری؟ آن وقت یک عده ریخته‌اند سرم، ده بزن...

و بعد تعریف کرد که چه طور سه روز است در به در دنبال قاطرش می‌گردد تا امشب خسته و هلاک آمده مسجد، دست به دامن خدا و پیغمبر شده و بعد از نماز مغرب پهلو دستی‌اش گفته که بیاید سراغ میرزا اسدالله. حرف‌هایش که تمام شد، میرزا اسدالله پرسید:

- نشانه‌های قاطرت یادت هست؟

مرد دهاتی فریاد زد:

- البته که یادم هست. چهارسال است که دارمش.

میرزا گفت:

- تا نشانه‌هاش را بدهی. یادت باشد که این جا شهر است. وقتی داد بزنی فوراً می‌فهمند که دهاتی هستی، آن وقت سرت کلاه می‌گذارند. عین خود شهری‌ها یواش حرف بزن. می‌دانی با پنبه سربریدن یعنی چه؟ آها، حالا نشانی‌ها را بگو.

مرد دهاتی خنده‌ای کرد و پابه پا شد و گفت:

- خدا پدرت را بیامرزد. عرض کنم به حضور با سعادت شما قاطر بخت برگشته‌ی من یک تیغ قرمز بود. دمش هم کل بود. یک خال جوهر میان پیشانیش گذاشته بودم...دیگر عرض کنم، یک گوشش هم سوراخ بود. گوش چپش. وقتی کره بود، خودم سوراخش کرده بودم. سم دست راستش هم شکافته بود...دیگر عرض کنم، اهه، بس است. دیگر بابا، قاطر شاه هم آن قدر نشانی ندارد.

که هر دو زدند زیر خنده و میرزا اسدالله گفت:

- سمش را که لابد تا حالا برایت تراشیده‌اند. شاید نعلش هم کرده باشند. اما نشانی‌های دیگر را نمی‌شود به این زودی عوض کرد. گفتی سه روز پیش گرفته‌اندش؟ خوب. حالا بگو ببینم پنیرها را چه کردی؟ فروختی یا نه؟

دهاتی گفت:

- ای بابا تو هم که اصول دین می‌پرسی. من سه روز است از قوت و غذا افتاده‌ام. بلا نیست کدام خری، قاطر را ول می‌کند برود دنبال فروش پنیر؟

میرزا اسدالله گفت:

- خوب. حالا تا من عریضه‌ات را بنویسم با این آقا حسابی خوش و بش کن که صاحب دکان است و ما هر دو مهمانش هستیم.

و آن دو را به حال خودشان گذاشت و پرداخت به نوشتن عریضه‌ی شکایت مرد دهاتی. عریضه که تمام شد، به رسم همیشگی خودش، آن را یک بار بلند خواند و بعد تا کرد داد دست مرد دهاتی و گفت:

- درست گوش‌هایت را باز کن. از یک بار پنیرت یک لنگه‌اش را می‌فروشی تا پول تو دستت باشد. همه‌ی پول ها را هم خرد می‌کنی و از قراول دم در گرفته تا دربان اتاق کلانتر، اول یکی یک عباسی می‌گذاری کف دست‌شان، بعد می‌گویی چه کار داری تا راهت بدهند. یک لنگه دیگر پنیر را هم می‌گذاری کولت، یک راست می‌بری برای حضرت کلانتر، با این کاغذ می‌دهی بهش تا قاطرت را پس بدهند. همین جور هم که توی کاغذ برایت نوشته‌ام، می‌گویی که زنت مریض بوده، آورده بودیش شهر پیش حکیم و حالا برای برگرداندنش وسیله نداری. و ان‌شاءالله دفعه‌ی دیگر یک بار کشمش و... از این حرف‌ها که شنیدی. البته این‌ها را من فقط نوشته‌ام و تو هم فقط به زبان بگو. دفعه‌ی دیگر ان‌شاءالله کارت اصلاً به شهر نمی‌افتد.

مرد دهاتی که هاج و واج مانده بود، دادش در آمد که:

- آخر چرا؟ مگر من مال کسی را دزدیده‌ام؟

اما عاقبت دو تا میرزای ما حالی‌اش کردند که این ها همه رسم شهر است و از بخت بد اوست که حکومت این روزها هر چهارپایی را به بیگاری می‌گیرد و او اگر می‌خواهد به وصال قاطرش برسد، باید از یک لنگه‌ی پنیر چشم بپوشد و از این حرف‌ها... و دست آخر وقتی مرد دهاتی قانع شد، غرغرکنان برخاست و کاغذ به دست خواست برود که میرزا عبدالزکی نگاهی به همکارش کرد که ساکت به گل قالیچه چشم دوخته بود و نیم‌خیزی کرد و صدا زد:

- آهای مشدی! کو حق‌التحریرت، جانم؟

که میرزا اسدالله دست همکارش را گرفت و گفت:

- ولش کن بیچاره را. حوصله داری.

میرزا عبدالزکی نشست و مرد دهاتی وسط تاریکی توی دالان مسجد گم شد و میرزا اسدالله آهی کشید و گفت:

- می‌بینید آقا؟ اوضاع بدجوری است. در چنین روزگاری وقتی پای کلانتر محل، توی معامله‌ای باشد آدم حق دارد شکایت کند و از خودش بپرسد چه کاسه‌ای زیر این نیم کاسه است. به گمان من حتماً کلانتر در آن معامله‌ی سرکار سهمی دارد.

همکارش جواب داد:

- تو چقدر بدبینی جانم. متولی وقف، گفتم که خود میزان‌الشریعه است. اگر هم کلانتر همراهمان می‌آید برای این است که مبادا احتیاج به کمکش باشد. آخر این جور معامله‌ها در این دور و زمانه می‌توانند دم به ساعت بزنند زیرش. اما جانم، وقتی نماینده‌ی حکومت همراه آدم باشد دیگر جرأت این بی‌مزه‌گی‌ها نیست.

باز میرزا اسدالله رفت توی فکر و پس از لحظه‌ای پرسید:

- حتم داری آقا که قضیه همین جورهاست؟ آخر سهم حکومتی‌ها چیست؟

همکارش جواب داد:

- جانم موی ما تو این کار سفید شده. آخر اگر من حتم نداشته باشم، پس که داشته باشد؟ اصلاً این کار به حکومتی‌ها چه، جانم؟

میرزا اسدالله گفت:

- به هر جهت نقداً که خرس شکار نشده است. البته اگر قضیه همین جورها باشد که تو می‌گویی، چه اشکالی دارد؟ یزید بن معاویه هم اگر یک وقت به کله‌اش بزند که قدمی در راه خدا بردارد، می‌شود کمکش کرد. بله؟

همکارش گفت:

- می‌دانی جانم، این میزان‌الشریعه آن قدرها هم بد نیست که تو خیال می‌کنی. بعد هم به ما چه مربوط است که چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ی مردم هست. مگر مردم یک صدم چیزی را که به دل دارند به زبان می‌گویند؟ چرا جانم راه دور برویم. همین عیال من. خدا می‌داند جانم، دیگر دارم از دستش دق می‌کنم. نمی‌دانم چه‌ها به سر دارد. دیگر حالا صحبت از طلاق به میان کشیده و مهلت یک هفته. من از تو که چیزی پنهان ندارم جانم. شیطان می‌گوید بیا و برو پیش همین میزان‌الشریعه خودت را از شرش خلاص کن.

میرزا اسدالله گفت:

- ای آقا! این حرف‌ها کدام است؟ بعد از هشت ده سال زن و شوهری، دیگر این حرف‌ها قبیح است.

همکارش گفت:

- مگر این زن قباحت سرش می شود، جانم؟ هر چه می‌گویم زن! شاید خدا نخواسته، شاید مصلحت ما در این بوده که بی‌تخم و ترکه بمانیم، مگر به خرجش می‌رود؟ هرچه می‌گویم جانم نگاه کن به زندگی میرزا اسدالله. انگار کن بچه‌های او مال خودتند. ببین بعد از از این همه قلم به تخم چشم زدن، هنوز نتوانسته یک حجره برای خودش دست و پا کند. چرا؟ برای این که، جانم، هرچه درآورده خرج بچه‌هاش کرده اما جانم، مگر به کله‌اش فرو می‌رود؟ هفته‌ای هفت روز به خاطر این اجاق کور حرف و سخن داریم. باور می‌کنی. جانم. الان دو هفته است که جرأت نمی‌کنم سر سفره‌ی خانه‌ام چیز بخورم. از بس جادو جنبل توی خوراکم کرده. به جان تو نباشد به ارواح پدرم، هر روز غذایش یک طعمی می‌دهد. زنکه خیال کرده جلوی لوی می‌شود معلق زد. از مزه‌ی هر غذاش می‌فهمم چه کوفتی و زهرماری توش ریخته. الان دو هفته‌ای است که خوراکم فقط کباب بازار است، جانم. روز کباب، شب کباب. و توی خانه دریغ از یک پیاله آب. آخر اطمینان ندارم، جانم. آن وقت این شد زندگی؟ که جرأت نکنی تو خانه‌ی خودت یک لقمه نان زهرمار کنی؟ و تازه پایش را توی یک کفش کرده که الا و للا باید پاشی برویم پیش حکیم‌باشی دربار. حالا که می‌بینید خام نمی‌شوم، جانم، این مقام را کوک کرده. درست است که حکیم، حکیم است. اما این حکیم‌باشی دربار از نم‌کرده‌های خانلرخان مقرب دیوان است. می‌خواهد مرا ببرد پهلوی او که شاهد برای طلاقش درست کند. می‌گوید جانم حالا که به دوا و درمان‌های من اعتقاد نداری، خودت پاشو برو درمان کن. راست هم می‌گوید، جانم. از اول این هفته هم قهر و دعوا، و ایمانم راعرصه کرده که یک هفته مهلت و گرنه پا می‌شوم می‌روم خانه‌ی بابام. حالا می‌گویی، جانم، من چه کار کنم؟

میرزا اسدالله سری تکان داد و گفت:

- خیلی ساده است. پاشو می‌رویم پیش حکیم‌باشی خودمان. ضرر که ندارد. حکیم هم حکیم است. دل زنت هم خوش می‌شود.

همکارش گفت:

- ده، جانم، درد بی‌درمان من همین است که نمی‌توانم بروم پیش خان دایی تو. مگر نمی‌شناسیش که چه آدم بدپیله‌ای است؟ مگر نمی‌دانی که چه دل خونی از من دارد، جانم؟ تازه آمدیم و رفتیم پیشش و معلوم شد که...چه می دانم جانم. یادت هست سال‌های آخر مکتب آن دختره‌ی کلفت خانه‌مان را برایم صیغه کردند؟ خدا ذلیلش کند. می‌ترسم همو کاری دستم داده باشد. ذلیل‌مرده آن قدر خودش را به چشمم کشید، جانم، و آن قدر بعد از ظهرهای تابستان لخت جلوی رویم تو حوض رفت تا اختیارم از دست رفت و آن افتضاح بار آمد که می‌دانی. تازه کاش یک جوری سر به نیست شده بود و مجبور نمی‌شدم صیغه‌ی چهارماهه‌اش را تحمل کنم. راستش در همان چهار ماه بود که فهمیدم چه بلایی سرم آمده، جانم. وقتی هم که فرستادیمش ده، لای دست پدرش، مادرم مثل این که بو برده باشد، مرا برداشت برد پیش همین خان‌دایی تو که خدا عمرش بدهد، حسابی به دادم رسید. اما از تو چه پنهان جانم، می‌ترسیدم این اجاق کور نتیجه‌ی همان چهار ماه باشد. حالا آمدیم جانم، و رفتیم پیش حکیم‌باشی و معلوم شد همین طورهاست. آن وقت من چه خاکی به سرم کنم؟ اگر تو بودی رویت می‌شد این حرف‌ها را به زنت بگویی، جانم؟ آن هم زنی که از اقوام خانلرخان آدمی است و هزار تا خواستگار دارد. و آن وقت اگر زنت از دستت رفت چه خاکی به سر می‌کنی، جانم؟

میرزا اسدالله پا به پا شد و پای راستش را کمی مالش داد، بعد گفت:

- اولاً از کجا معلوم که این طورها باشد که تو می‌گویی؟ ثانیاً از قدیم گفته‌اند که حکیم محرم اسرار آدم است. کاری است که شده و خان دایی من هم حتماً می‌داند که خدا را خوش نمی‌آید میان زن و شوهر با این حرف‌ها به هم بخورد. می‌خواهی با هم برویم پهلوش. تو سیر تا پیاز قضیه را برایش بگو و من هم ازش قول می‌گیرم که گذشته‌ها را ندیده بگیرد و معالجه‌ات کند.

میرزا عبدالزکی گفت:

- تو همین یک زحمت را برای همکارت بکش، یک عمر دعاگوت می‌شوم، جانم. باور کن مرا از بدبختی نجات می‌دهی. خدا عالم است که کار از کجا خراب است. شاید هم تقصیر از خود زنک باشد، جانم، بله؟ این را باز حکیمباشی بهتر از هر کسی می‌تواند حکم کند. آن وقت می‌توانیم ازش بخواهیم بفرستدش پیش یک قابله، بله؟ مگر فقط مردها باید مقصر باشند، جانم؟ حالا بگو ببینم نمی‌توانی دعوتش کنی خانه‌ی خودت؟

میرزا اسدالله گفت:

- تو که می‌دانی من دو تا اتاق بیش‌تر ندارم. البته صحبت از رودرواسی نیست. تو از دنیا و آخرت من خبر داری و او هم که دایی من است. اما شاید خواست در خلوت معاینه‌ات کند. بهتر هم این است که آدم وقتی با حکیم کار دارد برود محکمه‌اش...

و بعد ساکت شد و چند دفعه سر تکان داد و دوباره گفت:

- باشد این هم محض خاطر تو. فردا صبح خانه را خلوت می‌کنم. بچه‌ها را می‌فرستم بیرون و می‌گویم خان دایی اول وقت بیاید، اما معطلش نکنی ها!

و به این جا، مذاکره‌شان تمام شد. و دو تا میرزابنویسِ ما خداحافظی کردند.

میرزااسدالله که از حجره بیرون آمد، سری به خانه‌ی حکیم‌باشی زد و سلام و علیکی با زن‌دایی کرد و چند کلمه‌ای برای دایی نوشت که رفته بود سر مریض و به این زودی‌ها نمی‌آمد، و بعد رفت به طرف خانه‌ی خودش. شام که خوردند و بچه‌ها رفتند توی رخت خواب، میرزا اسدالله تمام قضایا را برای زنش تعریف کرد. از کار نان و آب داری که برایش پیش آمده بود تا درد دل های میرزا عبدالزکی و قراری که برای فردا صبح با حکیم‌باشی گذاشته‌اند و بعد پرس و جو از این که برنج و روغن توی خانه هست یا نه و این که در غیاب میرزا، زنش چه‌ها باید بکند و بعد:

- می‌دانی زن؟ بی‌کاری، عیال همکار مرا آزار می‌دهد. باید دستش را یک جوری بند کرد. پا می‌شوی می‌روی پیشش و وادارش می کنی یک دار قالی تو خانه‌اش بزند. خودت هم کمکش می‌کنی. همچه که سررشته پیدا کرد کار تمام است. فهمیدی؟ و همین فردا صبح. چون خان‌دایی می‌آید که میرزا را همین جا معاینه کند.

و بعد زن و شوهر به خوشی و سلامت گرفتند و خوابیدند.





جان دلم که شما باشید فردای آن روز، اول وقت زرین‌تاج خانم و حمید و حمیده با هم از در خانه آمدند بیرون. حمید راه افتاد به سمت مکتب و زرین‌تاج خانم دعایی خواند و به در خانه فوت کرد و چفتش را که انداخت به یکی از همسایه‌ها سپرد، مواظب خانه‌ی آن‌ها باشد و دست حمیده را گرفت و راه افتاد به طرف خانه‌ی میرزا عبدالزکی. مادر و دختر از دو سه تا پس کوچه و یک بازار گذشتند و بعد از یک ربع ساعت راه، پشت در خانه‌ی بزرگی که گل‌میخ‌های مسی و برنجی داشت، ایستادند و در زدند. و تا در باز بشود زرین‌تاج خانم رو کرد به حمیده و گفت:

- خوب حالیت شد دختر جان؟ دلم می‌خواهد مثل فرفره دور این درخشنده خانم بگردی. خیال کن خاله‌ی خودت است. یادت نرود دستش را ببوسی‌ها؟ . که در خانه باز شد و کلفت نونواری، آن‌ها را برد توی مهمان‌خانه که کرسی‌اش را به همان زودی گذاشته بودند، اما گرم نکرده بودند. کلفت خانه چادر زرین تاج خانم را تا کرد و پیچید توی بخچه و گذاشت سر طاقچه و سرانداز خانگی برایش آورد و نقل تعارف کرد و رفت تا خانم را خبردار کند. و خانم خانه یعنی درخشنده خانم یک ربع بعد پیدایش شد. سلام و احوالپرسی کردند و حمیده وظایفش را انجام داد و «چه عجب یاد ما کردید؟» و تعارف‌های متداول که گذشت، درخشنده خانم یک نقل به دهان حمیده گذاشت و او را روی زانوی خودش نشاند و زرین‌تاج خانم به حرف آمد که:

- از شما چه پنهان، از وقتی بچه‌ها پا وا کرده‌اند و دیگر تر و خشک کردند ندارند، راستش بی‌کاری مرا به فکر و خیال انداخته. دور از جان شما خیالاتی شده‌ام. هی توی خانه می‌نشینم و خیالات می‌بافم. خیالات صد تا یک غاز. که مثلاً چرا میرزا امشب دیر کرد. یا چرا امروز دستمال بسته‌اش کوچکتر بود؟ یا چرا می‌خواهد پا شود برود سفره؟ و از این جور حرف‌ها. بلا به دور، الان مدتی است این جور شده‌ام. تا عاقبت نشستم پیش خودم، فکر کردم آخر این که نمی‌شود. و به خودم گفتم: زن، تو حالا اول زندگیت هست و داری خودت را با این خیال‌ها دیوانه هم که نکنی، پیر می‌کنی. پاشو دست بالا کن و یک کاری انجام بده. قالی‌بافی هم که بلدی. آخر خدا رحمت کند رفتگان همه را، مادرکم خیلی زحمت کشید تا این یک پنجه هنر را به من یاد داد. غرض الان مدتی است به این فکر افتاده‌ام. اما می‌بینم توی آن لانه‌ی موشی که ما داریم جای این گنده‌گوزی‌ها نیست. بعد هم میرزا اسدالله آه ندارد که با ناله سودا کند. چه رسد به این که بخواهد پشم و ریسمان بخرد. این بود که که باز نشستم به خودم گفتم، خوب زن، پاشو برو پیش درخشنده خانم، سلامی بکن و احوالی بپرس؛ و بعد هم قضیه را رک و پوست کنده حالیش کن. الحمدالله هم جا و مکانش را دارد هم پولش را؛ و هم دلش رحیم است؛ و البته کمکت می‌کند. توی یکی از اتاق‌های خانه‌شان قالی بزن و دست از تو، سرمایه از درخشنده خانم، یک کاسبی حسابی راه بینداز. این بود که خدمت رسیدم.

درخشنده خانم به جای این که جوابی بدهد، نقلی توی دهان گذاشت و یکی هم به زرین‌تاج خانم تعارف کرد و تا آمد چیزی بگوید باز زرین‌تاج خانم به حرف آمد که:

- به جون شما نباشد، جان بچه‌هایم، این بازاری‌ها ول کن نیستند. اما اگر بدانید این میرزای ما چه اخلاق نحسی دارد! جان به جانش کرده‌ام رضایت نداد که بروم خانه‌ی یک کدامشان دار قالی بزنم و سر خودم را گرم کنم. هرچه بهش می‌گویم مرد! آخر حیف است این هنر از یادم برود؛ بعد هم صناری عایدی دارد و کمک معاش بچه‌ها است، مگر به خرجش می‌رود؟ تا عاقبت به فکرم رسید متوسل به شما بشوم. می‌دانید که میرزای ما با آقای شما ندار است. دیگر این جا را نتوانست اما بیاورد. این بود که گفتم پا می‌شوم می‌روم، علی‌الله، دست به دامان درخشنده خانم می‌شوم.

درخشنده خانم که تا حالا نقل را گوشه لپش نگه داشته بود و به دقت گوش می‌کرد، آب دهانش را قورت داد و گفت:

- والله من هیچ مضایقه‌ای ندارم. اما زرین‌تاج خانم جان، خدا عالم است که عاقبت من با این مرد الدنگ به کجا می‌کشد. با این نامرد، من از فردای خودم هم مطمئن نیستم. آن هم با این اجاق کور...

که زرین تاج خانم پرید وسط حرفش و گفت:

- ای خواهر! مگر چه خیال کرده‌ای؟ یک نگاه به ریخت من بکن هیچ کس باورش می شود که زن سی ساله‌ام؟ قدیمی‌ها می‌گفتند هر شکم زایمان یک ستون بدن را خراب می‌کند و مرا بگو که شش هفت شکم زاییده‌ام. آن هم به چه خواری و مذلتی! تازه جان آدم به لبش می‌رسد تا یک کدامشان پا بگیرند و از دست حصبه و سیاه سرفه و اسهال خونی جان سالم به در ببرند. بعد هم مگر خیال کرده‌ای شوهر من چه تاج گلی به سرم زده؟ اصلا مگر کدامشان تافته‌ی جدا بافته‌اند؟ همه‌شان سر و ته یک کرباسند. همه‌شان یک انبانه‌ی پای سفره. منتها یکی ته جیبش سوراخ است و آن یکی اصلاً جیب ندارد. اگر آدم بخواهد، بلانسبت زندگی خودش را ببندد در کون این شوهرها، که پیر می‌شود، عین من. حیف از جوانی شما نیست، خواهر؟ همیشه هم که شوهر بالای سر آدم نیست. خدا عالم است فردا چه پیش بیاید. خدا بیامرزدش، مادرم که مرد، من داشتم دیوانه می‌شدم با آن زن‌بابای ارقه‌ای که گیرم آمده بود. اما وقتی می‌نشستم پای دار قالی، انگار همه‌ی ناراجتی‌ها و خیالات می‌شد به اندازه‌ی یک گره‌ی قالی و دوخته می‌شد لای ریسمان‌ها. اگر این قالی‌بافی نبود من سربند مرگ مادرم دق می‌کردم.

درخشنده خانم که کم‌کم داشت نرم می‌شد، در جواب گفت:

- آخر زرین‌تاج خانم، آن وقت مردم می‌نشینند می‌گویند فلانی حالا دیگر قالی‌بافی واز کرده. درست است که این کارها از خانمی کسی کم نکرده، اما آخر این خانلرخان مقرب دیوان...

که باز زرین‌تاج خانم پرید وسط حرف درخشنده خانم و گفت:

- ای خواهر! خود کیخسرو با آن همه اهن و تلپ، وقتی گذارش به روم افتاد از آهنگری شکمش را سیر کرد. بعد هم ان‌شاءالله وقتی خودت استاد شدی و توانستی نقشه بخوانی، می‌بینی که چه جور می‌آیند مجیزت را هم می‌گیرند. جخت بلا، قالی‌باف منم و شما دست زیر بال من داری می‌کنی و الحمدالله خودت نه محتاجی و نه درمانده. خدا هم زنده بگذارد آقا را که یک موی گندیده‌اش می‌ارزد به همه‌ی شوهرها. سید اولاد پیغمبر برکت روزگار است...

با همین حرف‌ها، درخشنده خانم آن قدر نرم شد تا عاقبت رضایت داد. بعد دو تایی برخاستند و رفتند سرکشی به اتاق‌های خانه. و اتاق بغل حوض خانه را انتخاب کردند که هم آفتاب‌گیر بود و هم دنج و پرت افتاده. و همان ساعت کلفت خانه را فرستادند دنبال نجار سرگذر که آمد و قضیه را حالیش کردند و قرار شد دو روزه، دار قالی را کار بگذارد و بعد هم قرار گذاشتند میرزا عبدالزکی ساعت ببیند و در روز و ساعت مبارک شروع کنند به بافتن یک جفت قالیچه‌ی ترنجی.

جان دلم که شما باشید حالا از آن طرف بشنوید از دو تا میرزا بنویس ما. زرین‌تاج خانم و بچه‌ها تازه از در بیرون رفته بودند که میرزا عبدالزکی سر رسید. در خانه از تو باز بود و یک کله رفت تو. میرزا اسدالله کنار تنها لاله‌عباسی باغچه‌ی کوچک حیاط نشسته بود و داشت تخم‌ها را می‌گرفت. سلام و علیک کردند و میرزا عبدالزکی شروع کرد به گفتن آن چه در ملاقات دیشب با میزان‌الشریعه گذشته بود و این که روز حرکت را هم معین کرده‌اند. که در خانه قایم به هم خورد و حکیم‌باشی غرغرکنان و با سر و صدا آمد تو و دادش بلند شد که:

- چرا در این خراب شده مثل در کاروانسرا باز است؟ آهای صاحب‌خانه‌ها...

که میرزا عبدالزکی رفت توی مهمان‌خانه و میرزااسدالله دوید دم در. در را پشت سر خان دایی بست و با هم آمدند تو. سلام و علیک و عذر تقصیرهای گذشته، بعد میرزا اسدالله مطلب را عنوان کرد. حکیم‌باشی که پیرمردی بود ریزه و زبر و زرنگ، دستی روی زانوهایش کشید و گفت:

- می‌دانستم، آره می‌دانستم که عاقبت گذارت به مرده‌شورخانه‌ی ما می‌افتاد. اما برو دعا کن که قبل از حضور عزراییل آمدی، به پای خودت هم آمدی. و گرنه نشانت می‌دادم که اگر خضر پیغمبر هم بودی و توی جادو جنبل‌ها آب حیات هم داشتی از دست ما دوتا خلاصی نداشتی.

میرزا اسدالله که دید دایی باز شروع کرده، پادرمیانی کرد و گفت:

- خان دایی شما هم که دست بردار نیستید. والله به خدا، به سر جدش قسم، مدت‌ها است دوای خوراکی به کسی نداده. من شاهدم.

خان دایی اخمی به میرزا اسدالله کرد و گفت:

- چه خوب شد یادم انداختی پسرجان. من رفته‌ام زحمت کشیده‌ام برای همکارت نسخه تازه پیدا کرده‌ام. تو چه خیال کرده‌ای؟ نسخه‌ی یک دوای محبت که حسابی هم مجرب است. حاشیه‌ی یکی از کتاب دعاها بود. بگذار گیرش بیاورم...

و بعد توی جیب‌های قبایش را گشت. و کاغذ تاشده‌ای را در آورد و نگاهی به آن انداخت و گفت:

- آهاه! پیدا شد. نسخه این است. در گوش کن. باید پیراهن طرف را بگویی بیاورند، بعد ببری تو آب مرده شورخانه بشوریش. بعد ببری پهن کنی روی قبر یک کشته تا خشک بشود. بعد چرک ناخن مرده را می‌گیری تو آب زعفران حل می‌کنی و با مرکبی که این جوری گیر می‌آید این ورد را توی آستین و یخه‌ی پیراهن می‌نویسی و می‌دهی بپوشد. بیا این هم ورد.

و کاغذ تا شده را دراز کرد به طرف میرزا عبدالزکی و گفت:

- اما مبادا آسمان رنگش را ببیند ها!

که هر سه نفر خندیدند و حکیم‌باشی افزود:

- دلت از ما نگیرد آقا سید! خواستم شوخی کرده باشم. حالا تو میرزااسدالله پاشو برو آبی یا شربتی تهیه کن که دهن‌مان را تر کنیم تا من ببینم این بنده‌ی خدا چه دردی دارد.

میرزا اسدالله از اتاق مهمان‌خانه آمد بیرون و رفت سراغ آب انبار. سلانه سلانه آب خنک آورد توی اتاق نشیمن، سکنجبین درست کرد و داشت دنبال سینی می‌گشت که حکیم‌باشی او را صدا زد. میرزا وقتی وارد شد، دید همکارش گوشه‌ی اتاق وارفته، رنگ به صورتش نیست و یک حالی است که نگو. کاسه‌ی شربت را گذاشت وسط اتاق و نشست و حکیم‌باشی درآمد که:

- خواستم در حضور تو به این همکارت بگویم که هیچ مرگش نیست. خیلی هم سر و مر و گنده است. می‌دانی که تو حکم پسر مرا داری. از همه‌ی خواهر برادرهای من فقط تو یکی مانده‌ای. با همه‌ی این‌ها اگر خدای ناکرده تو هم به این درد مبتلا بودی کاری از دست من بر نمی‌آمد. می‌فهمی چه می‌گویم یا نه؟ خدا عالم است چرا همکارت بچه‌دار نمی‌شود. سابقه‌ی حالش را دارم. اما برای معالجه‌اش چیزی به عقل من نمی‌رسد.

میرزا نگاهی به همکارش کرد که همان طور کز کرده بود و رنگ‌پریده چشم به گل قالیچه دوخته بود. و گفت:

- آخر خان‌دایی، من به میرزا قول داده‌ام که شما گذشته‌ها را فراموش کنید و هر کاری از دست‌تان برآید...

حکیم باشی حرف میرزا را برید و گفت:

- مگر خل شده‌ای پسر جان؟ وقتی معاینه‌اش می‌کردم اصلا یادم نبود این همان جوانی است که بیست سال پیش با مادرش آمد پهلوی من. و اصلا این عادت من شده پسرجان، وقتی نبض کسی زیر انگشت من می‌زند اصلاً چشمم را می‌بندم و کاری ندارم که نبض مال کیست. همین قدر که نبض آدم می‌زند برای من کافی است. چهل و پنج سال است این کار من است. لابد شما دوتا میرزابنویس نشسته‌اید و برای خودتان خیالات بافته‌اید که چون این بابا دعانویسی می‌کند و جادو جنبل به خورد مردم می‌دهد، دل من از دستش خون است یا کاسبی مرا که طبابت باشد کساد کرده. هان؟ نصف بیشتر مریض‌های ما همان‌هایی هستند که دل و روده‌شان از دست این جور دوا درمان‌های خاله‌پیره‌زنکی مئوف شده. ما طبیب‌ها از صدقه‌ی سر همین جهالت‌ها نان می‌خوریم. پس چه دلگیری می‌توانم ازش داشته باشم؟ و تازه او هم تقصیری ندارد. او دعا ننویسد، یکی دیگر می‌نویسد. مردم خودشان جاهلند که نمی‌فهمند طبابت یعنی کمک به عالم خلقت. وقتی این را نفهمند، می‌روند خودشان را می‌دهند به دست عمله اکره‌ی شیطان. وقتی پرقیچی‌های مملکت همه‌شان جام‌زن و ستاره‌شناس و فال‌بین‌اند، دیگر چه انتظاری عادی؟...

میرزا اسدالله که می‌دانست اگر خان دایی به حرف بیفتد به این زودی‌ها ول کن نیست، به صدا در آمد و پرسید:

- خوب، خان دایی، حالا می‌فرمایید چه کار باید بکند؟ آخر نسخه‌ای، دوایی، درمانی، یک چیزی.

حکیم باشی گفت:

- پسر جان! بهترین اطبای شهر هم نمی‌توانند کاری بکنند. من که جای خود دارم. در این طبابت، ما گاهی به چیزهایی می‌رسیم که حکم به عجز بشر می‌کند. وقتی علت دردی معلوم نبود چه کاری از دست طبیب بر می‌آید؟ همکار تو ظاهراً هیچش نیست شاید همین فردا زنش آبستن شد.

میرزا اسدالله گفت:

- آخر دایی این آقا سید بدجوری گیر کرده. زنش سر این قضیه باهاش بد قلقی می‌کند. باید کاری برایش کرد. شما می‌دانید که وقتی زن آدم نومید شد کار به جاهای باریک می‌کشد.

میرزا عبدالزکی همان جور کز کرده بود و دم بر نمی‌آورد. حکیم‌باشی نگاهی به او کرد.

- می‌توانم سرش را با دو تا حب بیخ طاق بکوبم. ولی آخر پای تو در میان است. دوا درمان، غذای مقوی، عوض کردن زن، هیچ کدام معلوم نیست چاره‌اش بکند. همان است که گفتم. مگر خدا خودش مرحمتی بکند. این جور مواقع خیلی هم اتفاق افتاده که پس از ده سال نومیدی خود به خود گره از کار باز شده. بعد هم اگر قرار بود همه‌ی مردم روزگار تخم و ترکه داشته باشند که آدمی‌زاد می‌شد در حکم خارخاسک، که دست بهش می‌زنی یک مشت تخم از خودش می‌پاشد.هر کاری حکمتی دارد. بهتر است میرزا عبدالزکی تن به قضای الهی بدهد و اگر از من می‌شنود...

که یک مرتبه های‌های گریه‌ی میرزا عبدالزکی بلند شد. سرش را به زانو گذاشته بود و چنان گریه می‌کرد که شانه‌هایش تکان می‌خورد. میرزا اسدالله و حکیم‌باشی نگاهی با هم رد و بدل کردند و میرزا اسدالله دوید بیرون دنبال گلاب، و حکیم‌باشی با لحنی سرزنش آمیز گفت:

- قباحت دارد آقا سید! شکر کن که چهار ستون بدنت سالم است. من که گفتم از کجا معلوم همین فردا زنت آبستن نشود. تازه اگر این قدر دلت بچه می‌خواهد برو یکی از این بچه‌های سرراهی را بردار و بزرگ کن.

که میرزا اسدالله با یک گلاب پاش وارد شد. گلاب به سر و روی همکارش پاشید و وادارش کرد نصف کاسه‌ی شربت را سربکشد و شانه‌هایش را کمی مالش داد و حالش را سر جا آورد. میرزا عبدالزکی چشم‌هایش را پاک کرد چهارزانو نشست و شروع کرد به گفتن آن چه روز پیش برای همکارش گفته بود. از بدقلقی‌های زنش گرفته تا افاده‌ای که به پشت گرمی خانلرخان می‌فروشد و مهلتی که تا آخر هفته داده، و این که می‌خواهد به وسیله‌ی حکیم باشی دربار، شاهد برای طلاق خودش درست کند. حکیم‌باشی بعد از شنیدن این حرف‌ها دستی به پیشانی کشید و بعد رو کرد به میرزا عبدالزکی و گفت:

- این طور که پیداست زیر زنت بلند شده. بفرستش پیش زن میرزااسدالله یک خرده نصیحتش کند و خودت هم به عقیده‌ی من پاشو یک سفری بکن. یک خرده دنیا را بگرد، فکر و خیالت کم‌تر می‌شود. خدا هم رحیم است. و حالا که به عقل بندگانش چیزی نمی‌رسد، خودش مرحمتی بکند.

و به این جای حرف که رسید، میرزااسدالله برای این که نصیحت را برگردانده باشد، شروع کرد به نقل آن چه تا کنون بین او و همکارش گذشته بود و داستان مرگ حاج ممرضا و دعوای اولادش سر ارث و دخالت میزان‌الشریعه و وقف ثلث اموال و سفری که قرار بود بروند. حکیم‌باشی با شنیدن این داستان به فکر فرو رفت و چندین بار دست به ریش سفیدش کشید و عاقبت رو کرد به میرزابنویس‌های ما و گفت:

- همچه بر می‌آید که شما دو تا خوب پخت و پزهای‌تان را کرده‌اید. پس این طور! که می‌خواهد ثلث املاک را وقف کنند! خوب بگویید ببینم، هیچ می‌دانید چرا حاج ممرضا مرد؟

دو تا میززا بنویس ما نگاهی به هم کردند و عاقبت میرزا عبدالزکی به حرف آمد که:

- ما چه می‌دانیم جانم. همین قدر شنیده‌ایم که حاجی مرده است و میان بچه‌هایش سر تقسیم ارث دعوا در گرفته. از کجا بدانیم که چه طور شد که مرد؟ لابد به اجل الهی مرد.

حکیم‌باشی گفت:

- هیچ به فکرتان نرسیده که بروید از بچه‌هاش بپرسید؟

این بار میرزا اسدالله به حرف آمد که:

- من به مجلس ختم‌شان هم رفتم. اما پسرهاش آن قدر ناراحت بودند که نمی‌شد چیزی ازشان پرسید. توی این جور مجالس هم فرصت این پرس و جوها نیست.

حکیم‌باشی گفت:

- راست می‌گویی، به هر جهت پیر هم شده بود و انتظار می‌رفت که هم قطار ما عزراییل همین روزها برود سراغش. اما مطلب این جاست که پیرمرد بدبخت به اجل معلق مرد نه به اجل الهی. چیزخورش کردند. من می‌دانم چه زهری توی خوراکش کردند. می‌دانید که مرا بردند بالا سرش. همان توی حجره بازارش. رنگ و روش داد می‌زد که مسموم شده. لب‌هایش چنان چاک خورده بود که انگار تیغ زده‌اند.

میرزا عبدالزکی پرید توی حرف حکیم‌باشی و گفت:

- بله دیگر جانم. همه می‌گویند که بچه‌هاش چیزخورش کرده‌اند.

حکیم‌باشی گفت:

- نه جوان. بی‌خود گناه مردم را به دوش نگیر. اگر بچه‌هاش چیزخورش کرده بودند که سر تقسیم اموال دعواشان نمی‌شد. بعد هم برای این جور کارها خانه‌ی آدم بهترین جاست. حاجی بدبخت با کباب بازار مسموم شد. عجب روزگاری است! پس این الم‌شنگه را راه انداخته‌اند که ایز به گریه گم کنند و سر خدا را کلاه بگذارند! با همه‌ی این‌ها شما این سفر را بروید.اما بدانید که بچه‌هاش بی‌تقصیرند. سلام مرا هم، اگر دیدیدشان بهشان برسانید. حالا هم دیگر بس است. من باید بروم. مریض‌ها منتظرند.

جان دلم که شما باشید، به این جا که رسید، مجلس حکیم‌باشی و میرزابنویس‌های ما تمام شد. و همه با هم برخاستند و آمدند بیرون. هنوز اول صبح بود و دکان‌های زیر گذر داشتند باز می‌کردند و گداها تازه راه افتاده بودند و تره‌بارفروش‌ها از میدان بر می‌گشتند. حکیم‌باشی رفت سراغ محکمه‌اش و میرزابنویس‌های ما هم سر دوراهی دکان و راسته‌ی علاف‌ها از هم جدا شدند. میرزا عبدالزکی رفت سراغ دستگاهش و میرزا اسدالله پیچید به طرف راسته‌ی علاف‌ها، تا دم در خانه‌ی حاج ممرضا سر و گوشی آب بدهد.

از نبش کوچه که گذشت، دید دو تا قراول روی سکوهای این ور و آن ور در نشسته‌اند و دارند قاپ می‌ریزند. میرزا با خودش گفت :«پس قضیه به این سادگی‌ها نیست. خان‌دایی راست می‌گفت. حالا چه کنم؟» کوچه بن‌بست بود و خلوت. نه می‌شد برگشت. و نه در خانه‌ی دیگری را می‌شد زد. فوری فکری به سر میرزا زد و یک راست رفت جلو به طرف قراول‌ها که دست از بازی کشیده بودند و او را تماشا می‌کردند. میرزا کوبه‌ی در خانه‌ی حاجی را گرفت و بنا کرد به کوبیدن. یکی از قراول‌ها به صدا درآمد که:

- چه خبر است؟ با که کاری داری؟

میرزا گفت:

- مگر این جا خانه‌ی حاج ممرضا نیست؟!

قراول دومی زد زیر خنده و گفت:

- زکی! این را باش، حاجی هشت روز است ترکیده. قلمدانت را از پر شالت بکش بیرون، یک عریضه بارش بنویس به آخرت.

و قاه قاه خندید. میرزا اسدالله قیافه‌ی آدم‌های درمانده را به خود گرفت و گفت:

- عجب! خدا بیامرزدش. پس تکلیف طلب سوخته‌های مردم چه می‌شود؟ ورثه‌اش که زنده‌اند، نه؟

همان قراول دومی باز به حرف آمد که:

- نه، دیگر حالا حتماً باید بروی سر پل صراط یخه‌اش را بگیری. دیگر کاغذ نوشتن فایده ندارد.

و باز خندید. قراول اولی از شوخی رفیقش اصلاً نخندید و گفت:

- داداش، ول معطلی. توی این خانه هیچ کس نیست. روی همه‌ی در و پنجره‌ها هم مهر و موم حکومت خورده.

میرزا تعجب‌کنان پرسید:

- یعنی آن قدر به حکومت بدهکار بوده که اموالش را ضبط کرده‌اند؟ نکند ورشکست شده بوده؟

همان قراول اولی گفت:

- ما از این‌هاش خبر نداریم. اصول دین هم از ما نپرس داداش. راهت را بگیر و برو. ختم حاجی که ورچیده شد اهل وعیالش از این خانه رفتند و سپردندش دست ما.

میرزا مثل آدم‌های ماتم‌زده گفت:

- پس آخر طلب من چه طور می‌شود؟ آخر بچه‌هایش کدام گوری‌اند؟

باز قراول دومی زد زیر خنده که:

- مگر نگفتم برو سر پل صراط یخه‌اش را بگیر؟ تقصیر خودت است که حرف گوش نمی‌دهی. آدم با سوادی مثل تو که پول بی‌زبان را نمی‌دهد دست آدم قالتاقی مثل حاجی...

- خوب دیگر. پشت سر مرده حرف نزن.

این را قراول اولی به همکارش گفت و بعد رو کرد به میرزا و افزود:

- سماجت نکن برادر. ما از هیچ‌چی خبر نداریم. بچه‌هاش هم حالا دارند سر تقسیم ارث دعوا می‌کنند. تو هم اگر دلت می‌خواهد صبر کن. تا یکی دوهفته‌ی دیگر تکلیف همه روشن می‌شود. نمی‌خواهی صبر کنی هم، یک عریضه بنویس برو پیش خود کلانتر، شکایت. دیگر هم خوش آمدی به سلامت.

و به این حرف، میرزا اسدالله سری به علامت خداحافظی به آن‌ها تکان داد که دوباره مشغول بازی شدند و برگشت. و مثل آدم‌های درمانده همان طور که می‌رفت سرش را تکان می‌داد و با خودش حرف می‌زد: «نه، نشد. روزی که رفتم ختم، اصلاً خبری از این حرف‌ها نبود. تا یکی دو هفته‌ی دیگر چه جوری تکلیف همه روشن می‌شود؟ یعنی کی چیز خورش کرده؟» و از نبش کوچه که پیچید، یاد مشهدی رمضان علاف افتاد که همان نزدیکی‌ها دکان داشت و رفت به طرف دکان او.

مشهدی، تازه از آب و جارو کردن دکان فارغ شده بود و چمباتمه نشسته بود سینه‌کش باریکه‌ی آفتاب گرم اول پاییز و داشت فکر می‌کرد. سلام واحوالپرسی کردند و میرزا هم چمباتمه زد بغل دست مشهدی، و تکیه داد به دیوار و گفت:

- خوب مشهدی! امسال مظنه‌ی زغال چند است؟ گر چه حالاحالاها کو تا زمستان، اما تا برف نیفتاده و راه بند نیامده باید فکر زغال بچه‌ها بود.

مشهدی رمضان گفت:

- پارسالش هم که اول قوس آمدی باهات گران حساب نکردیم میرزا. پدرت، خدابیامرز، گردن ما حق داشت. تو هر وقت عشقت کشید؛ پولش را هم که نداشتی مانعی ندارد؛ دو کلمه بنویس که فلان قدر هیزم و فلان قدر زغال و دیگر کارت نباشد. خودم الاغ‌دار می‌گیرم و برایت می‌فرستم. خاکه‌ی شسته مثل شبق، هیزم شکسته‌ی جنگی مثل چوب سفید. فقط باید به بروبچه‌ها بسپری قبلاً جا و مکانش را راست و ریس کنند تا حمال و الاغ‌دار معطل نشوند.

میزرزا گفت:

- خداعمرت بدهد مشهدی. این دو تا الف‌بچه‌ی ما زیر سایه‌ی تو از سرمای زمستان جان به در می‌برند. من گربه‌ی کور که نیستم. راستی ببینم چرا در خانه‌ی حاج ممرضای مرحوم قراول گذاشته‌اند؟ خدای نکرده مگر خبری است؟

مشهدی آهی کشید و گفت:

- چه می‌دانم. آدم دیگر به که اطمینان کند؟ چو انداخته‌اند که بچه‌هاش چیز خورش کرده‌اند. اما خدا را به سر شاهد می‌گیرم که راضی به کشتن مورچه هم نبودند. مگر بد بابایی بود؟ در حق بچه‌هاش از هیچ چیز مضایقه نکرد.

میرزا گفت:

- قراول‌ها می‌گفتند هیچ کس تو خانه نیست. پس زن و بچه‌اش چه طور شده‌اند؟ چه بلایی به سرشان آمده؟

- بچه‌های بدبختش حتماً رفته‌اند ده. می‌گویند میزان‌الشریعه هم دست اندر کار بوده. می‌گویند حاجی مرحوم با این قلندرها سر و سری داشته. می‌گویند میانه‌ی حکومت با قلندرها به هم خورده. خیلی حرف‌ها می‌زنند. اما من که سر در نمی‌آورم. و حجت بلا، همه‌ی این‌ها هم که درست باشد آخر چرا در خانه‌اش را مهر و موم کنند؟ هیچ کس هم نیست نطق بزند. عجب شهر هرتی شده! تو همچه شهری، اگر من جای این قلندرها بودم، ادعای خدایی می‌کردم. امام زمان که جای خود دارد.

میرزا اسدالله هم سابقه‌ی قلندرها را داشت. وقتی بچه بود. پدرش قضیه‌ی آن‌ها را برایش تعریف کرده بود و خودش هم مثل همه‌ی اهل شهر بارها به تکیه‌هاشان رفته بود و پای نقل و خطابه‌شان نشسته بود و گرچه اعتقادی به کارها و حرف‌هاشان نداشت، اما پدرکشتگی هم باهاشان نداشت. فکر می‌کرد این هم برای خودش دکانی است. عین دکان خود او یا دکان مشهدی رمضان یا علاف یا دکان میزان‌الشریعه یا همکار دعانویس او میرزا عبدالزکی. اما تعجب در این بود که حاج ممرضا آدمی، طرف آن‌ها را گرفته باشد. با آن همه مال و مکنت! و یک مرتبه یادش افتاد که حاجی خدا بیامرز چوب‌داری هم می‌کرد و از املاکش گاو و گوسفند می‌آورد شهر و شصت هفتاد تایی از قصاب‌ها لاشه را از او می‌خریدند. این بود که از مشهدی رمضان پرسید:

- نمی‌دانی حاجی مرحوم با این قلندرها معامله‌ی پوست و روده هم می‌کرد؟

مشهدی رمضان گفت:

- خدا عالم است. می‌گفتند تازگی‌ها توی یکی از تکیه‌های قلندرها، دباغ‌خانه وا کرده بودند. می‌گفتند باهاشان شریک بوده. و اگر این طور باشد درست در می‌آید که میانه‌ی حکومت با این‌ها به هم خورده. من گمان می‌کنم حاجی خدا بیامرز را خود دولتی‌ها چیز خور کرده‌اند. راستی، خان‌دایی چه عقیده‌ای دارد؟

میرزا گفت:

- الان از پیش خان‌دایی می‌آیم. می‌گفت بچه‌هاش بی‌تقصیرند. خوب، عاقبت نگفتی نرخ زغال چند است؟

مشهدی رمضان گفت:

- به نرخ چه کار داری؟ اگر پول و پله تو دستگاهت پیدا می‌شود بگذار و برو. به باقیش هم کاری نداشته باش.

میرزا گفت:

- هنوز که از پول و پله خبری نیست. اما که از فردا خبردار است؟ تو فعلاً چهار خروار هیزم شکسته با سه خروار خاکه زغال برای ما بفرست. حواله‌اش را هم بده دست حمال‌ها. اگر خودم بودم که نقد می‌دهم، اگر نه بفرست سراغ خان‌دایی. پیرمرد جور مار را همیشه می‌کشد.

مشهدی رمضان گفت:

- مگر خیال مسافرت داری میرزا؟ خیر باشد.

میرزا گفت:

- شاید سری بزنم تا سر املاک حاجی خدابیامرز. هم بچه‌هاش را می‌بینم، هم شاید کاری از دست‌مان بربیاید. دلم خیلی شورشان را می‌زند. می‌دانی که من با پسر بزرگه‌اش هم بازی بوده‌ام.

و به این جا مشهدی رمضان خداحافظی کرد و برگشت به طرف محکمه‌ی خان‌دایی تا از آن چه دیده و شنیده بود او را خبردار کند. خودش از مجموعه‌ی آن چه دیده و شنیده بود، بوی خوشی نمی‌شنید و می‌خواست بداند عقیده‌ی خان‌دایی چیست. این بود که اول سری به دم در مسجد جامع زد و به همسایه‌ها سپرد که امروز گرفتاری دارد و نمی‌تواند بساطش را پهن کند، بعد یک سر رفت سراغ حکیم‌باشی که هنوز چند تایی مریض داشت. نیم ساعتی صبر کرد تا آخرین مریض‌ها هم نسخه‌هاشان را گرفتند و رفتند و او با خان‌دایی تنها ماند. آن چه را که دیده و شنیده بود تعریف کرد و عقیده‌اش را هم گفت و نظر حکیم‌باشی را خواست. حکیم‌باشی دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:

- حق داری پسرجان! این روزها غیر از حاج ممرضا کسان دیگری هم همین جورها مرده‌اند. بوش می‌آید که اتفاقات بدی در پیش است. و همان بهتر که تو هم یکی دو هفته شهر نباشی. با آن سابقه‌ای که با کلانتر و میزان‌الشریعه داری، ممکن است برایت پاپوش بدوزند. گر چه من چشمم از این جوان همکارت آب نمی‌خورد و این طور هم که پیداست در قضیه‌ی صلح و وقف اموال حاجی مرحوم پای زور در کار است، اما به هر صورت تو دست و پات را جمع کن و با این میرزا پاشو برو. خیالت هم از بابت بچه‌هات راحت باشد.





جان دلم که شما باشید، از قضای کردگار در همان شهر و ولایتی که میرزابنویس‌های ما زندگی می‌کردند؛ از سی چهل سال پیش یک عده قلندر پیدا شده بودند که اعتقادهای مخصوص داشتند و حرف و سخن تازه‌ای آورده بودند و کم‌کم دکان و دستگاهی به هم زده بودند و این آخر سری‌ها، یعنی در زمان سرگذشت ما، تکیه‌های شهر را بدل کرده بودند به «بست» که هیچ کس بی‌اجازه‌ی آن‌ها نمی‌توانست واردشان بشود و پچ‌پچ افتاده بود تو مردم و خیلی حرف‌ها راجع بهشان می‌زدند. و گرچه درست است که وارد شدن به قضیه‌ی آن‌ها برای راویان اخبار، یعنی پا را از گلیم قصه درازتر کردن، اما چون سرگذشت دو تا میرزای ما خواه ناخواه به کار قلندرها و به اوضاع کلی آن زمانه ربط پیدا کرده، حالا تا میرزابنویس‌های ما روانه‌ی سفر بشوند، می‌رویم ببینیم آن روزها دنیا دست که بود و قلندرها که بودند و میان‌شان با حکومت چرا به هم خورده بود.

جانم برای شما بگوید، آداب و اعتقادهای این قلندرها از این قرار بود که مرکز عالم خلقت را «نقطه» می‌دانستند و همه‌ی تکلیف‌های شرعی را از دوش مردم برداشته بودند و میان خودشان به رمز و کنایه حرف می‌زدند و حروف ابجد را مشکل‌گشاتر از هر طلسمی می‌دانستند و به جای «بسم الله» می‌گفتند «استعین بنفسی» و به جای «لا اله الا الله» می‌گفتند «لا اله المرکب المبین» و خیال می‌کردند اسم اعظم را گیر آورده‌اند و دفتردستک‌های مذهبی‌شان پر بود از نقطه و حروف تک‌تک مثل ف و صاد و دال و همین جور... و برای هر حرفی نقطه‌ی هم معنایی قایل بودند. اسم شب‌شان هم تبرزین بود که یا هر کدامشان یکی داشتند یا اگر نداشتند شکلش را پشت دست‌شان خال می‌کوبیدند. و گرچه شاید بوی کفر بدهد. اما خلاصه‌ی اعتقادشان این بود که به جای پرستیدن خدایی که در آسمان‌ها است و احتیاجی به نماز و روزه‌ی آدم‌های مافنگی ندارد و همه‌ی دعا ثناهای بشر خاکی را بپرستیم تا شاید از این راه یک خرده بیشتر بهش رسیده باشیم و احتیاجاتش را یک کمی بیش‌تر برآورده باشیم. و از این جور حرف‌هایی که اگر عاقبت به کفر هم نکشیده باشد، دست کم وسیله‌ی تکفیر شده و باعث خونریزی فراوان.

از قضای کردگار در آن شهر و ولایت هم همین جورها شده بود. یعنی ملاها و آخوندها، قلندرها را تکفیر کرده بودند و از مسجدها بیرون‌شان کرده بودند و حکومتی‌ها گوش خوابانده بودند و چون مردم را سرگرم می‌دیدند، کاری به کار این دعوی‌ها نداشتند.

از آن طرف در زمان سرگذشت ما، جنگ‌های طولانی شیعه و سنی با دولت همسایه، و سنی‌کشی‌هایی که در داخله‌ی شهرها و ولایات شده بود، رس مردم را کشیده بود، و با این که خود جنگ تمام شده بود و از بکش بکش فعلاً خبری نبود، اما آثار خرابی و کشتار هنوز بود و خیلی طول داشت تا زندگی به روال عادی خود برگردد. توی هیچ دهی محض نمونه هم که شده یک قاطر قلچماق پیدا نمی‌شد و دکان‌های اسلحه‌فروشی توی شهرها هنوز ناهار بازار داشتند و تا دلت بخواهد شل و افلیج و چشم میل کشیده توی کوچه‌ها پلاس بود به گدایی. هر چهار پنچ سال یک دفعه هم قحطی می‌آمد یا ناخوشی می‌افتاد تو مردم یا گاومیری تو دهات؛ و از این جور بلاها. در همچه روزگاری بود که قلندرها پیازشان کونه کرده بود.

کار قلندرها هم از این جا شروع شد که اول تک تک، بعد دسته دسته از بیابان گردی دست کشیدند و آمدند تو شهرها. چرا که دیگر توی دهات چیزی پیدا نمی‌شد و دهاتی‌ها برای زندگی خودشان هم درمانده بودند. قلندرها همین جور که عده‌شان تو شهر زیاد می‌شد، برای این که نان و آبی فراهم کنند شروع کردند به نقالی و مداحی و کم کم که جمعیت پای نقل‌شان زیادتر می‌شد؛ جرأتی پیدا می‌کردند و گریز به صحرای کربلای مردم هم می‌زدند و همین جور یواش یواش مردم را دور خودشان جمع کردند و کردند و کردند تا پا گرفتند و جل و پلاسشان را تو تکیه‌ها پهن کردند و ماندگار شدند.

جان دلم که شما باشید، قضیه‌ای که باعث رونق بازار قلندرها شده بود، این بود که، رئیس‌شان میرزا کوچک جفردان، سی چهل سال پیش از وقایع قصه‌ی ما، یعنی درست همان وقت که میرزابنویس‌های ما می‌رفتند مکتب، خودش را آخر عمری توی یک خمره‌ی تیزاب انداخته بود و سربه نیست کرده بود و مریدهاش چو انداخته بودند که غیبش زده و به زودی ظهور می‌کند و دنیا را پر از عدل و داد می‌کند. هر کدام قلندرها که در مجلسی، مدحی یا نقلی می‌گفت حتماً اشاره‌ای هم به این قضیه می‌کرد و دیگر خیلی‌ها باورشان شده بود روز و شب منتظر بودند.

از این گذشته یک بازارگرمی دیگر قلندرها این بود که تو شهر چو انداخته بودند که اگر باز جنگ شد هر که قرعه‌ی سربازی به اسمش در آمد و نخواست برود جنگ، بیاید تو یکی از تکیه‌ها بست بنشیند تا قلندرها بروند پول خونش را بدهند و جانش را از حکومت بخرند. سبیل شصت هفتاد تایی از عاقل مردهای شهر را هم چرب کرده بودند که هر جا می‌نشستند با قسم و آیه، شهادت می‌دادند که میرزا کوچک جفردان، قبل از این که غیبش بزند، پول خون آن‌ها را داده و جان‌شان را خریده. و گرنه خدا عالم است استخوان‌های آن‌ها حالا تو کدام میدان جنگ دم بیل کدام دهاتی باید زیر و رو می‌شد. و همین جورها کم کم گوش مردم شهر را پر کرده بودند و گداگشنه‌های هر محلی را تو تکیه‌ی همان محل جمع کرده بودند.

از قضای کردگار در روزگار قصه‌ی ما رئیس این طایفه مردی بود به اسم تراب ترکش‌دوز، از کله‌های نترس. پنجاه ساله مردی با ریش جوگندمی و قبای سفید دراز و سراین‌جا، پا آن‌جا، یک قلندر حسابی. و شهرت این تراب ترکش‌دوز از آن‌جا بود که چهل روزه سر «اشتر پختر» را از میدان جنگ آورده بود که سرکرده‌ی قشون دشمن بود. و این قضیه مال ده سال پیش بود که جنگ شیعه و سنی تازه آغاز شده بود. در آن زمان تراب ترکش‌دوز که تازه آمده بود شهر و تکیه‌نشین شده بود، به پادرمیانی صدراعظم وقت چله نشسته بود و روزی یک بادام خورده بود و هر روز یک دفعه عکس «اشتر پخته» را تمام قد به دیوار تکیه کشیده بود و جای گردنش را با خط قرمز بریده بود تا روز چهل و یکم چاپار مخصوص شاهی خاک‌آلود و خسته از راه رسیده بود و سرخشکیده و خون‌آلود یارو را پیش تخت قبله‌ی عالم انداخته بود. و همین باعث شده بود که مردم از ترس دیگر آزاری به قلندرها نمی‌دادند که هیچ چی، روز به روز هم بیش‌تر دورشان را می‌گرفتند و نذر و صدقه برای شان می‌فرستادند. درست است که قبله‌ی عالم از همان سربند ترس برش داشته بود و صدراعظم را به خارجه تبعید کرده بود و دیگر لی‌لی به لالای قلندرها نمی‌گذاشت؛ اما اسم تراب ترکش‌دوز سر زبان‌ها افتاده بود و دیگر فیل هم نمی‌توانست جلودار قلندرها بشود. تراب ترکش‌دوز هم دستور داده بود هر شب جمعه توی هفت تا از تکیه‌های شهر که پاتوق قلندرها بود منبر می‌رفتند و بعد خرج می‌دادند و هر شب جمعه عده‌ای تازه را به دور خود جمع می‌کردند. و حالا دیگر گذشته از خود قلندرها و گداگشنه‌های شهر، هر آدم فراری از حکومت، یا هر آدم شرور، یا هر که بهش ظلم شده بود و نتوانسته بود تقاص بکشد، یا هر که با ننه باباش قهر کرده بود، یا هرکه از دست صیغه‌ها و عقدی‌هایش به تنگ آمده بود، یا هر که از دست طلبکارها گریخته بود، همه آمده بودند تو تکیه نشسته بودند و هر کدام هم با جل و پلاس خودشان. و چون جمعیت قلندرها بد جوری زیاد شده بود و ممکن بود بی‌کاری حوصله‌شان را سر ببرد، از دو سال پیش تراب ترکش‌دوز هر تکیه‌ای را مرکز یک صنف کرده بود و همه‌ی قلندرها را به کار کشیده بود. تکیه‌ی سراج‌ها، تکیه‌ی زنبورکچی‌ها، تکیه‌ی نانواها، تکیه‌ی کفاش‌ها، تکیه‌ی پالان‌دوزها و همین جور... خودش هم گرچه در جوانی و قبل از این که جانشین میرزا کوچک جفردان بشود، ترکش‌دوزی می‌کرد که اسمش رویش مانده بود، حالا دائماً با زنبورکچی‌ها حشر و نشر داشت. تو هر تکیه‌ای هم کارها تقسیم شده بود. آن‌ها که حرفه‌ای بلد نبودند یک دسته جارو پارو و رفت و روب می‌کردند. یک دسته کار خرید و فروش بازار را داشتند و طرف معامله بودند با بازاری‌هایی که سرسپرده‌ی قلندرها بودند و اجناس قلندرساز را می‌خریدند، و آن‌های دیگر که اهل فن و حرفه‌ای بودند، هر کدام توی یک تکیه سرگرم به فن و حرفه‌ی خودشان بودند و هرچه را که می‌ساختند، می‌فرستادند بازار و چون ارزان‌تر از نرخ روز هم می‌فروختند، همیشه هم خریدار داشتند. ورود زن‌ها را هم که اصلاً به تکیه‌ها قدغن کرده بودند. چون در آیین قلندری آمیزش با زن منع شده بود و قلندرها همه مجرد بودند و عزب. و گناهش باز هم به گردن راویان اخبار که می‌گویند خیلی از قلندرها هم اهل دود و دم بودند و بنگ و حشیش می‌کشیدند. ساده‌بازی هم که همیشه در این ولایات رواج داشته.

جان دلم که شما باشید، این قضایا بود و بود و بود تا همان روزهایی که قصه‌ی ما شروع می‌شود. روزی از روزها، یکی از جاسوس‌های خفیه‌ی حکومتی برای خواجه نورالدین صاحب دیوان، که وزیر اعظم آن روزگار باشد، و جانشین صدراعظم تبعیدشده‌ی قبلی، خبر آورده بود که چه نشسته‌اید تراب ترکش‌دوز دارد توپ می‌ریزد. که یک مرتبه حکومتی‌ها وحشتشان گرفته بود. چون سلاح آتشی در ممالک فرنگستان تازه باب شده بود و هنوز پایش به این طرف‌ها باز نشده بود و حکومت هم که در این جنگ‌های شیعه و سنی با دولت همسایه شکست می‌خورد، به علت این بود که هنوز نتوانسته بود توپ بریزد و از هر ده تا سربازش یکی بیش‌تر تفنگ نداشت.

باری، تا این جای کار قلندرها چندان عیبی نداشت. سر مردم گرم بود و خیال می‌کردند کاری از دست این قلندرها ساخته است و حکومت هم هر وقت دلش می‌خواست به راحتی می‌توانست یکی‌شان را سر به نیست کند. زهری بدهد تو غذایش بریزند، یا حکم تکفیرش را از دیوان شرع بگیرد، یا شمع آجینش کند، یا میل به چشمش بکشد. اما حالا دیگر بوهای بدی می‌آمد. این بود که کک افتاد به تنبان بزرگان و اعیان و وزرا، و نه یکی و نه دوتا، بلکه پشت سرهم جاسوس و خبرگزار و مفتش بود که در لباس قلندری روانه‌ی تکیه‌ها و پاتوق‌های قلندرها شده و برای این که هیچ جای تردید نباشد، خواجه نورالدین، وزیر اعظم از خانلرخان مقرب دیوان خواست که خودش با لباس مبدل برود و سر و گوشی آب بدهد. خانلرخان هم که دلش بدجوری برای ملک‌الشعرایی لک زده بود، همین کار را کرد و خبر آورد که بله! تراب ترکش‌دوز تمام هونگ برنجی‌های خانه‌های در و همسایه را، گران گران، می‌خرد و تو تکیه‌ی زنبورکچی‌ها کوره و دم و دستگاه علم کرده و تا حالا سه تا توپ ریخته، عین توپ‌های سنی‌ها.

قضیه به این جا که رسید خواجه نورالدین، صاحب دیوان، شستش خبردار شد که این ترکش‌دوز چه خیالاتی به سر دارد. چون با همین سه تا توپ یک روزه می‌شد تو سینه‌ی دیوار ارگ حکومتی یک سوراخ باز کند به بزرگی یک دروازه. این بود که وزرا را خبر کرد و پس از دو سه روز شور و مشورت، قرار شد خبر را به گوش قبله‌ی عالم برسانند. برای این کار خانلرخان مقرب دیوان را صدا کردند که قصیده‌ای بگوید و در آن اشاره‌ای به این قضایا بکند تا گوش قبله‌ی عالم که تیز شد و خواست معنی اشاره‌ها را بفهمد، آن وقت خواجه نورالدین لُب قضایا را به عرض برساند. همین طور هم کردند. اما قبله‌ی عالم اصلاً و ابداً ملتفت اشاره‌های خانلرخان نشد و خیال کرد باز غرضش رسیدن به ملک‌الشعرایی است و از سر بی‌حوصلگی دستور داد پنجاه سکه‌ی طلا بهش صله دادند و همه را مرخص کرد. هیچ کدام از وزرا هم جرأت نداشتند بروند توی اندرون و این خبر را به گوش قبله‌ی عالم برسانند. چه بکنند. و چه نکنند؟ باز دو سه روز دیگر شور و مشورت کردند و عاقبت عقل‌شان به این جا رسید که به وسیله‌ی خواجه‌باشی حرم‌سرا دست به دامن سوگلی حرم بشوند. این کار را هم کردند. اما سوگلی قبله‌ی عالم که پس از سی و سه روز نوبت بهش رسیده بود؛ حیفش آمد خبر را سر شب به گوش قبله‌ی عالم برساند و عیش و عشرت خودش را حرام کند. پیش خودش تصمیم گرفت صبح این کار را بکند. اما صبح هم قبله‌ی عالم خواب بود و دل شیر می‌خواست که برود و از خواب بیدارش کند. همین جوری یک ماهی گذشت که نه هیچ یک از وزرا جرأت می‌کرد جلوی قبله‌ی عالم لب تر کند و نه هیچ کس دیگر برای این کار داوطلب می‌شد. خود وزرا هم که بی‌اشاره‌ی قبله‌ی عالم جرأت نداشتند آب بخورند و کاری از دستشان بر نمی‌آمد. و در همین مدت تراب ترکش‌دوز سه تا توپ دیگر هم ریخت.

از آن طرف خواجه نورالدین، صاحب دیوان که دید فایده ندارد، خودش را به آب و آتش زد و تصمیم گرفت به تنهایی نقشه‌ای بکشد و ترتیب کار را بدهد. این بود که فرستاد دنبال خانلرخان مقرب دیوان، که از قبل می‌شناسیمش، و منجم‌باشی دربار که تازه جای باباش نشسته بود و هنوز فرصتی برای خدمت و خودنمایی گیر نیاورده بود، و حالی‌شان کرد که قضایا از چه قرار است و این را هم برای‌شان گفت که بنابر آن چه روزنامچه‌های حکومتی ولایات خبر می‌دهند، عین این قضایا با کم و بیش اختلاف، در دیگر شهرها هم راه افتاده و اگر دیر بجنبند آن جاها هم توپ ریختن را یاد می‌گیرند و کار از کار می‌گذرد. و آن وقت قبله‌ی عالم که نمی‌ماند هیچ چی، نه ملک‌الشعرایی باقی می‌ماند، نه منجم‌باشی درباری. سه روزه زیج بنشیند و رصد کند و طرحی برای قضیه بریزد و خانلرخان هم قصیده‌اش را جوری بگوید که اشاره و کنایه‌اش زیاد دور از فهم نباشد تا قبله‌ی عالم ملتفت بشود. و بعد که مجلس تمام شد، فرستاد دنبال حکیم‌باشی دربار و یک صورت هفت نفری گذاشت جلوش که سرهفته باید کلکشان کنده بشود. و این هفت نفر، بازاری‌هایی بودند که با قلندرها طرف معامله بودند و بهشان کمک مالی می‌کردند؛ و یکی‌شان همان حاج ممرضایی بود که میرزابنویس‌های ما قرار بود برای حد و حصر املاکش مسافرت کنند. دیگر برایتان بگویم به میزان‌الشریعه هم دستور داد که چه قدر از اموال هر کدام‌شان را ضبط کند و چه قدر را وقف؛ و به داروغه‌ی شهر هم حالی کرد که چند تا اسب و استر مردم را به بیگاری بگیرد، و خلاصه یک تنه همه‌ی کارها را رو به راه کرد. از آن طرف به همه‌ی جاسوس‌ها و مفتش‌های حکومتی دستور داد که بروند تو تکیه‌ها چو بیندازند که به زودی معجز می‌شود و میرزا کوچک جفردان ظهور می‌کند و دنیا همچه همچه پر از عدل و داد می‌شود. و در همین ضمن جاسوس‌هایی را که از ولایات می‌رسیدند و خبرهای بد می‌دادند که به همان عجله‌ای که آمده بودند، هنوز عرق تن اسب‌هاشان خشک نشده، با دستورهای تازه بر می‌گرداند، و خلاصه این که در آن روزها ترق و توروق نعل اسب‌های چاپار یک دم خاموش نمی‌شد و توی کوچه‌های ارگ سلطنتی برو بیایی بود که نگو.

جان دلم که شما باشید، همه‌ی مقدمات که آماده شد، درست در همان روز که میرزابنویس‌های ما قرار بود راه بیفتند، بار عام بزرگ عالی قاپو بود و همه‌ی اعیان و اشراف جمع بودند و مجلس جای سوزن انداختن نبود، اول خانلرخان مقرب دیوان که چاق و سنگین بود، هن هن کنان رفت جلو و طومار قصیده‌ی تازه‌اش را در آورد و غرا و برا خواند؛ که در آن دو سه جا اشاره‌ی صریح کرده بود به درازدستی قلندرها و یک بار هم کلمه‌ی توپ را توی شعر جا داده بود، و همه‌ی حضار، زِهازه و احسنت گفتند. بعد منجم‌باشی اجازه خواست و با همان زبان‌های قُمعمع که شما بهتر می‌دانید، شروع کرد به مقدمه‌چینی کردن، و عاقبت رفت سر مطلب و گفت:

- قربان خاک پای مبارکت گردم. اوضاع نجوم سماوی و کواکب علیاوی که هر یک غلام حلقه به گوش، بل رکاب دوش حضرت ضل‌اللهی‌اند، گرچه دلالت تام و استدلال مالا کلام دارد بر صحت و عافیت ذات قرین‌الشریف همایونی، اما از آن‌جا که حفظ و حراست این آستان کبریایی بر هر یک از بندگان، فریضه‌ی تام و تمام است این بنده‌ی بی‌مقدار و خاک پای خاکسار، به توالی لیل و نهار از ارصاد کواکب و سیارات چنین استنباط کرده که در ایام و لیالی آتی از سابع ماه الی سه روز تربیع تحسین در خانه‌ی طالع واقع و اختر طالع در حضیض زوال و وبال و در آن سه روز که دوام مشئووم این تلاقی نحسین است ذات معدلت - صفات و شامل برکات حضرت ظل‌اللهی، العیاذبالله، آماج بی‌مهری و قدرناشناسی سپهر غدار و فلک کج‌مدار...

و همین جور داشت داد سخن می‌داد که قبله‌ی عالم حوصله‌اش سر رفت و داد زد:

- این پدرسوخته مگر آرواره‌اش لق شده؟ وزیر اعظم چه طور است بدهیم چک و چانه‌اش را با نقره‌ی داغ لحیم کنند؟

خواجه نورالدین، وزیر اعظم که دید کار دارد خراب می‌شود، دوید جلو و تعظیم بالا بلندی کرد و گفت:

- قربان! لقلقه‌ی لسان جناب منجم‌باشی را به این بنده‌ی کم‌ترین ببخشید. این عادت علما است. عفو می‌فرمایید. اما گمان می‌کنم از نظر غیرتمندی نسبت به ذات همایونی، مطالبی دارد که از قضا قبلاً هم با بنده در میان گذاشته. اگر عنایتی می‌فرمودید به گمانم خطری برای مقام شامخ سلطنت در اوضاع کواکب دیده. خانلرخان مقرب دیوان هم در قصیده‌اش متذکر این نکته شد، اما عنایت نفرمودید.

قبله ی عالم روی کرسی سلطنت جابه جا شد و تفی به طرف سلفدان زرین انداخت که در دست قابچی‌باشی بود. بعد گفت:

- من که از حرف‌های این جوان پرچانه چیزی سردر نیاوردم. به زبان باباش حرف می‌زند. بهتر است خودت بگویی وزیر اعظم.

وزیر اعظم باز تعظیم بلندبالایی کرد و یک قدم جلوتر آمد و گفت:

- خاطر خطیر ملوکانه مستحضر است که چیزی به فصل قشلاق نمانده. پایتخت همایونی گرچه غبطه‌ی بهشت عنبرسرشت است، اما سوز پاییزی بدی دارد. و بندگان درگاه محتاجند که استخوان‌هاشان را آفتاب بدهند. صلاح ملک و ملت هم در این است که امسال موعد قشلاق را پیش بیندازیم. چون این طور که منجم‌باشی از ارصاد کواکب دیده از هفتم تا دهم ماه صلاح نیست ذات اقدس همایونی بر اریکه‌ی سلطنت تکیه بزنند.

در حالی که نفس از مجلس در نمی‌آمد و مگس پر نمی‌زد، قبله‌ی عالم دوباره جابه‌جا شد و یک سرفه‌ی دیگر کرد. گفت:

- ببینم وزیر اعظم، نکند کلکی در کار شماها باشد! مواظب باش که می‌دهم پوست‌تان را از کاه پر کنند، ها! حالا بگو ببینم به عقل ناقص خودت چه می‌رسد.

وزیر اعظم نگاهی به منجم‌باشی و خانلرخان کرد و یک قدم دیگر گذاشت جلو و گفت:

- چاکران درگاه قبلاً همه‌ی فکرها را کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که در این سه روز باید وجود ذی وجود مبارک قبله‌ی عالم را از اریکه‌ی سلطنت دور نگه داشت تا اگر خدای نکرده بلایی نازل شد، دیگری پیش‌مرگ همایونی شده باشد.

قبله‌ی عالم روی کرسی سلطنت نیم‌خیز شده و خون به صورت دوانده، فریاد زد:

- ده مادر به خطاها! خوب کلکی جور کرده‌اید. به همین سادگی می‌خواهید از شر من خلاص شوید؟ آهای میرغضب‌باشی!

که میرغضب‌باشی با لباس سر تا پا قرمز و قمه‌ی براق به دست، مثل برق بلا آمد و جلوی کرسی قبله‌ی عالم به خاک افتاد و منتظر فرمان بعدی همان طور بی‌حرکت ماند. عین مجسمه. اما وزیر اعظم از آن بیدها نبود که به این بادها بلرزد. یک قدم دیگر آمد جلو و گفت:

- قربان! اجازه بفرمایید عرایض چاکر جان‌نثار تمام بشود و بعد اگر خلافی بود این گردن بنده.

و یک شعر مناسب خواند. قبله‌ی عالم اشاره‌ای به میرغضب کرد که بلند شد و رفت همان پس و پناه‌ها خودش را جا کرد و بعد اشاره‌ای به وزیر اعظم کرد که بگو. وزیر اعظم گفت:

- خاطر مبارک مستحضر است که چاکران درگاه مدت‌ها است تفریحی نداشته‌اند. از وقتی که حاج میرزا قم‌قم، دارفانی را بدرود گفت برای بهجت خاطر همایونی هم وسیله‌ای فراهم نشده، اگر اجازه بفرمایید بندگان خان‌زاد ترتیب کار را جوری داده‌ایم که هم مخاطرات آسمانی از اثر بیفتد و هم وسیله‌ای جدید برای بهجت خاطر همایون فراهم بشود.

و یک شعر مناسب دیگر خواند. قبله‌ی عالم دستی به ریش خود کشید و گفت:

- خوب، خوب. بگو ببینم وزیر اعظم. مثل این که قضیه دارد خوش‌مزه می‌شود.

وزیر اعظم جرأتی پیدا کرد و یک قدم دیگر رفت جلو و دنبال حرفش را این طور گرفت:

- بعد هم باید به عرض برسانم که این طایفه‌ی قلندرها با همه‌ی حق نعمتی که قبله‌ی عالم به گردن‌شان دارند، کم کم اسباب زحمت ممالک محروسه شده‌اند. گذشته از کارگزاران درگاه که مرتباً مراقب اعمال و گفتار آن‌ها هستند. شخص شخیص خانلرخان هم رفته و از نزدیک شاهد بوده که دیگر جسارت را به آن حد رسانده‌اند که دارند خیالات موهوم در سر می‌پرورانند و توپ می‌ریزند.

به شنیدن این حرف آخر، قبله‌ی عالم نیم خیز شد و برافروخته گفت:

- عجب! توپ می‌ریزند؟ چه جوری؟ پس این وزیر دواب پدرسوخته کجا است که برود ازشان یاد بگیرد؟ تا روز مبادا آن طور در نمانیم و اصلاً پدرسوخته‌های احمق، پس چرا تا حالا مرا خبر نکرده‌اید؟ هیچ معلوم هست من توی این مملکت چه کاره‌ام؟

وزیر اعظم قیافه‌ی ماتم‌زده‌ها را به خود گرفت و گفت:

- قربان خاک پای مبارکت گردم، چاکران جان‌نثار نخواستند آسودگی خاطر مبارک را به هم بزنند. حالا هم دیر نشده. می‌فرمایید با این طایفه چه کنیم؟ برویم توپ‌هاشان را بخریم؟ تصور می‌فرمایید کار به همین سادگی است؟

قبله‌ی عالم مشتی روی مخده‌ی ترمه‌ی زیر دستش زد و گفت:

- من چه می‌دانم. تو احمق خرفت همین الان داری قضیه را به من خبر می‌دهی هم الان هم چاره‌اش را می‌پرسی؟ پس تو و امثال تو، این همه مال و مکنت را برای چه حرام می‌کنید؟

و بعد به فکر فرو رفت و مثل این که با خودش حرف می‌زند، گفت:

- پس این پدرسوخته‌ی ترکش‌دوز باورش شده؟ ده نمک به حرام! به دست خودم پنج‌هزار سکه جایزه دادم تا دو تا از این آسمان جل‌ها آن سگ ملعون را غافلگیر کردند و سرش را آوردند. حالا این پدرسوخته به حساب خودش گذاشته!

بعد رو کرد به وزیر اعظم و فریاد کشید:

- حالا خود بی‌شعورت بگو، چه گهی خیال داری بخوری؟

وزیر اعظم گفت:

- این طایفه‌ی ضاله معتقدند که به زودی معجزی به وقوع خواهد پیوست و خودشان را برای این معجز آماده می‌کنند. توپ ریختن‌شان نشان می‌دهد که این معجز دست کم رسیدن به حکومت است. چاکران درگاه فکر کرده‌اند که به یک تیر دو نشان بزنند. هم به ظهور این معجز کمک کنند و هم به رفع بلایای آسمانی در آن سه روز. به این طریق که ظاهراً میدان را برای این حضرات خالی می‌کنیم و آستان مبارک را به قشلاق می‌بریم. و از آن جا که قشلاق همایونی در ولایات جنوبی است و نزدیک به سرحد ممالک محروسه، و رفت و آمد چاپار و ایلچی از آن جا آسان‌تر است، شاید ابهت قرب جوار مبارک موجب صلح و سلام با دولت متحاب همسایه بشود و وسیله‌ی رفع کدورت‌های بین‌الاثنین. و به یک شعر مناسب دیگر کلام را ختم کرد.

در همین اثنا، زمزمه‌ای در مجلس افتاد و جسته‌جسته کلمات «بارک الله» و «احسنت» به گوش قبله‌ی عالم هم رسید که راضی و خوشحال گفت:

- احسنت وزیر اعظم. حقا که نان و نمک ما حلال بوده. بد نقشه‌ای نیست. شنیده بودم که این‌ها مزاحم تدابیر دولت بودند. اما نمی‌دانستم کارشان تا این حد بالا گرفته باشد که زیر گوش ما توپ بریزند. نمک به حرام‌ها! خوب دیگر چه نقشه‌ای برایشان کشیده‌ای، ملعون؟

وزیر اعظم خوش و خوشحال گفت:

- بقای دولت همایونی باد. هفت تا از بازارهایی را که طرف معامله‌ی آن‌ها بودند، هفته‌ی پیش حکیم‌باشی آستان به زیارت عزراییل مفتخر کرد. اموال‌شان را هم به فتوای میزان‌الشریعه که معروف حضرت است، مصادره کردیم و ترتیبی می‌دهیم که در غیاب سایه‌ی مبارکم، این حضرات گورشان را به دست خودشان بکنند. بعد هم که مخاطرات ارضی و سماوی به میمنت و مبارکی مرتفع شد و در رکاب همایونی از قشلاق برگشتیم، هفت نفر از سرکردگان این حضرات را قربانی قدوم مبارک می‌کنیم و هفتاد تاشان را شمع‌آجین می‌کنیم و باقی‌شان را هم حبس و تبعید. گمان می‌کنیم دیگر غائله بخوابد.

قبله‌ی عالم خوشحال و خندان، در میان احسنت‌های رجال و اعیان مملکت، قابچی‌باشی را صدا کرد و دستور داد هزار سکه‌ی طلا را در دو کیسه‌ی جدا، بیاورد که یکی را توی دامن وزیر اعظم انداخت و دومی را به دست مبارک شمرد و نصف کرد؛ نصفی را داد به منجم‌باشی و نصف دیگر را به خانلرخان، مقرب دیوان و مجلس تمام شد.





جان دلم که شما باشید، درست همان روزی که بار عام عالی‌قاپو بود؛ اول آفتاب، میرزابنویس‌های ما بی‌خبر از همه جا، سوار بر دو تا خر بندری که از میدان مال‌بندها برای یک هفته کرایه کرده بودند از دروازه‌ی شهر رفتند بیرون. خود کلانتر محل نتوانسته بود همراهشان بیاید، اما پیشکارش را با هفت نفر قراول همراهشان کرده بود که چهارتاشان نیزه و کمان داشتند و سه تاشان تفنگ. و همه‌شان سوار بر اسب و قاطر، دنبال میرزابنویس‌ها، و با عزت واحترام تمام. آن روز تا غروب هیچ جا لنگ نکردند. ظهر کنار نهر آبی هر کدام یک لقمه نان از توی خورجین‌هاشان درآوردند و خوردند و باز راه افتادند تا یک روزه دو منزل رفته باشند. غروب آفتاب رسیدند به کاروان‌سرایی که هم ساخلوی حکومتی بود و هم چاپارخانه. و برای خوابیدن همان جا اطراق کردند. کاروان‌سرا آن قدر شلوغ بود تا صبح آن قدر رفت و آمد داشت که خواب به چشم میرزابنویس‌های ما نیامد. این چاپار راه نیفتاده چاپار بعدی می‌رسید؛ عجله‌کنان و هن‌هن‌کنان، یا به طرف شهر یا به سمت ولایات. معلوم بود که یک خبر غیرعادی هست. تا صبح اسب‌ها شیهه کشیدند و قاطرها سم به زمین کوبیدند و چاپارها به مأموران چاپارخانه فحش دادند و میرزااسدالله فکر و خیال بافت و هرچه ساس و کک در تمام آن کاروان‌سرا بود از پاچه‌ی شلوار و حلقه‌ی آستین او رفتند تو و جا خوش کردند و تا صبح در نیامدند. میرزاعبدالزکی هم حالی بهتر از او نداشت. تا عاقبت، اول خروس‌خوان از جا بلند شدند و به ضرب من بمیرم تو بمیری، پیشکار کلانتر را از خواب بیدار کردند. بعد هم قراول‌ها را راه انداختند که رفتند از چاه آب کشیدند و اسب و الاغ‌ها را تیمار کردند و بعد سرپا لقمه‌نانی خوردند و راه افتادند.. خدا عالم است که در اثر بی‌خوابی شب پیش بود یا علت دیگری داشت که سر راه از هر دهی می‌گذشتند، میرزااسدالله به نظرش می‌آمد که مردم از قحطی در آمده‌اند یا اصلاً از ترس وبا گریخته‌اند. همه جا خلوت و مردم همه لاغر و مردنی. فصل خرمن مدتی بود گذشته بود، اما گاه گداری که از کنار آبادی مفصلی رد می‌شدند کوپاهای کاه باقی مانده‌ی خرمن‌ها که جمع نکرده مانده بود به نظر میرزااسدالله آن قدر کوچک و بدرنگ می‌آمد که انگار بچه‌ها خاک‌بازی می‌کرده‌اند و این تل‌ها باقی‌مانده‌ی خاک‌بازی آن‌ها است. همین جور از کنار دهات مخروبه و چاه قنات‌های فروریخته گذشتند و گذشتند و گذشتند تا عاقبت نزدیکی‌های ظهر رسیدند. اول قلعه خرابه‌ای از دور نمایان شد. بعد چتر یک دسته درخت تبریزی که به یک گوشه از قلعه سایه انداخته بود، پیدا شد و بعد یک نارون بزرگ که جلوی دروازه‌ی ده مثل گلوله‌ی بزرگی بر سر چوبی نشسته بود. نه کسی به پیشبازشان آمد و نه گاو و گوسفندی جلوی پاشان سربریدند. میرزابنویس‌های ما چنین انتظاری هم نداشتند. اما پیشکار کلانتر که از یک فرسخی ده جلو افتاده بود و نفر اول می‌رفت، حسابی بهش برخورده بود و بلند بلند به هرچه دهاتی زبان نفهم است، فحش می‌داد و خودش را لعن می‌کرد که چرا به چنین مأموریتی آمده. حتی تک و توک دهاتی‌ها که در مزارع شخم می‌زدند یا به ده بر می‌گشتند، به محض این که دار و دسته‌ی آن‌ها را می‌دیدند در می‌رفتند یا خودشان را پس و پناهی قایم می‌کردند. خوبیش این بود که یکی از قراول‌ها هفته‌ی پیش، چپری به همین ده آمده و راه و چاه را می‌شناخت و گرنه حتی معلوم نبود درست آمده باشند. از دروازه‌ی دهکده که وارد شدند تا وسط میدانگاهی ده برسند، هیچ کس را ندیدند، انگار نه انگار که کسی در آن جا ساکن است. اما از تاپاله‌های تازه‌ای که به دیوار و گرد و خاکی که در هوا معلق بود، معلوم بود که در هر خانه‌ای هم الان بسته شده و پشت هر دری آدم‌ها ایستاده‌اند و از لای درزی یا شکافی دارند تماشا می‌کنند. این را حتی پیشکار کلانتر هم فهمید. چرا که یک مرتبه از جا در رفت و به صدای بلند فریاد کشید:

- گوساله‌های احمق! می‌ترسید بخوریم‌تان؟ پدرسوخته‌های بد دهاتی!

و میرزا اسدالله که پشت سر الاغ می‌راند، از پس همان دری که فحش خورده بود، شنید که یکی آهسته اما خیلی خشن گفت:

- ده میرغضب‌ها...

و قراولی که پشت سر میرزااسدالله می‌آمد مثل این‌که همین را شنید؛ که سر اسبش را کج کرد و با چکمه‌اش محکم یک لگد به همان در زد. و چنان زد که بند دل میرزااسدالله پاره شد. اصلاً میرزا از وقتی پا توی ده گذاشته بود، دلش شروع کرده بود به شور زدن. و نمی‌دانست چرا هر لحظه منتظر اتفاق تازه‌ای بود. تا به میدانگاهی ده برسند، اتفاق دیگری نیفتاد. پیرمرد ریش‌سفیدی که لابد کدخدای ده بود با دو تا از پسرهای حاجی ممرضای مرحوم وسط میدانگاهی، زیر تک‌درخت توت خاک گرفته‌ای ایستاده بودند و دهاتی‌ها هر چند نفری گوشه‌ای از میدان کز کرده بودند. سوارها به محض این‌که پیاده شدند میرزا اسدالله حرکتی کرد به طرف پسر بزرگ حاجی، که در جوانی هم‌مکتبی بودند و خواست سلام کرده باشد؛ اما آن هر دو تا سرهاشان را پایین انداختند و به او محل نگذاشتند. پیشکار کلانتر از اسب که پیاده شد، به جای سلام بچه‌های حاجی، رو به کدخدا داد زد:

- لابد کاه و جو هم تو این خراب‌شده گیر نمی‌آید. هان؟

که پسر بزرگ حاجی دوید جلو؛ نیمچه تعظیمی کرد و گفت:

- اختیار دارید قربان! منزل خودتان است.

و چند نفر از دهاتی‌هارا صدا کرد که هر کدام از یک گوشه میدان دویدند جلو و افسار اسب و الاغ‌ها را گرفتند و بردند و همه‌ی جماعت به دنبال پیشکار کلانتر وارد خانه‌ی اربابی شدند که تر و تمیزتر بود و آب و جارو شده بود و تاپاله به دیوارهاش نچسبیده بود و باغچه‌ی کوچکی و حوضک آبی داشت. تا اتاق دم در را برای قراول‌ها خالی کنند و دیگران بروند توی پنجدری، میرزااسدالله به هوای سر و رو صفا دادن رفت لب حوض، تا شاید بتواند دو کلمه‌ای با هم مکتبی قدیمش بگوید؛ و داشت یواش یواش آب به سر و صورتش می‌زد که یکی از دهاتی‌ها به عنوان آب ریختن روی دستش آمد جلو و تکه کاغذی گذاشت توی جیب قبای میرزا. میرزا دستش را که خشک کرد از همان دهاتی سراغ گوشه‌ی خلوت خانه را گرفت و تا یارو بدود و آفتابه را آب کند، او خودش را به آن جا رسانید و کاغذ را در آورده و خط هم مکتبی قدیم خودش را شناخت که نوشته بود: «تکلیف همکارت معلوم است، اما تو دیگر چرا؟» عرق سردی بر پیشانی میرزا نشست و نفس بلندی کشید و همان طور سرپا قلم‌دانش را از زیر پر شالش بیرون آورد، و پشت همان تکه کاغذ نوشت: «به روح پدرت من اصلاً نمی‌دانم کجا به کجاست. دارم دیوانه می‌شوم. یک جوری خودت را به من برسان.» و تا یارو با آفتابه برسد، میرزااسدالله تکه کاغذ را به دستش داد و قلم دانش را بست و زد پر شالش و برگشت پیش دیگران. بعد هم ناهار آوردند و همه ساکت و آرام غذا خوردند و سفره که برچیده شد، میرزا اسدالله خستگی راه و بی‌خوابی شب پیش را بهانه کرد و به این عذر که در خواب خر و پف می‌کند، رفت توی زاویه‌ای که پهلوی پنجدری بود دراز کشید، به هوای این که شاید یکی از پسرهای حاجی به سراغش بیاید. همین طور هم شد. یعنی یک ساعتی که گذشت، در اتاق آهسته باز شد و پسر بزرگ حاجی آمد تو. و بی‌مقدمه با لحنی سرزنش‌آمیز، اما خیلی آهسته گفت:

- خوشم باشد میرزا. چشم ما روشن. حالا دیگر کارت به این جا کشیده که شده‌ای آتش‌بیار معرکه‌ی دیگران؟ خودت را هم به نفهمی می‌زنی؟ پس چه شد آن حرف و سخن‌ها؟ و آن دست و دل پاکی‌ها؟ و آن همه درس و مکتب و اصول و فروع؟

میرزا به همان آهستگی گفت:

- من این گوشه کنایه‌ها را نمی‌فهمم حسن آقا... و بعد سیر تا پیاز آن چه را که میان او و میرزا عبدالزکی گذشته بود برای حسن آقا تعریف کرد، و آن چه را دم در خانه‌ی پدری آن‌ها دیده بود با آن‌چه از مشهدی رمضان علاف شنیده بود، و مشورتی که با خان دایی کرده بود، همه را گفت و عاقبت افزود:

-... و حالا هم این جا نان و نمک تو را می‌خورم، هنوز نمی‌دانستم دنیا دست کیست و من چه باید بکنم. شاید باور نکنی، اما به این مسافرت هم بیشتر از این جهت رضایت دادم که توی شهر، بوی شلوغی می‌آمد. بعد هم به خود گفتم می‌روی می‌بینی اگر واقعاً سر ارث و میراث دعوا دارند، خودت کدخدامنشی کارشان را اصلاح می‌کنی و نمی‌گذاری میزان‌الشریعه آدمی از آب گل‌آلود میان برادرها ماهی بگیرد.

حسن آقا به شنیدن این حرف‌ها راحت‌تر نشست و گفت:

- عجب روزگاری شده! آدم به چشم و گوش خودش هم نمی‌تواند اعتماد کند.

میرزا اسدالله گفت:

- می‌خواهی بکن، می‌خواهی نکن. من هیچ وقت دست به کاری نزده‌ام که لازم باشد توجیهش کنم. هر کاری خودش باید موجه خودش باشد. حالا بگو ببینم چه طور شد که کار به این جاها ختم شد؟

حسن آقا گفت:

- چه می‌دانیم. لابد تا این جایش را می‌دانی که بابامان را چیزخور کردند. بعد هم ختم که برچیده شد هر سه تایی‌مان را بردند داروغگی. من و دو تا داداش‌هام را. و یک کاغذ بلندبالا گذاشتند جلویمان که رضایت بدهید و امضا کنید یا توی حبس بپوسید. برادر کوچیکه را هم - اصغر را می‌گویم - کردند توی هلفدونی، مثلاً به عنوان گروگان. و من و برادرم را هفته پیش با دو تا مأمور فرستادند که بیاییم سر املاک و به انتظار نماینده‌ی قانون و شرع، یعنی شماها، باشیم که وقتی آمدید کار را تمام کنیم و برگردیم تا برادرمان را آزاد کنند. تو باید از این قضایا خبردار باشی میرزا. آخر چه طور می‌شود آدم ندانسته بلند شود راه بیفتد...

- پس قضیه‌ی اختلاف و مصالحه چه بود؟

حسن آقا گفت:

- اختلاف کدام است؟ مصالحه کدام است؟ این‌ها را این پدرسوخته‌ی گردن کلفت، میزان‌الشریعه از خودش درآورده. گذاشته‌اند پس گردن‌مان که یک سوم املاک وقف، متولیش هم میزان‌الشریعه؛ از چهار دانگ باقی، دو دانگش مال خواجه نورالدین وزیر، یک دانگ مال شخص کلانتر، یک دانگ آخری هم مال سرکار و همکارتان. و همه ملک تازه چه قدر است؟ چهار پارچه آبادی با هفت رشته قنات. کور و کچل‌های من و برادرها هم بروند گدایی. حالا فهمیدی؟ اختلاف سر این لحاف بی‌صاحب است؛ نه میان ما برادرها.

میرزا اسدالله سرش را زیر انداخت و گفت:

- مرا بگو که گول این سید جد کمرزده را خوردم. خوبیش این است که میزان‌الشریعه نمی‌داند دست من هم در این کار هست. من اصلاً برای همان حرف و سخن کهنه‌ای که باهاش داشتم، گفتم این روزها شهر نباشم بهتر است. می‌دانستم که اگر بمانم یک کاری دستم می‌دهد. اگر بداند باز من تو این جور کارها دخالت کرده‌ام. این دفعه دیگر از شهر بیرونم می‌کند.

حسن آقا گفت:

- ای بابا، تو هم عجب ساده‌ای! از بس دم در آن مسجد نشسته‌ای و هی آمد و رفت این مردکه‌ی گردن کلفت را دیده‌ای، خیال کرده‌ای همه‌ی کارهای دنیا به میزان‌الشریعه ختم می‌شود. و بعد هم میزان‌الشریعه خودش خواسته که تو را در این کار شرکت بدهد. چون می‌دانسته که به امضای این همکار سرکار، آب سبیل هم به آدم نمی‌دهند. خامت کرده‌اند میرزا. مرا بگو که خیال می‌کردم چشمت را با مال دنیا بسته‌اند. حالا واقعاً راست می گویی؟

میرزا که بدجوری بغض گلویش را گرفته بود، گفت:

- چه بگویم حسن آقا...؟ بهتر است تو حرفی بزنی. بگو ببینم چرا آن مرحوم را چیزخور کردند؟ آخر که این کار را کرد؟

حسن آقا گفت:

- عاقبت، خیرخواهیش باعث مرگش شد. هفته‌ای یک روز ناهار نمی‌آمد خانه و همان در حجره کباب بازار می‌خورد. می‌گفت حالا که لاشه‌ی قصاب‌ها را من می‌دهم، باید ببینم این کبابی‌ها چه به خورد مردم می‌دهند. بیا! عاقبت دید که چه زهرماری به خورد مردم می‌دهند. هر روز پنج‌شنبه عادتش این بود. ناهارش را که می‌خورد در حجره را از تو می‌بست و پادوش را می‌فرستاد ناهار و دراز می‌کشید.عصر همان روز من وقتی رفتم در حجره، دیدم پادوش پشت در نشسته و در از تو هنوز بسته است. دلم هری ریخت تو. عاقبت در را شکستیم و دیدیم سیاه شده. مثل قیر؛ و لب‌ها قاچ‌خورده... لابد خان داییت باقیش را برات تعریف کرد. پیدا بود که چیزی توی کبابش ریخته‌اند.

میرزا پرسید:

- آخر که؟ که همچه کاری کرده بود؟

حسن آقا گفت:

- معلوم است. کبابی قسم می‌خورد که از مایه‌ی کباب آن روز صد و چند تا مشتری را راه انداخته. نشانی یکی‌یکی‌شان را هم به اسم و رسم داد. دست بر قضا سرایدار تیمچه هم، همان روز ناهار کباب خورده بود؛ کبابش را هم همین پادوی بابام برایش از در دکان آورده بود. اما زهر را فقط تو کباب بابام کرده بودند. آن‌های دیگر هیچ کدام طوریشان نشده بود.

میرزا باز پرسید:

- آخر باید فهمید آن که این کار را کرده که بوده؟ و چه نفعی برایش داشته؟ همین ول کردید، رفت؟

حسن آقا از سر بی‌حوصلگی گفت:

- ای بابا تو چه ساده‌ای! از همان اول معلوم بود. همان روز توی مجلس ختم، سرایدار آمد پهلوی من نشست و گفت که وقتی پادوی بابام از در دکان کبابی برگشت، اول سینی کباب مرا گذاشت دم در حجره‌ام و من مشغول خوردن شده بودم که دیدم سینی کباب باباتان را هم گذاشت روی پیشخوان حجره‌اش و رفت از آب انبار تیمچه برایش آب خنک بیاورد؛ که یکی از این قلندرها منقل اسفند به دست، رسید جلوی بساط حجره‌ی حاجی و دولا شد روی پیشخوان و بساط را دود داد و حاجی هم از حجره درآمد نیازی بهش داد و یارو رفت. بعد هم پسره‌ی پادو از آب انبار برگشت و کاسه‌ی آب را گذاشت پهلوی سینی کباب و رفت پی کارش.

میرزا گفت:

- خوب پیداست که کار، کار همان قلندره بوده. هیچ کاریش نکردید؟

حسن آقا گفت:

- چه کارش می‌توانستیم بکنیم؟ همه‌شان شبیه هم‌اند. هر کدام یک قبضه ریش‌اند و یک پیراهن دراز سفید. یخه‌ی کدام‌شان را بگیرم؟ مگر اصلاً فرصت تحقیق بود؟ ختم برچیده نشده، این اوضاع پیش آمد که می‌بینی. و تازه من قسم می‌خورم که یارو حتماً قلندر نبوده. وقتی اموالش را این جوری دارند سگ‌خور می‌کنند که جرأت می‌کند بگوید، کار، کار قلندرها بوده؟ تو مگر خودت نمی‌گویی باید دید نفع کشتن حاجی به که می‌رسیده؟ بفرمایید! به کلانتر می‌رسیده و به میزان‌الشریعه و به خواجه نورالدین. دیگر قلندرها این وسط چه کاره‌اند؟ قلندرها اگر نفعی داشتند در حیات بابام بود، که آن قدر کمکشان می‌کرد. به نظر ما کار، کار حکومت است. کسی را به لباس مبدل فرستاده‌اند تا حاجی را چیزخور کند. تازه حاجی ما تنها نبوده. شش تای دیگر از سرشناس‌های شهر درست در همان روزها مرده‌اند. یکی توی حمام سکته کرده؛ آن یکی اصلاً سر به نیست شده و همین جور... و ما می‌دانیم که آن شش تای دیگر هم درست وضع حاجی ما را داشته‌اند. یعنی همه‌شان آدم‌هایی بوده‌اند سرشناس، که دستشان به دهنشان می‌رسیده و بعد هم سرسپرده‌ی «شخص واحد» بوده‌اند.

میرزااسدالله پرسید:

- شخص واحد که باشد؟

حسن آقا آهسته‌تر از معمول گفت:

- تراب کوی حق، حضرت ترکش دوز.

میرزا گفت:

- آهاه! رئیس قلندرها را می‌گویی. پس درست است که حکومت برای قلندرها خواب‌های بد دیده؟ خوب حالا تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟

حسن آقا گفت:

- من چه می‌دانم میرزا. هر کسی یک تکلیفی دارد. تو آدمی هستی عاقل و بالغ. سواد و تجربه‌ات هم خیلی بیش از آن‌هااست که آدمی مثل من بتواند برایت تکلیف مشخص کند. تکلیف من و برادرهایم این است که شده به قیمت از دست دادن تمام این املاک، جانمان را حفظ کنیم.

میرزا اسدالله پرید وسط حرف حسن آقا و گفت:

- این که نشد. آن وقت از کجا زندگی می‌کنید؟ تو که می‌دانی دفاع از مال و جان در حکم جهاد است.

حسن آقا گفت:

- نه میرزا. آن وقت‌ها گذشت که می‌گفتند اگر کسی به خاطر مالش کشته بشود، شهید است. این اعتقاد را آدم‌های نوکیسه از خودشان در آورده‌اند. مال دنیا آن قدرها ارزش ندارد که خون آدم پایش بریزد. این روزها کسی شهید است که به خاطر ایمانش شهید بشود و به خاطر ایمانش مالش را فدا کند. پدرم آن کار را کرد و ما این کار را می‌کنیم. غم بر و بچه‌هایمان را نداریم. چون همه‌شان را سرشکن کرده‌ایم توی قوم و خویش‌ها. بعد هم تنها نیستیم. تراب کوی حق را داریم. با همه‌ی اهل حق.

میرزا اسدالله مدتی به او نگاه کرد، بعد پرسید:

- آخر این پدر مرحوم شما چه هیزم تری به میزان‌الشریعه فروخته بود؟

حسن آقا گفت:

- ای بابا، تو کجای کاری؟ سر همین قضیه‌ی اهل حق باهاش بگومگو پیدا کرده بود دیگر. اصلاً بابام آخر عمری رعایت ظاهر را هم نمی‌کرد. به جای این که مثل دیگران سال به سال برود و یک چیزی از اموالش را با یک ملا، دست گردان کند و صدای این میزان‌الشریعه را بخواباند؛ خودم بودم که در حضور یکی‌شان درآمد، گفت: «آدم تا خودش را شناخت، خدا شد. چرا که خدایی به خود آیی است.» سر همین حرف قرار بود حتی تکفیرش هم بکنند. آن وقت دیگر کار بدتر می‌شد. می‌دانی که تکیه‌ی دباغ‌خانه را هم فقط برای کمک به اهل حق راه انداخته بود. خدابیامرز سرش را در راه ایمانش داد. درست است که از ما چنان رشادت‌ها نمی‌آید؛ اما برای رسیدن به حق، به عدد خلایق مردم، راه هست.

بعد چند دقیقه‌ای سکوت کردند که در آن میرزا اسدالله پابه‌پا شد، بعد گفت:

- خوب حسن آقا! تکلیف من روشن شد. من به این راه و رسم تازه‌ی شما اعتقادی ندارم. اما با همان راه و رسم‌های قدیمی می‌دانم تکلیفم چیست. برای ایمان داشتن، حتماً لازم نیست آدم دنبال راه و رسم تازه بگردد. ایمان هرچه کهنه‌تر بهتر. به هر صورت من صاحب اختیار خط و امضای خودم که هستم. میرزا عبدالزکی را اگر توانستم راضی می‌کنم، اگر هم راضی نشد که بدا به حال خودش.

حسن آقا گفت:

- برایت گفتم که چون پای زور در کار است، ما همه‌مان از این مال چشم پوشیده‌ایم. تو را هم همین پای زور به این جا فرستاده؛ مواظب باش برای خودت دردسر نتراشی. خبر داریم که حکومت برای اهل این طریقه خیال‌های بد دارد. زن و بچه‌های تو که گناهی نکرده اند...

میرزااسدالله حرف دوست زمان کودکیش را برید و گفت:

- حسن آقای عزیز! زن و بچه‌های آدم نمی‌توانند عذر همه‌ی گناه‌های آدم باشند. اگر پای درد دل میرغضب‌ها هم بنشینی از این مقوله آن قدر دلت را می‌سوزانند که خیال می‌کنی به خاطر زن و بچه‌شان با میرغضبی حج اکبر می‌کنند، یا جهاد، که بچه‌هام گرسنگی سرشان نمی‌شود که خدا خودش می‌داند توی دل من چه خبرها است. و از این بهانه‌ها... غافل از این که اگر از راه میرغضبی بچه‌هایت را نان بدهی، دیگر تعجبی ندارد اگر هر کدامشان یک قاتل خونی بار بیایند. چون با هر لقمه نانی یک جرعه از خون مردم را سر کشیده‌اند. و ریختن خون مردم را لازمه‌ی زندگی می‌دانند. لقمه‌ی حرام که قدما می‌گفتند، یعنی همین. برای دو تا الف بچه‌ی ما خدا بزرگ است. فعلاً هم پاشو برو بگذار کمی بخوابم.

اما بعد از رفتن حسن آقا، میرزا اسدالله اصلاً نتوانست بخوابد. همان طور که دراز کشیده بود. هی به خودش پیچید و هی فکر کرد. تا دیگران از خواب بیدار شدند؛ و دهاتی‌های خدمتکار عصرانه آوردند؛ در مجمعه‌های بزرگ، با نان لواش تازه و پنیر و گردو، و بعد همگی سواره بیرون رفتند تا هم هوایی بخورند و هم سری به املاک حاجی مرحوم بزنند.

خستگی چهارپاها در رفته بود و سرحال بودند و آفتاب عصر می‌چسبید و تفنگ‌دارها خودشان را آماده می‌کردند تا شکاری بزنند. از آبادی که دور شدند، میرزااسدالله خودش را به همکارش رساند و سعی کرد تا از دیگران عقب بمانند و بعد این طور شروع کرد:

- ای والله اولاد پیغمبر! فکر نمی‌کردم دست همکارت را توی همچه خنسی بگذاری.

میرزاعبدالزکی براق شد و تعجب‌کنان گفت:

- چه خنسی جانم؟ مگر چه خبر شده؟

میرزااسدالله گفت:

- خودت را به نفهمی نزن آقا سید! می‌خواهند اموال این بیچاره‌ها را مصادره کنند و آن وقت تو می‌خواهی من پای سندش را امضا کنم؟ بعد از یک عمر رفاقت، حالا من بیایم بشوم زینت‌المجالس سند مصادره‌ی اموال این بندگان خدا؟ فقط همین کارم مانده؟

میرزا عبدالزکی با اوقات‌تلخی گفت:

- جانم! تو هم که همه‌اش پسه‌ی این یک قلم امضای خودت را تو سر ما می‌زنی. خیال کرده‌ای نوبرش را آورده‌ای؟ ما خواستیم خیر کرده باشیم، گفتیم این نان از گلوی بچه‌های تو برود پایین. مردم برای این جور کارها سر می‌شکنند جانم! دیگر این پرت و پلاها کدام است؟ هر روز خواب تازه می‌بینی؟ اصلاً با آن یک وجب میز تحریرت هوا برت داشته؟ خیال کرده‌ای چه کاره‌ای جانم؟ هر چه احترام...

میرزااسدالله با عصبانیت کلامش را برید که:

- قباحت دارد سید! من نه خودم هیچ وقت کاره‌ای بوده‌ام، نه هیچ کدام از اجدادم هوس ضبط املاک مردم را به سر داشته‌اند، تا آن جایی که من یادم است ماها پدر در پدر از راه قلم نان خورده‌ایم. اما هیچ وقت، هیچ کدام‌مان قلم توی خون و مال مردم نزده‌ایم. حالا تو پسر ناخلف پیغمبر، ما را برداشته‌ای آورده‌ای که یک امضا بدهیم و یک دانگ و اموال حاجی را صاحب بشویم؟ آقا سید! تو اگر مجبوری برای بستن در دهن زنت یا برای بستن پاهاش به این رذالت‌ها تن در بدهی، زن و بچه‌ی من به نان و پنیر عادت کرده‌اند...

که میرزاعبدالزکی، دیوانه‌وار، فریاد کشید:

- مگر عقلت کم شده جانم؟

و چنان فریادی که پیشکار کلانتر و بچه‌های حاجی از یک میدان جلوتر برگشتند که ببینند چه خبر شده است. میرزابنویس‌های ما که دیدند بدجوری شده است آرام گرفتند و مدتی ساکت الاغ راندند تا از دیگران فاصله‌ی بیش‌تری گرفتند و این بار میرزاعبدالزکی به حرف آمد و با صدایی لرزان گفت:

- به سر جدم قسم، من الان این حرف‌ها را از دهان تو می‌شنوم. هرگز همچه حرف‌ها نبوده، جانم. که سهم ما چه باشد و چه نباشد. یک سوم اموال وقف، بقیه مصالحه میان بچه‌ها. به من و تو هم اگر دل‌شان خواست چیزی می‌دهند، جانم. طاقشالی، پولی یا اسب و استری. وگرنه هیچ چی.

میرزا اسدالله ریشخندکنان پرسید:

- پس این معامله‌ی نان و آب داری که دهنت را آب انداخته، همین بود؟ و برای این کار اصلاً چه حاجت به این همه مأمور تفنگ به کول؟ و چه حاجتی به دخالت شخص کلانتر؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- جان من! آخر چند بار باید گفت که بچه‌های حاجی دعوا دارند. مگر ندیده‌ای، جانم! که به خاطر مال دنیا، برادر چشم برادر را در می‌آورد؟ کلانتر هم برای این دخالت کرد که مال وقف، مال مردم است. دیگر این حرف‌ها را از کجا در آورده‌ای، جانم؟

میرزااسدالله گفت:

- دعوا ندارد آقا سید! بگو ببینم اگر همان متنی را جلوت بگذارند که من گفتم، امضا می‌کنی یا نه؟

همکارش پرسید:

- نمی‌فهمم جانم. چه متنی را؟

میرزا اسدالله گفت:

- این که یک سوم اموال وقف، یک سوم دیگر، یعنی دو دانگش مال خواجه نورالدین،و یک سوم نصفش مال کلانتر و نصفش مال ما دو نفر. این متن را امضا می‌کنی یا نه؟

میرزاعبدالزکی دهنه‌ی الاغش را کشید و ایستاد و بربر به همکارش نگاه کرد و گفت:

- نه جانم! اصلاً همچه قراری نبوده. من همان چیزی را امضا می‌کنم که با میزان‌الشریعه گفتم و شنیدم.

میرزااسدالله گفت:

- خوب. حالا آمدیم و میزان‌الشریعه تو را خام کرده باشد؛ آن وقت چه می‌کنی؟

همکارش گفت:

- جانم! نمی‌دانم با این میزان‌الشریعه چه پدرکشتگی‌ای داری که این طور بهش مظنونی. نمی‌فهمم. جانم!

میرزا اسدالله گفت:

- صحبت از ظن نیست آقا سید! صحبت از یقین است. و این وردست کلانتر هم با تمام قراول‌هاش برای این همراه ما نیامده‌اند که باد سر دل ما را بزنند. و اصلاً دعوایی هم میان بچه‌های حاجی نیست. میزان‌الشریعه نوشته داده دست این پیشکار کلانتر و موبه مو حالیش کرده چه بکند...

و بعد آن چه را که پسر بزرگ حاجی گفته عیناً برای همکارش تعریف کرد.و همین طور که میرزا اسدالله تعریف می‌کرد، میرزا عبدالزکی رنگ می‌گذشت و رنگ بر می‌داشت تا شد مثل گچ دیوار. حرف میرزااسدالله که تمام شد، چیزی نمانده بود که میرزاعبدالزکی از الاغ بیفتد زمین. چنان حالی شده بود که نگو. میرزااسدالله که این حالات را دید از سر دلسوزی گفت:

- چت شده آقا سید؟! میزان‌الشریعه خامت کرده، هان؟

همکارش گفت:

- قضیه از خام کردن گذشته، جانم! یاد این افتادم که وقتی می‌خواستم از پیشش بیایم بیرون، همان دم در گفت: «البته شما خودتان وارد هستید. اما برای این که مبادا خدای نکرده حقی ناحق بشود، من یک یادداشت داده‌ام دست کلانتر که اگر اشکالی پیدا کردید نگاهی بهش بکنید.» و حالا می فهمم که غرض از یادداشت چه بوده، جانم! خوب نقشه کشیده و دست ما را بسته. بدبختی این جاست جانم، که در چنان روزهایی که از دست این زنکه آن جور به عذاب آمده بودم، باید این پدرسگ بفرستد دنبال من.

میرزا اسدالله گفت:

- وحشت ندارد آقا سید! تکلیف من روشن است. زیر همچه سندهایی را امضا نمی‌کنم. تو خود دانی. فکرهایت را بکن و تصمیم بگیر. بی من هم می‌توانی کارت را بکنی. آن یادداشت هم لابد حالا دست پیشکار کلانتر است. می‌گوییم درش بیاورد و همین امشب خیالش را راحت می‌کنیم، به هر صورت تو خود دانی.

میرزا عبدالزکی گفت:

- چه می‌گویی، جانم؟ تو خود دانی کدام است؟ من اگر تنها این کاره بودم چرا پای تو را می‌کشیدم وسط، جانم؟

میرزااسدالله گفت:

- من از اول بهت گفتم که وقتی پای میزان‌الشریعه و کلانتر در کاری هست، پیداست که قضیه آب بر می‌دارد. لابد میزان‌الشریعه به تو اطمینان داشته که فرستادتت دنبال این کار. مرا که نفرستاده. من هم اگر دخالتی کرده‌ام به خاطر تو بوده. تا حالا رفیق و همکار بودیم - بعد هم هستیم - اما توقع این جور کارها را، دیگر از من نداشته باش.

همکارش گفت:

- کلیات نباف، جانم! حالا دیگر دور برداشته! بگذار، جانم، ببینم چه غلطی باید کرد. خیال می‌کنی اگر ما این کار را نکنیم، دنیا امرش لنگ می‌ماند؟ قول بهت می‌دهم دیگران با سر بیایند، جانم. در این صورت آدم خودش را به دردسر بیندازد؟

میرزااسدالله گفت:

- اگر هم دردسری داشته باشد، برای من بیش‌تر است، با آن بر و بچه‌ها. اما خدا زنده‌اش بگذارد. خان داییم هست. بعد هم آن یک وجب میز تحریر، به قول تو، چندان چنگی به دل نمی‌زند. به هر صورت دردسر تو کم‌تر است.

میرزا عبدالزکی گفت:

- از کجا، جانم؟ که گفته؟ دردسر که کم و زیاد ندارد، جانم! درست است که من پابند بچه نیستم، اما غیر از بچه خیلی چیزهای دیگر دارم. بعد هم ببینم، جانم، مالک این آبادی‌ها چه ورثه‌ی حاجی باشند، چه یک نفر دیگر، برای این دهاتی‌ها چه فرق می‌کند؟ حالا که قضیه از اصل خراب است، جانم، چرا من و تو خودمان را به دردسر بیندازیم؟ مدعی اصلی این دهاتی‌ها هستند که می‌بینی حرفی ندارند، جانم.

میرزااسدالله گفت:

- نشنیدی دیروز که وارد می‌شدیم از پشت در چه فحشی بهمان دادند؟ مردم دستشان کوتاه است، وگرنه خیال می‌کنی ما را راه می‌دادند؟ بعد هم درست است که کار از اصل خراب است و از دست من و تو شاید کاری ساخته نباشد؛ اما این وضع را که من و تو نگذاشته‌ایم. بگذار همان دیگران خراب‌ترش کنند. من کاری ندارم به این که وقتی مالک یک آبادی کسانی مثل بچه‌های حاجی باشند، خلق خدا راحت‌ترند، تا مالک‌شان آدمی باشد که سهم اربابی‌اش را به زور تفنگ‌دار حکومتی و دولا پهنا از مردم در بیاورد، از این هم بگذریم که صحبت «الزرع للزرع» مال خیلی سال‌ها پیش از این است؛ اما از همه‌ی این‌ها گذشته، این را از من داشته باش که وقتی از دستت کاری برای مردم بر نمی‌آید، بهتر است دست کم نجابت خودت را حفظ کنی. تکلیف ما این است که در این مظلمه شرکت نکنیم. اما این که چه ما این کار را بکنیم، چه نکنیم، این جور کارها هیچ وقت لنگ نمی‌ماند، درست به کار میرغضب‌ها می‌ماند. حق مطلب این است که با این جور حکومت‌ها همیشه احتیاج به میرغضب هست، درست؟ اما درست است که هر آدمی با همین استدلال برود و میرغضبی را قبول کند؟ و به خودش بگوید: «فلان بابا که خون کرده و عاقبت باید کشته شود، چه فرقی می‌کند که من حکم را اجرا کنم یا دیگری؟» با این حرف و سخن‌ها فقط حرص را می‌شود راضی کرد نه عقل را.

جان دلم که شما باشید، به این جا حرف و سخن دو میرزابنویس ما تمام شد، و رکاب زدند تا به دیگران برسند و در ظاهر به عنوان تهیه‌ی فهرست مزرعه‌ها و مقدار بذرافشان املاک و آبگیر قنات‌ها، قلمی روی کاغذ بیاورند. در همین مدت تیر و ترقه‌ی قراول‌ها مدام شنیده می‌شد که وقتی برگشتند، دو سه تایی خرگوش زده بودند که خودشان نمی‌خوردند و لاشه‌ی سفید آن‌ها را با گوش‌های دراز و لس، جلوی سگ‌های ده انداختند؛ و ده پانزده‌تایی هم کبوتر چاهی زده بودند که برای شام‌شان کباب کردند. آن شب حرف و سخنی پیش نیامد. چون هنوز یکی دوتا از آبادی‌ها که با ده اصلی فاصله داشت، مانده بود؛ و باید روز بعد زرع و پیمانش می‌کردند. ناچار روز بعد را هم به این کار گذراندند. و در این مدت، میرزابنویس‌های ما حسابی از کم و کیف کار سر درآوردند و گاهی در گوشی، و مخفی از چشم پیشکار و قراول‌هایش، با بچه‌های حاجی حرف و سخنی زدند و به آن‌ها حالی‌کردند که اهل این کار نیستند؛ و زمینه‌سازی‌ها و مشورت‌ها، برای این که چه جوری اهل ده را از شر این قراول‌ها خلاص کنند؛ و قراول ها در همین مدت یک بز چاق سنگین را که از گله عقب مانده بود، به عنوان شکار زدند و بعد که معلوم شد مخصوصاً عوضی گرفته بودند، هیچ کس بهشان حرفی نزد، و باز در همین مدت میرزااسدالله همه‌اش در فکر قلندرها بود و ایمان جاندار و تازه‌ای که در دل حاجی و پسرهایش بیدار کرده بودند؛ و نیز در همین مدت میرزاعبدالزکی تنها که می‌ماند مثل برج زهرمار بود و نمی‌دانست چرا دلش می‌خواهد کاسه کوزه‌ی تمام این قضایا را سر زنش بشکند، اما نه رویش می‌شد با میرزااسدالله از این مقوله حرفی بزند و نه کس دیگری را در ده می‌شناخت. و حتی به فکرش رسید که: «آخرش اینه که دست از سر زنک ور می‌دارم و جانم را می‌خرم.» اما همین طور ساکت بود و آن چه را که در دل داشت با هیچ کس در میان نگذاشت. و اول غروب یک قاصد مخفی از شهر رسید که فوری رفت سراغ حسن آقا و خبرهایی به او داد که به زودی می‌فهمیم.

شب، شام که خورده شد و سفره را جمع کردند، پیشکار کلانتر بی‌خبر از آن چه میان میرزابنویس‌های ما و بچه‌های حاجی گذشته بودو بی‌خبر از وقایع شهر، سر حرف را باز کرد و گفت:

- خوب، مثل این که کار ما دیگر تمام شده است. در ثانی بیش از این هم نباید سربار آقازاده‌های حاجی مرحوم شد که ان‌شاءالله نور از قبرش ببارد.

بعد دو نفر از قراول‌ها را صدا کرد و در گوش یکی‌شان چیزی گفت که رفت بیرون و دیگری را گفت همان دم در پنجدری بنشیند و بعد حرفش را این جور دنبال کرد:

- بله، عرض می‌کردم که هرچه زودتر باید رفع زحمت کرد، در ثانی، جناب کلانتر هم در شهر منتظرند، باید هرچه زودتر برگردیم. در ثالث، تا آقایان سند را تنظیم کنند، فرستادم کدخدا و ریش سفیدهای محل را خبر کنند که بیایند زیر ورقه‌ها را امضا بگذارند. چه طور است؟

بعد دست کرد توی جیبش و کاغذ تاشده‌ای را درآورد و گذاشت جلوی روی میرزاعبدالزکی. میرزا در حالی که رنگ به صورتش نبود، کاغذ را برداشت و باز کرد و خواند؛ بعد آن را داد به دست میرزااسدالله که او هم در حالی که سر تکان می‌داد، خواند و داد به دست پسر بزرگ حاجی. حسن آقا پس از خواندن کاغذ دو سه دفعه دستش را به هم مالید و گفت:

- خوب! بله دیگر. ریش و قیچی دست خود آقایان است. بنده چه کاره‌ام؟

و ساکت شد. بعد از او میرزااسدالله به حرف آمد و گفت:

- روزی که این آقا سید فرستاد دنبال من و در این کار کمک خواست، صحبت از این بود که ورثه‌ی مرحوم حاجی به پا در میانی جناب میزان‌الشریعه تصمیم به مصالحه گرفته‌اند و می‌خواهند برای این که نام نیکی از پدرشان بماند، یک سوم اموالش را وقف کنند. اما این طور که در این کاغذ نوشته، غیر از وقف ثلث اموال صحبت از مصالحه‌ی باقی املاک است به اشخاص دیگر. ما همچه قراری نداشته‌ایم.

پیشکار کلانتر که انتظار کوچک‌ترین اما را نداشت، گفت:

- بر فرض که فرمایش سرکار درست باشد، این دست‌خط جناب میزان‌الشریعه است، و فرمایش سرکار اجتهاد در مقابل نص است. در ثانی، ورثه‌ی مرحوم حاجی این جا حی و حاضرند. وکیل و وصی هم نمی‌خواهند.

میرزااسدالله گفت:

- اگر برادر مرا به عنوان گروگان حبس کرده بودند، چاره‌ای جز این نداشتم که گردن به هر حرف زوری بگذارم.

و میرزاعبدالزکی دنبال کرد که:

- جانم! تمام ورثه ی حاجی که حاضر نیستند. یکی شان حبس است جانم، و چهار تا دختر هم دارد و مادرشان هم زنده است و سهم می‌برد. از تمام این ورثه، فقط این دو نفر حاضرند جانم.

بعد رو کرد به حسن آقا و پرسید:

- ببینم، جانم، شاید شما وکالت نامه‌ای از دیگران داشته باشید. در این صورت البته قضیه فرق می‌کند جانم.

حسن آقا گفت:

- ما نمی‌دانستیم که ازمان چه میخواهند، وگرنه تهیه کردن یک وکالت‌نامه کاری نداشت.

پیشکار کلانتر که مات و مبهوت به این مکالمه گوش می‌کرد و می‌دید که اوضاع بدجوری دارد عوض می‌شود، دخالت کرد و گفت:

- میرزا مگر یادت نیست میزان‌الشریعه دم در به تو چی گفت؟ در ثانی، نکند خیال کرده‌ای چانه بزنی تا سهم خودت را بیش‌تر کنی؟ اگر ورثه‌ی حاجی هم رضایت داده باشند، من نمی‌گذارم. در ثالث، مگر تو نمی‌دانستی که برای امضای صلح‌نامه، وجود همه‌ی این‌ها که حالا می‌شماری لازم است که وقتی شهر بودیم صدایت در نیامد؟ تازه حالا هم عزا ندارد، شما سند را بنویسید، همه حضار امضا می‌کنیم، و امضای اشخاص غایب را هم، به شهر که برگشتیم به راحتی می‌گیریم.

میرزاعبدالزکی برافروخته و عصبانی گفت:

- ما هم‌چه سندی را نه می‌نویسیم، جانم، نه امضا می‌کنیم.

پیشکار گفت:

-عجب! آقا سید چه طور این دفعه جوشی شدی؟ در ثانی، نکند شوخی می‌کنی؟ یا شاید کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ای؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- هیچ کدام، جانم!

پیشکار کلانتر که هنوز باورش نمی‌شد وضع عوض شده، رو کرد به بچه‌های حاجی و گفت:

- شما چه می‌گویید؟ در ثانی، شاید شما هم در این بند و بست شرکت دارید؟

این بار میرزااسدالله به حرف آمد که:

- در ثانی، در ثانی کدام است؟ چرا برای مردم پاپوش می‌دوزی؟ این بیچاره‌ها مگر جرأت دارند حرف بزنند؟

و میرزا عبدالزکی دنبال کرد که:

- جانم! حضرت پیشکار! گفتم که این دو نفر تنها نیستند. من قول می‌دهم که اگر سند نوشته و حاضر را، جانم، جلوی این‌ها بگذاری فوراً امضا بکنند. البته حسن آقا خط و ربطش از ما هم بهتر است. جانم. اما چون از طرف دعواست، نوشته‌اش قبول نیست. فردا خدای نکرده باعث دردسر خود سرکار می‌شود، جانم. و می‌گویند به زور ازشان سند گرفته‌ای. صلاح خود شما نیست جانم، که در این کار عجله بشود. بگذاریم وکالت‌نامه از دیگران بیاید یا همه حضور داشته باشند، جانم، آن وقت اگر ما را بگویی باز برای‌مان سهمی قایل شده‌اند، جانم، اما سرکار که هیچ کلاهی از این نمد ندارید، چرا کاسه‌ی از آش داغ تر بشوید؟ به، جانم؟

پیشکار گفت:

- عجب! حالا دیگر برای من هم تکلیف معین می‌کنید؟ در ثانی، نکند همه‌تان دست به یکی کرده باشید؟

میرزااسدالله گفت:

- هرچه هست همین است. از دست ما دو نفر کاری بر نمی‌آید.

پیشکار که دیگر حوصله‌اش سرآمده بود، گفت:

- ببین آمیرزاعبدالزکی، تکلیف این میرزااسدالله معلوم است، چندان سابقه‌ی خوشی هم نداشته. اما تو چرا خام شده‌ای؟ در ثانی می‌دانی به ریسمان این مرد از کجا سر در آوردی...؟

در همین وقت، هفت نفر از پیرمردها و ریش سفیدهای ده با کدخدا از در وارد شدند و سلام و علیک کردند و هر کدام گوشه‌ای از مجلس جا گرفتند. پیشکار کلانتر که از شنیدن صدای پای قراول‌ها توی حیاط دلش قرص شده بود، رو کرد به پیرمردها و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، گفت:

- لابد خبر دارید که لطف الهی شامل حال اهالی این آبادی‌ها شده و قرار است به زودی جزو ابواب جمعی مردان نیکی امثال حضرت وزیر اعظم و شخص شخیص کلانتر بشوید و ان‌شاءالله روزگار بهتری در پیش داشته باشید. در ثانی، این آقایان محررها به نمایندگی از طرف شخص کلانتر، آمده‌اند تا سند تحویل این املاک را بنویسند. در ثالث، گفتم شما ریش سفیدهای محل حاضر و ناظر باشید و شهادت بدهید که کسی قلمی یا قدمی به خلاف حق بر نداشته.

حرف پیشکار کلانتر که تمام شد، هیچ کس چیزی نگفت. و همچنان که مجلس ساکت و آرام مانده بود، میرزااسدالله بلند شد رفت دم یکی از درها و دو تا کلوخ پادری را برداشت و برگشت سرجایش نشست. و همه به دقت شاهد بودند که انگشترش را از انگشت درآورد و یک مهر هم از توی قلمدانش کشید بیرون و هر یک از آن دو را گذاشت روی یکی از کلوخ ها و با کلوخ دیگر کوبید و نگین‌هارا خرد کرد و حلقه‌ی نقره‌ی هر کدام را، که به صورت قراضه ای درآمده بود، پیش روی قراولی انداخت که دم در اتاق نشسته بود. پیشکار کلانتر که می‌دید کار بدجوری پیش می‌رود، وحشتش گرفته بود که الان همه‌ی اهل ده خبردار شده‌اند و ممکن است همین شبانه بریزند و کلک او را با هفت تا قراولش بکنند. چه بکند؟ چه نکند؟ که یکی از پیرمردها، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، خیلی شمرده و با طمطراق به حرف آمد:

- عرض کنم به حضور پیشکارباشی که ما رعیتیم. نه صاحب مالیم نه مدعی کسی. هیچ کدام‌مان هم از بخت بد خط و ربطی نداریم، که امضا بدهیم. عرض می‌شود که تا به حال مالک این آبادی‌ها، حاجی آقای مرحوم بود، که خدا بیامرزدش. بعد از این هم، عرض کنم. مالک هر که باشد ما همان رعایای فرمانبرداریم، و خدا هم به شما طول عمر بدهد که ما را قابل دانسته‌اید که در چنین مجلسی حاضر و ناظر باشیم.

و باز سکوت برقرار شد. چنان سکوتی که انگار هیچ کس در مجلس نیست. میرزابنویس‌های ما دیگر چیزی نداشتند، بگویند. پیرمردها و ریش سفیدهای ده هم که از دیروز می‌دانستند قضایا از چه قرار خواهد شد. بچه‌های حاجی هم که جای خود داشتند. فقط می‌ماند پیشکار کلانتر که حسابی به تله افتاده بود. در این ده کوره با هفت تا قراول، که تازه همه‌شان تفنگ نداشتند. در مقابل سی‌صد خانوار جمعیت چه می‌توانست بکند؟ این بود که پس از مدتی سکوت، بلند شد و به بهانه‌ی قضای حاجت از اتاق بیرون رفت. در این موقع میرزا اسدالله به حرف آمد که:

- به هرحال این را می‌توانید شهادت بدهید که یک میرزااسدالله نامی بود و در حضور ما مهرهایش را شکست و تصمیم گرفت دیگر از راه این قلم و کاغذ نان نخورد.

و حرفش داشت تمام می‌شد که پیشکار کلانتر برگشت. رفته بود و قراول‌ها را دیده بود و اطمینان پیدا کرده بود که تفنگ‌هاشان پر است و آن‌هایی هم که تفنگ ندارند، سرنیزه و تیرکمانی دارند؛ و دستورهای تازه بهشان داده بود و با همان اهن و تلپ اول، به مجلس برگشته بود. همه یاالله گویان جلوی پایش برخاستند و نشستند و انگار نه انگار که خبری شده، باز سکوت کردند. پیشکار که آن همه عزت و احترام خیالش را راحت‌تر کرده بود، درآمد گفت:

- این طور که بر می‌آید در کار تنظیم سند مشکلاتی پیش آمده. در ثانی، شما هم خسته‌اید، بهتر است بروید خانه‌هاتان و بخوابید؛ تا ببینم فردا چه پیش می‌آید.

به این حرف، پیرمردها و ریش سفیدها برخاستند و خداحافظی کردند و رفتند؛ و میرزابنویس‌های ما با پیشکار کلانتر، بی این‌که دیگر حرفی بزنند، گرفتند خوابیدند. اما آن شب تا صبح هر دو ساعت به دو ساعت، سه تا از قراول‌ها یکی سر پشت‌بام و یکی پشت در خانه و یکی توی حیاط کشیک دادند و پیشکار کلانتر هم اصلاً خواب به چشمش نیامد و بارها به صدای پای گربه‌ای، یا زوزه‌ی دوردست شغالی، یا ناله‌ی مرغی در انبار از خواب پرید.

جان دلم که شما باشید، سپیده‌نزده، قراول‌ها راه افتادند و به عجله کت و کول میرزابنویس‌های مارا بستند و سوار الاغ کردند که هرچه زودتر برگردند به طرف شهر. و با این که در تاریکی آخر شب چشم و چارشان درست جایی را نمی‌دید؛ سعی کردند کوچک‌ترین صدایی نکنند. هر کدام دهنه‌ی اسب‌های خود را گرفتند و پاورچین پاورچین از توی خانه‌ی اربابی، خودشان را تا پشت دروازه‌ی بسته‌ی ده رساندند و همان طور که مشغول باز کردن قفل چوبی کلون بودند و پیشکار کلانتر بی‌صبری می‌کرد، یک مرتبه از سر دیوارهای اطراف، بیست مرد قلدر چماق‌به‌دست مثل هوار آمدند پایین و پیش از آن که قراول‌ها فرصت کنند و دست به تفنگ‌ها ببرند، ضربه‌ی چماق‌ها کار خودش را کرد و هر کدام از قراول‌ها گوشه‌ای درازکش افتادند. دهاتی‌ها اول تفنگ‌ها را جمع کردند و سلاح‌های دیگر را؛ بعد دست و پای هر هشت مأمور حکومتی را طناب‌پیچ کردند و کشان کشان بردند توی اولین طویله‌ای که سر راهشان بود، تپاندند و درش را بستند و دو نفر از خودشان را تفنگ به دست به محافظت طویله گماشتند و بعد برگشتند و خندان و نفس زنان کت و کول میرزابنویس‌های ما را که همان طور روی الاغ‌هاشان مانده بودند؛ باز کردند و به عزت و احترام رفتند به طرف خانه‌ی کدخدا. و حالا دیگر همه‌ی اهل ده بیدار بودند و پیه‌سوز به دست از این خانه به آن خانه می‌رفتند و خبر می‌دادند.

میرزابنویس‌های ما تمام راه را ساکت ماندند و گوش دادند به رجزهایی که هر یک از دهاتی‌ها برای دیگران می‌خواند و به شادی و سروری که دهاتی‌ها را گرفته بود؛ تا رسیدند به خانه‌ی کدخدا که همه‌ی ریش‌سفیدها و پیرمردهای آبادی‌های اطراف در آن جمع بودند و ملای ده هم بود و پسرهای حاجی هم بودند. میرزااسدالله ار راه که رسید؛ پس از سلام، درآمد که:

- حسن آقا! چرا ما را خبر نکردید؟ شاید از دست ما هم کاری ساخته بود.

حسن آقا گفت:

-نه داداش. آن جور کارها از دست شما بر نمی‌آید. تازه مگر شما که می‌آمدید این جا، قبلاً ما را خبر کردید؟

و کدخدا دنبال کرد که:

- کاری که از دست آقایان بر می‌آید، حالا هم حاضر و آماده است. اول بفرمایید لقمه نانی میل کنید تا بعد.

بعد میرزابنویس‌ها را نشاندند و صبحانه آوردند و همه با هم ناشتا کردند و ملای ده همسایه توضیح داد که پسرهای حاجی به وکالت از طرف همه‌ی ورثه‌ی آن مرحوم با اهالی آبادی‌های ملکی خودشان موافقت کرده‌اند که تمام مایملک حاجی را مصالحه کنند به اهل محل و به هرکس، همان قدر زمین را که تا کنون می‌کاشته بدهند و برای خودشان فقط آسیاب‌ها را نگه دارند و خانه‌ی اربابی را. و صبحانه که تمام شد. میرزااسدالله سند را نوشت و همه را امضا کرد. بعد پیشکار کلانتر را هم از طویله در آوردند و از او شهادت گرفتند که مصالحه‌نامه دور از هر اجبار و اضطراری نوشته شده است و قرار را بر این گذاشتند که پیشکار و قراول‌هایش یک هفته توی همان طویله، مهمان اهل ده باشند و بعد از اسب و سلاح‌شان که به درد دشتبان‌ها می‌خورد، چشم بپوشند و شتر دیدی، ندیدی. هر کدام با یک سفره نان و یک کوزه آب به هر کجا که دلشان خواست بروند. و آفتاب که زد میرزابنویس‌های ما همراه دو تا پسرحاجی سوار شدند و در میان هلهله‌ی شادی تمام دهاتی‌ها که تا یک میدان به بدرقه آمده بودند، به طرف شهر راه افتادند.





جان دلم که شما باشید، حالا از آن طرف بشنوید که در شهر چه خبرها بود. یک هفته پس از بار عام عالی‌قاپو یک روز صبح کله‌ی سحر، توی شهر چو افتاد که قبله‌ی عالم با تمام وزرا و قشون و حشم و حرمسرا، شبانه در رفته و به زودی قلندرها می‌آیند سر کار؛ و شهر را می‌چاپند و همه‌ی مردم را از دم شمشیر می‌گذرانند و خون بچه‌ها را تو شیشه می‌کنند. تک و توک مردهایی که از حمام یا مسجد بر می‌گشتند یا آدم‌های کنجکاو که همان کله‌ی سحری راه افتاده بودند و دم در خانه‌ی عمه و خاله و دوست و آشنا دنبال خبر تازه می‌گشتند، وقتی به هم می‌رسیدند، حدس و تخمین‌هاشان دنبال خبر تازه می‌گشتند، وقتی به هم می‌رسیدند، حدس و تخمین‌هاشان را به عنوان آن چه به چشم خودشان دیده بودند. و هر کدام ترس و وحشتی را که نسبت به آینده داشتند یا آرزویی را که در دل می‌پرورند، به صورت خبرهای خوب و بد و موافق و مخالف در می‌آوردند و به گوش دیگران می‌رساندند. اما آن‌هایی که خانه‌شان نزدیک دروازه‌های شهر بود به چشم خودشان کالسکه‌ی قبله‌ی عالم را دیده بودند که قبل از خروس‌خوان با یساول و قراول به سرعت از دروازه بیرون رفته بود بعد هم چاروادارهایی که اول صبح از دهات اطراف سبزی و تره‌بار پاییزه را به میدان شهر می‌آوردند، اردوی قبله‌ی عالم را دیده بودند که از پشت کوه پایین دست شهر، چهار نعل می‌تاخته.

کم‌کم که روز بلند شد و مردم تک و توک و با هزار ترس و لرز و احتیاط از خانه‌هاشان در آمدند؛ دیدند که درهای ارگ حکومتی بسته و توی تمام شهر برای نمونه هم شده، یک گشتی و قراول پیدا نمی‌شود و بازارها بسته است؛ اما دور و بر تکیه‌ها و پاتوق قلندرها برو بیایی است که نگو. و بعد که دیدند خبری از بکش بکش نیست، عده‌ی بیش‌تری جرأت پیدا کردند و از خانه‌هاشان در آمدند و جمعیت بی‌کاره‌ی محتاط که نگو. و بعد که دیدند خبری از بکش بکش نیست، عده‌ی بیش‌تری جرأت پیدا کردند و از خانه‌هاشان در آمدند و جمعیت بی‌کاره‌ی محتاط که همه‌شان همه «حیدر، حیدر!» و «صفدر، صفدر!» می‌گفتند و به طرف تکیه‌های قلندرها رو آورده بودند، تو کوچه‌ها دم به ساعت بیش‌تر شد و شد و شد تا یک مرتبه فریاد «الله، الله!» از تمام شهر به آسمان رفت و مردم افتادند دنبال قلندرها... و آفتاب تازه سرزده بود که قلندرها به جلو و مردم به دنبال، همه‌ی قراول‌خانه‌ها را گرفتند. اما توی هیچ کدام از قراول‌خانه‌ها بیش از سه چهار تا قراول پیر مردنی غافلگیر نشدند؛ که آن‌ها هم یا هیچ وقت آزارشان به کسی نرسیده بود یا اگر رسیده بود، کسی یادش نمانده بود تا حالا تقاص بکشد. این بود که همه‌ی قراول‌ها را یکتا پیراهن مرخص کردند. توی هر کدام از قراول‌خانه‌ها، یک دسته از قلندرها ساخلو کردند و توی همین بگیر و ببند بود که سه تا از مأمورهای خفیه‌ی حکومتی که آن هفت تا بازاری را سر به نیست کرده بودند، گرفتار شدند که درست یا نادرست، هر سه تاشان را مثله کردند و پشت و رو سوار بر خرهای حنا بسته با زرنا و دف و نقاره دور کوچه و بازار گرداندند.

کار قراول‌خانه‌ها که تمام شد، مردم باز به دنبال قلندرها راه افتادند توی شهر، به چاپیدن اسلحه‌فروشی‌ها. در دکان‌ها را شکستند و هرچه تفنگ و تیر و کمان و گرز و سپر گیر آوردند، غارت کردند، و بعد رفتند سراغ دروازه‌ها و پای هر کدام از هفت دروازه‌ی شهر، یک دسته از قلندرهای قلچماق را مأمور گذاشتند که رفت و آمد به شهر زیر نظر خودشان باشد و حسابی و کتابی داشته باشد. و آفتاب تازه بالا آمده بود که معلوم نشد چرا بازار علاف‌ها آتش گرفت و اول کسی که هستی و نیستی‌اش سوخت، مشهدی رمضان علاف خودمان بود؛ که با سر و لباس سوخته رفته توی تکیه‌ی زنبورکچی‌ها و بست نشست. و بعد چو افتاد که مأمورهای خفیه‌ی حکومت بازار را آتش زده‌اند. چون می‌خواسته‌اند توی شهر قحطی بیندازند و از مردم انتقام بکشند. و هنوز آتش بازار علاف‌ها حسابی زبانه نکشیده بود که در آن سر شهر، انبارهای حکومتی غارت شد و هرچه برنج و روغن و گندم و جو به دست مردم رسید، به یغما رفت.

از این به بعد، ترس از قحطی و گرسنگی و ناامنی همه‌ی مردم را جری کرده و مردم یک پارچه از خانه‌هاشان ریختند بیرون، به جست و جوی خبری یا شرکت در واقعه‌ای یا تهیه‌ی آزوقه‌ای. و در همین حین بود که عده‌ای ریختند در دوستاق‌خانه‌ی حکومتی را شکستند و زندانی‌های ابد را از توی سیاه‌چال‌ها کشیدند بیرون و آزاد کردند. و هنوز ظهر نشده بود که جارچی‌ها راه افتادند توی شهر و از طرف تراب ترکش‌دوز، مردم را به آرامش دعوت کردند و رسماً خبر دادند که قبله‌ی عالم با قشون و حشم به اسم قشلاق، در رفته؛ و شهر در اختیار قلندرها است و از این به بعد هر کسی به دین و مذهب خودش آزاد است، و هیچ کس حق تعدی به کسی را ندارد و هرکه دزدی و هیزی بکند یا در خانه و دکان کسی را بشکند، آناً گردنش را می‌زنند و دوست و دشمن تأمین جانی دارند؛ به شرط آن که هر کسی تفنگ یا هونگ برنجی توی خانه‌اش هست تا غروب همان روز تحویل تکیه‌ی زنبورکچی‌ها بدهد و قیمتش را بستاند؛ و در غیر این صورت، قلندرها حق دارند از فردا صبح توی هر خانه‌ای این دو قلم جنس را پیدا کردند، ضبط کنند و صاحبش را ببرند دوستاق‌خانه، و سر ظهر از پای هفت دروازه‌ی شهر توپ‌خانه‌ی قلندرها به صدا درآمد و خبر فتح شهر را به گوش اهل دهات اطراف رساند و بعد، یک ساعت تمام نقاره‌خانه‌ها از سر هفت تا دروازه کوبیدند. از ظهر به بعد اوضاع شهر آرام‌تر شد. سفره‌ها که پهن شد، مردم هر جا که بودند وا رفتند و بعد چانه‌هاشان گرم شد و بعد هم چُرت‌شان گرفت. آتش بازار علاف‌ها هم خاموش شد و قلندرهای شوشکه بسته و تفنگ به کول از بعد از ظهر توی کوچه‌ها پیداشان شد؛ و کاسب کارها که خیالشان کم‌کم راحت شده بود، تک و توک راه افتادند که بروند دکان‌هاشان را باز کنند و جارچی‌ها هر کدام دو تا قلندر شوشکه بسته، همین جور تو شهر می‌گشتند و وعده‌ی امن و امان می‌دادند تا خیال اهالی دورافتاده‌ترین پس کوچه‌ها را هم راحت کرده باشند. عین بیماری که مرض از تنش بیرون برود، چه طور اول حسابی عرق می‌کند، بعد بی‌حال می‌شود و خوابش می‌برد؟ شهر عین همان بیمار بعد از یک تب تند، اول عرق کرد؛ بعد آرام شد تا فردا به سلامت از جایش بلند بشود.

جان دلم که شما باشید، همان بعد از ظهر، ترسوترین اهالی شهر هم که خیالش راحت شد و همه از توی پستوهایی که قایم شده بودند، در آمدند؛ یک نفر آدم نوکرباب، ترسان و لرزان خودش را رساند دم در تکیه‌ی زنبورکچی‌ها و به هرکه می‌رسید سراغ رئیس قلندرها را می‌گرفت. اما توی آن شلوغی اطراف تکیه، کسی گوشش بدهکار نبود. تا عاقبت یکی از قلندرها از حرکات آهسته‌ی او زمزمه‌ای که در گوش این و آن می‌کرد شک برش داشت و آمد جلو که ببیند چه کاره است و چه می‌خواهد. وقتی فهمید با که کار دارد، پرسید:

- اگر تو تنبانت خرابی نمی‌کنی، بگو ببینم چه کار داری؟

یارو در جواب گفت:

-آره داداش تو حق داری. در که همیشه به یک پاشنه نمی‌گردد.

قلندر گفت:

- فلسفه نباف. گفتم با شخص واحد چه کار داری؟

یارو گفت:

- من با شخص واحد کار ندارم. با سرکرده‌ی شماها کار دارم.

قلندر گفت:

- سرکرده‌ی ما همان است دیگر. جانت در آید، بگو ببینم چه کار داری؟

یارو گفت:

- چه بذربان! پیغام مهمی برایش دارم.

قلندر گفت:

- نکند پیش خود قبله‌ی عالم آمده باشی.

یارو گفت:

- نه برادر. ما را چه به قبله‌ی عالم؟ از پیش میزان‌الشریعه آمده‌ام و خانلرخان.

قلندر گفت:

- آهاه! جانت در آید. پس راه بیفت بیا دنبال من.

و هر دو رفتند توی تکیه. یک گوشه‌ی تکیه تلنباری بود از هونگ برنجی، و گوشه‌ی دیگر کپهی بزرگی از هیزم، و خور خور دم آهنگری از پس یکی از دیوارها گوش را کر می‌کرد. و از سر دودکش، دودی به آسمان می‌رفت که نگو، و قلندرها هر کدام به کاری مشغول بودند. عده‌ای هیزم می‌بردند توی زیرزمین و عده‌ای آب می‌کشیدند و عده‌ای حساب هونگ‌ها را می‌پرسیدند و هر کدام را بسته به جنس برنج‌شان دسته‌بندی می‌کردند. قلندر راهنما به جلو، و مرد پیغام‌آور به دنبالش، از پلکان رفتند بالا و تپیدند توی یکی از حجره‌های بالاخانه که با حصیر فرش شده بود و اطرافش سه چهار تا پوست تخت افتاده بود و سه نفر قلندر پیر و هم سن و سال، روی آن‌ها نشسته بودند و نقشه‌ای جلو رویشان پهن بود و داشتند حرف می‌زدند. مرد پیغام‌آور سلامی و تعظیمی کرد و دست به سینه همان دم در ایستاد، اما قلندر راهنما گفت: «الله، الله» و رفت کنار یکی از آن سه نفر، که تراب ترکش‌دوز باشد، دولا شد و شانه‌اش را بوسید و در گوشش چیزی گفت که تراب ترکش‌دوز برگشت و گفت:

- عجب! گمان نمی‌کردم این حضرات چنین دل و جرأتی داشته باشند. چرا قبله‌ی عالم نرفتند قشلاق؟ بگو ببینم چه فرمایشی دارید؟

مرد پیغام‌آور گفت:

- قربان! فرمودند که اگر امان می‌دهید خدمت برسند، قربان!

تراب گفت:

- عجب! جارچی‌ها که ظهر تا حالا دارند امن و امان را تو بوق و کرنا می‌زنند.

مرد پیغام‌آور گفت:

- نه قربان! امان‌نامه‌ی کتبی خواسته‌اند، قربان!

تراب گفت:

- این دیگر بستگی دارد به کاری که از دستشان بر می‌آید. می‌خواهند بیایند این جا چه بگویند؟

پیغام‌آور گفت:

- چه عرض کنم قربان! به گمانم راجع به ارگ باشد قربان.

تراب ترکش‌دوز لحظه‌ای به فکر فرو رفت، بعد رو کرد به یکی از دو نفر قلندر هم مجلس و گفت:

- مولانا! تو چه می‌گویی؟ عجب است که این خانلرخان هم مانده.

مولانا گفت:

- گمان نمی‌کنم عیبی داشته باشد. می‌شود امان‌نامه‌ی مشروط به دستشان داد. خانلرخان هم لابد مانده که در غیاب حکومتی خدمتی بکند لایق منصب ملک‌الشعرایی آینده‌اش.

تراب ترکش‌دوز رو کرد به نفر بعدی و پرسید:

- سید! عقیده‌ی تو چیست؟

سید گفت:

- به عقیده‌ی من به میزان‌الشریعه امان می‌دهیم؛ به شرط این که اقتدا کند به امام جمعه‌ای که ما معین می‌کنیم. و دست از تکفیربازی بردارد و موقوفات مدارس و دارالشفای شهر را هم تحویل بدهد. و با عزت و احترام خانه‌نشین بشود. خانلرخان هم شاعر است و شرط نمی‌خواهد. ازش پنج هزار سکه‌ی طلا مطالبه می‌کنیم.

تراب ترکش‌دوز گفت:

- عجب! خوب گفتی. پس بردار و بنویس.

امان‌نامه‌ها را نوشتند و دادند به دست همان قلندر راهنما که با مرد پیغام‌آور رفت؛ و قلندرها دوباره پرداختند به بحث خودشان.

مولانا گفت:

-گمان نمی‌کنم شرایط تسلیم ارگ را با خودشان بیاورند.

سید گفت:

- احتیاجی به شرایط تسلیم نیست. یک تکان دیگر، و کار تمام است. دو تا گلوله تو سینه‌ی دروازه‌ی ارگ و خلاص.

تراب ترکش‌دوز گفت:

- عجب! خیال کرده‌ای ارگ حکومتی دوستاق‌خانه است که بشود این جوری درش را باز کرد؟ سید جان! هر حکومتی، اگر حکومت مدینه‌ی فاضله هم باشد، احتیاج به خفیه‌بازی و حفظ اسرار دارد تا بتواند ابهت خودش را تو دل مردم جا کند. باید دست نگه داشت تا شب بشود؛ و بی سر و صدا ارگ را گرفت، نه با توپ و تفنگ. به هر صورت بهتر است دست نگه داریم تا این حضرات پیداشان بشود.

سید گفت:

- آمدیم و تا وقتی که این حضرات پیداشان بشود، باقی‌مانده‌ی اردوی حکومت از داخل ارگ در آمد و هرچه را ما رشته‌ایم، پنبه کرد. مگر ما می‌دانیم توی ارگ چه خبرهاست؟

تراب ترکش‌دوز گفت:

- الان توی ارگ فقط یک قسمت از حرمسرا باقی مانده که فقط باعث دردسر است و موجب تحریک‌های بعدی. بعد هم دو سه تا انبار باروت و آذوقه هست، که خیلی به درد ما می‌خورد. می‌دانید که ما هنوز برای باروت ساختن لنگیم. تمام ارگ حکومتی برای ما یعنی همین انبارهای باروت و آذوقه.

مولانا گفت:

- من از این قضیه خبر نداشتم.

تراب گفت:

- عجب! شما که خبر دارید جلاد دربار از اهل حق است. مو به موی مذاکرات آخرین بار عام را که برایتان گفتم از قول او گفتم. بعد از آن مجلس هم پخت و پزهایی شده که باز خبرش را برامان آورد. با این تمهیدی که زده‌اند و با این عجله در رفتن به قشلاق، مثلاً برای ما تله گذاشته‌اند. دام پهن کرده‌اند و رفته‌اند قایم شده‌اند که مرغ‌ها به هوای دانه از لانه در آیند و بعد آن‌ها سر برسند و طناب را بکشند.

سید گفت:

- در این صورت اصلاً صلاح بوده که ما خودمان را آفتابی کنیم؟ حالا مگر می‌شود جلوی مردم را گرفت؟

مولانا گفت:

- یعنی می‌گویی ما دست روی دست می‌گذاشتیم و می‌نشستیم تماشا می‌کردیم؟

تراب ترکش‌دوز گفت:

- می‌دانید که اگر ما دست بالا نمی‌کردیم قضایا به چه صورت در می‌آمد؟ اگر ما می‌نشستیم به تماشا، آن وقت خود مردم دست از آستین در می‌آوردند. در قفس را که باز کردی، مرغ باید بپرد. اگر نپرید وای به حالش. قرار بوده اگر ما دست از پا خطا نکنیم، به تحریک همین میزان‌الشریعه و با پول اوقاف و به کمک مأمورهای خفیه‌ای که هنوز مانده‌اند، مردم را بشورانند و به دست خود، مردم شهر کلک ما را بکنند. مثلاً می‌خواسته‌اند دو دوز بازی کنند.

سید گفت:

- خوب! خوب! دیگر چه؟

تراب گفت:

- باقی خبرها از این قرار است که در این مهلت، اردوی حکومت خودش را به سرحد برساند و با دولت همسایه قرار امضا کند و در مقابل یک چیزی که لابد می‌دهد، ازشان توپ و توپچی بگیرد برای سرکوبی ما...

این جای بحث بودند که در باز شد و حسن آقا، پسر بزرگ حاجی ممرضا، گرد گرفته و از سفر رسیده، وارد شد. الله اللهی گفت و آمد جلو. شانه‌ی تراب ترکش‌دوز را بوسید و نشست. تراب در مرگ پدر به او سر سلامتی داد و از ماوقع پرسید. حسن آقا آن چه را که در ده پیش آمده بود، و کمک‌هایی را که دو میرزای ما به او کرده بودند، و خبر شهر که چه به موقع به ده رسیده بود، و بگیر و ببند پیشکار کلانتر و قراول‌ها و تقسیم زمین، همه را به اختصار گزارش داد و بعد برخاست که:

- اگر اجازه بدهید مرخص بشوم.

تراب او را پهلوی دست خودش نشاند و گفت:

- بله، حکومت برای ما این جوری تله گذاشته. حالا ما باید این تله را بدل کنیم به پناهگاه. در مجلس عالی‌قاپو صحبت از تربیع نحسین سه روزه بوده و پیش‌مرگ کردن ما. اما تا اردوی حکومت به سرحد برسد و مراسم تقدیم هدیه و تحف تمام بشود و مذاکرات با دولت همسایه سر بگیرد، دست کم یک ماه وقت لازم است، اگر ما بتوانیم در این مدت هر روز یک توپ بریزیم و هرچه بیشتر تفنگ تهیه کنیم، بازی را برده‌ایم. در همین مهلت اگر بشود باید شورش را به ولایات کشاند و آبادی‌های سر راه اردوی حکومت را از آذوقه خالی نگه داشت. در این صورت اگر حکومت با هزار تا توپ قلعه‌کوب هم برگردد، دیگر حریف ما نیست.

و بعد رو کرد به حسن آقا و از او در باب جزئیات زندگی میرزابنویس ها پرسید. حسن آقا آن چه را که می‌دانست، تعریف کرد. بعد تراب ترکش‌دوز گفت:

- عجب! پس می‌شود امیدوار بود که ما را دست‌تنها نگذارند. این دیگر با تو. بعد، نان و گوشت شهر را هم گذاشته‌ام به عهده‌ی خودت. باید دنبال کار مرحوم حاجی را بگیری. گفته‌ام دویست فدایی مسلح در اختیارت بگذارند هر جوری که صلاح می‌دانی آذوقه‌ی اهالی را برسان. می‌گویی عوارض را از دم دروازه‌ها بردارند و قیمت‌ها را ارزان می‌کنی. آذوقه را هم تا می‌توانی از دهات سر راه اردو می‌خری. به دو برابر و سه برابر. دست‌کم آذوقه‌ی سه ماه شهر، باید توی انبارها حاضر باشد. حالا پاشو برو دنبال این دو تا میرزای دوستت.

حسن آقا رفت و حضار مجلس دوباره پرداختند به بحثی که در پیش داشتند. سید گفت:

- هیچ فکر کرده‌اید کاری بکنیم، شاید این قرار صلح سر نگیرد؟

تراب ترکش‌دوز گفت:

- من منتظر اشاره‌ی جلاد دربارم که به اردو رفته. می‌شود یک دسته از حرمسرا را وقتی لازم شد با سلام و صلوات فرستاد به بدرقه‌ی اردو یا پیشبازش. فردا هم سید را با هفت نفر ایلچی می‌فرستیم به طرف سرحد. معامله با دولت همسایه را ما هم می‌توانیم بکنیم. بگذار اول خیابان‌مان از این ارگ راحت بشود. سید، باید حالی‌شان کنی که این توپ و توپچی اسماً برای سرکوبی ما است و رسماً برای مقابله با خودشان...

جان دلم که شما باشید، حضار مجلس در این جای بحث بودند که صدای هن و هون خانلرخان مقرب دیوان و ترق و توروق عصای میزان‌الشریعه از توی پلکان بلند شد؛ و بعد در حجره باز شد و میزان‌الشریعه از پیش و خانلرخان از دنبال، وارد حجره باز شد و میزان‌الشریعه از پیش و خانلرخان از دنبال، وارد حجره شدند. پس از آن‌ها قلندر راهنما آمد تو و کیسه‌ی پول و کاغذ لوله‌شده‌ی تعهدنامه را گذاشت جلوی تراب ترکش‌دوز و رفت. حضار مجلس که جلوی پای تازه‌واردها بلند شده بودند، سری به آن‌ها جنباندند و آن دو را صدر مجلس، روی پوست تخت‌ها نشاندند. میزان‌الشریعه، بغ کرده و تسبیح‌گردان، از همان دم که وارد شد به جای این که سلام کند یا جواب سلامی را بدهد یا تعارفی بکند، مدام چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد و تسبیح می‌گرداند. وقتی همه نشستند و مجلس ساکت شد، تراب ترکش‌دوز از خانلرخان پرسید:

- حضرت آقا چه زمزمه می‌کنند؟

مولانا گفت:

- لابد «و اِن یکاد...» می‌خوانند.

سید گفت:

- نه. باید «هذه جهنم التی کنتم به توعدون» باشد.

به این شوخی همه خندیدند و غبار کدورت که از مجلس برخاست، همه راحت‌تر نشستند و تراب ترکش‌دوز به حرف آمد که:

- از دیدار آقایان بسیار خوشحال، امیدوارم اهل حق ایجاد زحمتی برای آقایان نکرده باشند.

خانلرخان گفت:

- گمان نمی‌کنم صلاح اهل حق در چنین مزاحمت‌هایی باشد.

و به ارتجال یک شعر مناسب خواند. تراب ترکش‌دوز دنبال کرد که:

- با این امان‌نامه‌ای که دست آقایان است، اگر آزارشان هم به اهل حق برسد باز در امانند. ولی آقایان بهتر می‌دانند که وقتی مردم بر سر کاری به هیجان آمدند به زحمت می‌شود جلوشان را گرفت. حضور آقایان به صحت و سلامت در میان ما، هم به صلاح حکومت است که لابد به علتی شما را همراه نبرده، و هم به صلاح ما است که ثابت کنیم وحشی‌های خون‌خوار نیستیم. آقایان حالا که مانده‌اید مجبور به همکاری با ما هستید.

بعد سید پرسید:

- حالا بفرمایید ببینم علت این اظهار التفات آقایان چه بوده؟

خانلرخان که از بس سنگین بود به سختی می‌توانست تکان بخورد، به زحمت پای راستش را از زیر تن بیرون کشید و پای چپ را به جایش گذاشت و بعد گفت:

- در مدت غیبت قبله‌ی عالم، طبق فرمان همایونی حضرت امام جمعه و این بنده‌ی ضعیف، عهده‌دار کفالت امور ارگ و اندرون همایونی شده‌ایم، اما از آن جا که در این ایام وانفسا از این دو تن ضعیف تعهد چنین امر خطیری بر آمده نیست، این است که به استعداد آمده‌ایم.

و یک بار دیگر به ارتجال شعری خواند و طومار فرمان را از توی آستین قبای خود در آورد و باز کرد و گذاشت جلوی روی تراب ترکش‌دوز.

مولانا گفت:

- شما بهتر از ما می‌دانید که تا حالا هیچ دستی به سمت ارگ دراز نشده. اما چرا آقایان با اردو نرفتند؟

میزان‌الشریعه که تا به حال ساکت مانده بود و تسبیح می‌انداختند، با چهره‌ای برافروخته گفت:

- لا اله الا الله! علی ای حال این داعی تکلیف خودش را که می‌داند. یک عمر تکلیف شرعی مردم به دست این داعی بوده. علی ای حال شصت سال است که داعی به رزق اهل این شهر گذران کرده. آن وقت در این وانفسا، داعی بلند می‌شد کجا می‌رفت؟

و از سر عصبانیت لا اله الا الله دیگری گفت و ساکت شد. بعد خانلرخان سرفه‌ای کرد و به حرف آمد که:

- بعد هم تا روز قیامت که نمی‌شود درهای ارگ را بسته نگه داشت. مخدرات و عورات هم چشم و گوش دارند و خدا عالم است که تا به حال چندتاشان از ترس دق نکرده باشند.

مولانا گفت:

- پس در حقیقت ما با دو حاکم معزول شهر طرفیم. بله؟ حاکم شرع و حاکم عرف.

سید گفت:

- و اصلاً چرا مخدرات حرمسرا همراه اردو نرفتند؟

تراب گفت:

- به گمانم رسم قلندری در این مورد به مذاق قبله‌ی عالم خوش آمده، بله؟

میزان‌الشریعه گفت:

- خدا عالم است. کسی چه می‌دانست چه پیش خواهد آمد؟ علی ای حال این کلید ارگ. داعی از این به بعد هر وظیفه‌ای را شرعاً و عرفاً از عهده‌ی خودش ساقط می‌کند.

و به این حرف یک کلید بزرگ و قلم‌زده‌ی نقره را از زیر عبا درآورد و گذاشت جلو روی تراب ترکش‌دوز. سید گفت:

- حالا می‌فرمایید ما با این حرمسرا چه بکنیم؟ مگر نان زیادی داریم؟

خانلرخان به حرف آمد که:

- مگر ارگ به این بزرگی را فقط به خاطر یک حرمسرا ساخته‌اند؟ اگر آقایان متعهد بشوند که در قبال ضبط ارگ حکومتی از حرمسرای همایونی نگه‌داری کنند، وظیفه‌ی ما انجام شده است.

مولانا گفت:

- چه طور است از خود خانلرخان بخواهیم به جای ملک‌الشعرایی، فعلاً به منصب خواجه‌باشی حرمسرا اکتفا کنند؟

تراب ترکش‌دوز گفت:

- بد نگفتی. چه طور است حضرت آقا؟ در حضور خود آقایان امشب در ارگ را باز می‌کنیم و برای این که خیال آقایان راحت باشد از شخص خانلرخان می‌خواهیم با اهل و عیال خودشان هم امشب به حرمسرا نقل مکان کنند و مخدرات را زیر بال بگیرند. بعد هم می‌دهیم امان‌نامه‌ی آقایان را توی شهر جار بزنند و منصب جدید خانلرخان را به گوش همه می‌رسانیم. از حضرت امام جمعه هم انتظار داریم نماز مغرب امروز را به امام جمعه‌ی جدید اقتدا کنند تا خیال مردم راحت بشود. بعد هم دستور بدهید مؤذن‌ها، کما فی‌السابق کارشان را بکنند. ایمان مردم را یک روزه و به ضرب دگنگ نمی‌شود عوض کرد.

و به این حرف مجلس تمام شد. قلندرها همان شب بساطشان را از توی تکیه‌ها جمع کردند و بردند به ارگ حکومتی و تکیه‌ها را گذاشتند برای رتق و فتق امور مردم. در یکی دیوان شرع و قضا به پا شد، دومی برای رسیدگی به حساب آذوقه، سومی برای مستوفی و چهارمی برای تحویل و تحول هونگ‌ها و همین جور...

و از فردای آن روز شهر ساکت و آرام شد و مردم رفتند دنبال کار و کاسبی هر روزه‌شان. نرخ نان و گوشت منی یک شاهی ارزان شد؛ عوارض و عشریه و دیگر حق‌البوق‌های حکومتی را لغو کردند و قلندرهای دفتر و دستک به بغل، راه افتادند به تقویم اموال همه‌ی آن‌هایی که در وقایع روز پیش، دکان و زندگیشان سوخته بود، یا چپو شده بود. و گاری‌های قلندرها سر هر کوچه و گذر ایستاد پر از هونگ‌های سنگی، و قلندرها در یکی یکی خانه‌ها را می‌زدند و هونگ برنجی‌ها را جمع می‌کردند و به جایش هونگ سنگی می‌دادند. از آن طرف هفت تا از توپ‌های قلندرساز را سوار کرده بودند و روی عراده‌های سنگین، که هر کدام را دو تا قاطر گوش دم بریده‌ی قبراق مدام توی شهر می‌گرداند؛ و مردم توپ ندیده برای تماشای آن‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتند. و روی هر کدام از توپ‌ها یک جارچی بلند قامت و خوش صدا ایستاده بود و مردم را تشویق می‌کرد به عوض کردن هونگ‌ها و گاهی هم شعری می‌خواند در محسنات توپی که زیر پایش بود و گلوله‌اش چنین و چنان از تیر شهاب پیشی می‌گرفت و ضربه‌اش چنین و چنان هول در دل کافر می‌انگیخت.

اما از آن طرف بشنوید از اهالی شهر، که بیشترشان نمی‌دانستند ته و توی اوضاع از چه قرار است. ولی همین قدر که فهمیده بودند قبله‌ی عالم سایه‌اش را برداشته و رفته، و همین قدر که نان و گوشتشان ارزان شده بود و دم به دم هم، تنه‌شان به تنه‌ی قراول و گشتی حکومت نمی‌خورد و مهم‌تر از همه، همین قدر که می‌دیدند از آدم‌کشی و خون تو شیشه کردن و بچاب بچاب قلندرها خبری نیست؛ خوش و خوشحال بودند و با دل راحت می‌دویدند به تماشای توپ‌های قلندرساز؛ و مثل این که یک چیزی را از روی گرده‌شان برداشته باشند، راحت‌تر نفس می‌کشیدند، و آزادتر شوخی می‌کردند و مفصل‌تر از پیش در معامله‌شان چانه می‌زدند. اما همه‌ی این‌ها به جای خود، یک ناراحتی کوچک هم داشتند. و آن این بود که چرا باید مجبور باشند هونگ برنجی‌هاشان را که تا به حال یک گوشه‌ی مطبخ افتاده بود، بدهند و هونگ‌های سنگی زمخت قلندرساز را جایش بگذارند آن هم هونگ‌هایی را که اغلب پدر در پدر ارث برده بودند، و حالا که جایش خالی مانده بود، می‌فهمیدند چه خاطراتی از آن داشته‌اند و چه بدجوری به زنگ صدایش عادت کرده بوده‌اند. این بود که فردای سر کار آمدن قلندرها، کم‌کم تو شهر هو پیچید که خانه را از هونگ برنجی خالی کردن شگون ندارد. چرا که هر هونگی برکت را با خودش از خانه می‌برد. حتی کار به جایی کشید که بعضی از خانه‌ها، راضی به عوض کردن هونگ‌هاشان نشدند و قلندرها را راه ندادند. و قلندرها با این که همه‌شان دستور مدارا و خوش‌رفتاری با مردم را داشتند، مجبور شدند چندین بار به زور در خانه‌ها را بشکنند و بروند تو و هونگ‌های برنجی را با اخم و تخم و بد و بی‌راه توقیف کنند و سر و صدا راه بیندازند. و این سر و صدا آن قدر تکرار شد و شد و شد تا نزدیک‌های ظهر همان روز، سه نفر از اهل محله‌ی ساغری‌دوزها راه افتادند و رفتند سراغ میرزااسدالله که همان دم در مسجد جامع شهر پشت بساط همیشگی‌اش نشسته بود و یک منقل آتش بغل دستش گذاشته بود و داشت یک جنگ شعر می‌نوشت. از آن سه نفر، یکیش زن بود و دو تای دیگر مردهای میانه سال، با ریش جو گندمی. هر سه نفر سلام کردند و کنار بساط میرزا نشستند و یکی از دو نفر مرد این طور شروع کرد:

- میرزا! می‌خواستیم ببینیم عریضه‌ی شکایت را حالا به که باید نوشت؟

میرزا جنگ شعر را بست و گذاشت کنار و در دوات‌های رنگ و وارنگش که کنار آتش منقل چیده بود، پوشاند و گفت:

- والله درست نمی‌دانم. تا حالا داروغه بود و کلانتر و دوستاق‌خانه. مرا بگو که خیال می‌کردم دیگر دکان عریضه‌نویسی تخته شده! به نظرم حالا باید برای شخص واحد عریضه نوشت.

زنی که به شکایت آمده بود و از زیر سربندش یک دسته موی سیاه تو پیشانیش افتاده بود، پیف پیفی کرد و گفت:

- واه! واه! چه اسم‌ها! مگر آدم کتاب حساب است؟ انگار اسم قحط بود.

مردها خندیدند و میرزا اسدالله پرسید:

- حالا موضوع شکایت چیست؟

که باز همان زن به حرف آمد و گفت:

- هیچ چی. پدرسوخته‌ها هم امروز صبح آمده‌اند هونگ مرا به زور برداشته‌اند و برده‌اند. هونگ برنجی نازنینم را که یک تکه جواهر بود. اگر شوهرم زنده بود، حالی‌شان می‌کرد دنیا دست کیست. خرد می‌کرد قلم پایی را که بخواهد به زور بیاید تو. اما حیف که من لچک به سر، حریف سه تا قلندر لندهور نبودم.

و ساکت شد. میرزا پرسید:

- حالا پولش را داده‌اند یا نه؟

زن گفت:

- مرده شو! سرشان را بخورد. این هونگ نازنین تنها یادگار مادرم بود. مادربزرگم به دست خودش گذاشته بود تو طبق جهازی مادرم و او هم گذاشته بودش برای من. من یک چیزی می‌گویم، شما یک چیزی می‌شنوید. می‌خواهم برداری برایشان بنویسی مگر مردم صاحب اختیار مالشان نیستند؟ پدرسوخته‌ها، دستشان به خر نمی‌رسد پالان را می‌کوبند! می‌خواهم یک عریضه بنویسی که از پدرشان هم نشنیده باشند.

بعد مرد دومی به حرف آمد، که تا کنون ساکت مانده بود و گفت:

- می‌دانی میرزا، ما هر سه تا یک شکایت داریم. سر همین قضیه‌ی هونگ. شاید به نظر کوچک بیاید. اما ظلم همیشه از چیزهای کوچک شروع می‌شود. هونگ من ارث و میراث بابایی نبود. بهش هم دل نبسته بودم. آن قدرها هم ارزش نداشت. اما می‌دانی میرزا، راستش من خوش ندارم دیگر. آبله؟ آخر می‌دانی میرزا، این گلوله‌ی گرمی که می‌گویند از توی توپ در می‌آید، خوردنی نیست. هان؟ می‌گویند آدم می‌کشد. درست؟ آخر میرزا من هیچ وقت آزارم به کسی نرسیده. درست است که قبله‌ی عالم با حکومتش خیلی ظلم‌ها کردند؛ درست است که قلندرها خیلی وعده و وعید می‌دهند؛ اما من تو این دعوا چه کاره‌ام؟ و می‌دانی میرزا، این قضیه‌ی هونگ علامت خوشی نیست. اول ظلم است. اول ظلم، آن هم از گوشه‌ی مطبخ.

میرزا اسدالله حرف‌ها را که شنید، گفت:

- چه طور است برای هر سه تایی‌تان یک عریضه بنویسم؟

مردی که اول سر حرف را باز کرده بود، گفت:

- نه میرزا. قبول دارم که موضوع شکایت ما هر سه نفر یکی است، اما هونگ خانه‌ی من وقفی بود. یک گوساله را درسته می‌شد توش کوبید. دورش یک کتیبه بود به پهنای کف دست. تاریخ داشت. مال چهارصد سال پیش بود. سه نفری چه جانی کندند تا به زور از زمین بلندش کردند! گوشه‌ی حیاط نیم ذرع تو زمین فرو رفته بود. این‌ها که دین و مذهب ندارند؛ اما تو بگو، خدا را خوش می‌آید مال وقف را این جوری ببرند و پولش را هم ندهند؟

میرزا لبخندی زد و گفت:

- شاید بگویی فضولی به من نیامده. اما من باید بدانم چه می‌نویسم. بگو ببینم مال وقف تو خانه‌ی سرکار چه می‌کرد؟

همان مرد در جواب گفت:

- ده، بدیش همین بود که اولاد ذکور بود! و گرنه تا حالا صد بار آبش کرده بودیم. جد بزرگمان وقفش کرده بود برای حسینیه. پنج نسل تو همین هونگ خیرات و مبرات کرده بودیم. بعد پدرها که مردند هیچ چی، حسینیه هم خراب شد و افتاد تو ارگ. نمی‌دانم یادت هست یا نه؛ ده سال پیش طویله‌ی ارگ را بزرگ کردند. از همان سربند حسینیه‌ی خانوادگی ما کلنگی شد. و دریغ از یک پاپاسی! آن وقت از همه‌ی آن دم و دستگاه همین یک هونگ ماند. مثل در مسجد، هیچ کاریش نمی‌شد. کرد. گذاشته بودیمش گوشه‌ی حیاط و سالی یک بار، شب شام غریبان صدایش را در می‌آوردیم. یک نشست یک ری گوشت توش می‌کوبیدیم و کوفته ریزه می‌کردیم و می‌گذاشتیم لای پلو و می‌دادیم به خلق‌الله. حالا آمده‌اند برش داشته‌اند برده‌اند. با همین یک هونگ، دو توپ می‌شود ریخت. آن وقت در آمده‌اند می‌گویند چند؟ می‌گویم مگر می‌شود برای مال وقف قیمت معین کرد؟ آن وقت سه تا هونگ سنگی جاش گذاشته‌اند، هر کدام اندازه ی یک کف دست، و رفته‌اند.

شکایت شاکی‌ها که تمام شد، میرزا اسدالله گفت:

- با این همه می‌شود یک عریضه نوشت. بهتر هم هست که این طور باشد. شکایت، دسته‌جمعی که شد به هر گوش کری می‌رسد. بعد هم شاید این هونگ وقفی و پناه هونگ‌های دیگر بشود.

و شروع کرد به نوشتن عریضه. و به سطر دوم نرسیده بود که زن شاکی درآمد گفت:

- راستی میرزا یادت نرود. نشانی هونگ نازنین من این بود که لبش کنگره داشت.

میرزا عریضه را تمام کرد و داشت برای شاکی‌ها می‌خواند که حسن آقا، پسر حاجی ممرضا از پیش دو نفر قلندر تفنگ به دوش از پس، سر رسیدند. سلام و احوال‌پرسی، قلندرها رفتند توی مسجد و حسن آقا نشست.

میرزا گفت:

- خوب وقتی رسیدی حسن آقا. تو هم گوش کن شاید دو کلمه‌ای به عنوان سفارش پای این عریضه بنویسی و کار بندگان خدا راه بیفتد. و عریضه را از سر تا ته به صدای بلند خواند. زن شاکی هم چنان که گوش می‌داد، هی می‌گفت «جانمی! بنازم به این دست خط.» و آن دو مرد شاکی مرتب به ریش‌شان دست می‌کشیدند و سر تکان می‌دادند؛ و حسن آقا به فکر فرو رفته بود. خواندن عریضه که تمام شد، میرزا آن را دست به دست حسن آقا که به رسم قلندران زیرش نوشت «استعین بی و اما المسئوول: عترت واحد را در گرو سه هاون نهادن: حی علی خیرالعمل حسن.» و داد به دست یکی از مردهای شاکی و بعد یکی از قلندرها رااز توی حیاط مسجد صدا کرد و دستور داد همراه شاکی‌ها برود و ببیند هونگ‌شان را کدام دسته از قلندرها ضبط کرده‌اند و هونگ‌ها که پیدا شد، برساند در خانه‌ی صاحبانش و رسیدش را بگیرد. و بیارود برای میرزا. بعد شاکی‌ها بلند شدند و تا زنک از گوشه‌ی چارقدش پول در بیاورد؛ یکی از مردها دست کرد و مزد عریضه را روی میز کوچک میرزااسدالله گذاشت و خداحافظی کردند و همراه قلندر تفنگ به دوش رفتند.

جان دلم که شما باشید، میرزا اسدالله و حسن آقا که تنها شدند از نو خوش و بشی کردند و بعد حسن آقا درآمد که:

- خستگی راه از تنت در رفت؟

میرزا اسدالله گفت:

- راه خستگی نداشت. اما دست چپم آزارم می‌دهد. به نظرم قراول‌ها بدجوری بسته بودندش.

حسن آقا گفت:

- اگر تا شهر به همان حال می‌آورندت چه می‌کردی؟ حالا پاشو یک توک پا برویم سراغ همکارت. من با هردوتان حرف دارم. این جا هم سرد است و هم نمی‌شود جلو روی مردم حرف زد.

و هر دو برخاستند. میرزا اسدالله پوست تخت را کشید روی بساط و به بقال رو به رو سفارش کرد و گفت کجا می‌رود؛ و با حسن آقا انداختند توی مسجد. نزدیک ظهر بود؛ اما از غلغله‌ی هر روزه‌ی مردم در اطراف حوض خبری نبود و لوله‌هنگ‌دارباشی که سر جای همیشگی‌اش بی‌کار نشسته بود سرش را انداخت پایین تا میرزا را نبیند. میرزا عبدالزکی گوشه‌ی حجره تنها بود و روی منقل آتش، قوز کرده بود. سلام کردند و نشستند و حال و احوالی پرسیدند و یادی از اتفاقات ده کردند و بعد میرزا عبدالزکی از کسادی بازار شکایت کرد و بعد مثل این که یک مرتبه به صرافت افتاده باشد، رو کرد به میرزا اسدالله که:

- جانم، تو چرا زودتر مرا به این فکر نینداختی؟ هان؟

میرزااسدالله پرسید:

- به کدام فکر آقا سید؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم حاشیه‌ی قالیچه تمام شد...

و رو به حسن آقا افزود:

- جانم، این میرزا خیلی می‌داند. دست و پای عیال ما را تو چنان پوست گردویی گذاشته که دیگر حوصله‌ی سر خاراندن ندارد جانم.

و بعد ماجرا را برای حسن آقا تعریف کرد و هر سه خندیدند و بعد حسن آقا گفت:

- بی‌مقدمه بگویم. ما به وجود شما دو نفر احتیاج داریم. تراب کوی حق، رسماً از شما دعوت کرده. دیروز عصر به لفظ مبارک فرمودند «پس می‌شود امیدوار بود که ما را دست تنها نگذارند.»

میرزا اسدالله ساکت ماند و میرزاعبدالزکی خوشحال و خندان پرسید:

- جانم، چه کاری از دست ما بر می‌آید؟

حسن آقا گفت:

- ثبت و ضبط این همه سلاح و آذوقه یک ایل منشی می‌خواهد. اهل دیوان که یا با اردو رفته‌اند یا هر کدام یک سوراخ گیر آورده‌اند و قایم شده‌اند. من پیش خودم گفتم این کار، کار میرزا عبدالزکی است که بیاید عده‌ای را به کمک بگیرد و دفتر دستک‌ها را مرتب کند. بعد هم کار دیوان قضا هست که از خود ما بر نمی‌آید. کار کسی است که مورد اعتماد اهالی باشد. گفتم شاید میرزا اسدالله قبول کند.

میرزا عبدالزکی خاکستر را از روی آتش منقل کنار زد و پابه پا شد و گفت:

- من حرفی ندارم، جانم. اما بگذار ببینم میرزااسدالله چه می‌گوید.

میرزااسدالله گفت:

- این جور کارها از سر من زیاد است. مرا خلق کرده‌اند برای میرزابنویسی در مسجد.

حسن آقا گفت:

- تعارف را بگذار کنار. این روزها جای از کار در رفتن نیست.

میرزا عبدالزکی دنبال کرد که:

- جانم، چرا شکسته‌نفسی می‌کنی؟ قبایی است به قامت تو دوخته. چه کسی صالح‌تر از تو می‌شود پیدا کرد، جانم؟

میرزا اسدالله گفت:

- من نه شکسته‌نفسی می‌کنم، نه آدم از زیر کار در رویی هستم. اما شما هردوتان می‌دانید که من از آن‌هایی نیستم که هر کاری پیش دستشان آمد، می‌کنند. برای من مبنای هر عملی ایمان است. اصول است. اول اعتقاد، بعد عمل. قصد قربت را که لابد شنیده‌اید؟ اگر دیگران فقط آداب مذهبی را با قصد قربت به جا می‌آورند من در هر کاری باید قصدم قربت باشد. در حالی که من اصلاً نمی‌دانم شماها چه به سر دارید. البته تکفیرتان نمی‌کنم، اما بهتان مؤمن هم نیستم. در چنین وضعی از دست من چه کاری ساخته است؟

حسن آقا گفت:

- تو چه طور نمی‌دانی ما چه به سر داریم؟ ما زیر پای حکومت را روفته‌ایم.

میرزا عبدالزکی گفت:

- شما نروفته‌اید. جانم. قبله‌ی عالم تشریف برده‌اند قشلاق. شما هم میدان را خالی دیده‌اید و حالا دارید می‌تازید. ما که بخیل نیستیم، جانم.

میرزا اسدالله گفت:

- حتی مردم می‌گویند حکومت برای شما تله گذاشته.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم، پس نکند می‌ترسی؟ هان؟

میرزا اسدالله گفت:

- آقا سید! من سرجای خودم نشسته‌ام. لازم هم ندارم سرم را هی به در و دیوار بکوبم و هر روز یک کلک تازه بزنم.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم، چه احتیاجی به نیش و کنایه هست؟ درست است که من اهل ماجرا هستم، اما برای چنان ماجرایی که در ده گذشت، گمان می‌کنم سر تو بیش‌تر از من درد می‌کند.

حسن آقا گفت:

- ببین میرزا اسدالله، درست است که حکومت برای ما تله گذاشته؛ ولی ما این تله را بدل می‌کنیم به پناهگاه؛ برای همه‌ی آدم‌هایی که با ظلم در افتاده‌اند. و وقتی همه‌ی مظلوم‌ها را جمع کردی، به راحتی می‌شود بیخ ظلم را کند. ببینم، نکند از این قضیه‌ی هونگ دل‌چرکین شده‌ای، هان؟ گذشت آن زمانی که صدای هونگ مقدس بود. حالا سرنوشت عالم قدس به صدای توپ بسته است. و تازه تو می‌دانی که امر ما حق است. ما از این کشتار شیعه و سنی به جان آمده‌ایم. ما به خدمت مردم کمر بسته‌ایم.

میرزا اسدالله گفت:

- حکومت هم از این حرف‌های دهن‌پرکن می‌زد.

حسن آقا گفت:

- ولی تو می‌دانی که ما لقلقه‌ی زبان نداریم. هنوز کفن بابای من خشک نشده. ما به جان می‌زنیم. سرمان گذاشته‌ایم. حتم داریم که برد با ماست.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم هم امروز صبح خانلرخان مقرب دیوان فرستاده بود سراغ من که مسوده‌ی همه‌ی اشعار را بدهم ببرند. پیداست جانم، که هوا پس است.

میرزااسدالله گفت:

- من در همین یکی تردید دارم. گیرم که شما یک شهر را نجات بدهید. یا دو تای دیگر را. ولی می‌دانید که چرخ اصلی دارد می‌گردد. حکومت با همه‌ی خدم و حشم و قورخانه‌اش حی و حاضر است. آن وقت شما خیال کرده اید که آب را از آسیاب انداخته‌اید با این خانه خانی که ما گرفتار شیم. اول باید پروانه‌ی اصلی زیر آب را از کار انداخت.

حسن آقا گفت:

- پس در اصل مطلب حرف نداری. در امکان موفقیت ما حرف داری. ناچار حق داری بترسی.

میرزا اسدالله گفت:

- آخر وقتی تو مرا به کاری دعوت می‌کنی که کم و کیفش برایم روشن نیست، می‌خواهی دوراندیشی هم نکنم؟ فرض کنیم که من ترسو؛ اما چه غرض از کاری که موفقیتش مشکوک است؟ جز یک خونریزی تازه؟ از همه‌ی این‌ها گذشته، گفتم که من مبنای ایمان شما را ندارم و تو بهتر از من می‌دانی که فقط در راه یک ایمان می‌شود چشم‌بسته قدم گذاشت.

میرزاعبدالزکی گفت:

- جانم، اصلاً این همه دوراندیشی برای چه؟ مگر از عمر ما همه‌اش چه قدر باقی مانده؟ جانم، من هرچه فکر می‌کنم که این باقی‌مانده‌ی عمر را باید تو همین حجره سر کنم با این مشتری‌ها و این خرت و خورت‌ها که همه‌شان بوی مرده‌شورخانه می‌دهند، دلم به هم می‌خورد. آخر حرکتی، جانم؛ تکانی، تغییری، تنوعی...

بقیه‌ی کلام میرزا عبدالزکی در هیاهوی پنج شش نفر زن و مرد گم شد که مردی پف‌کرده را به دوش می‌کشیدند و می‌خواستند همه با هم از در حجره‌ی میرزا عبدالزکی بیایند تو. زنی مرتب می‌گفت:

- آی آقاجان، امان! به دادم برس. شوهرم از دست رفت. آی آقاجان امان!...

مردی می‌گفت:

- هی گفتم امشب که می‌خوابید ورد شجا شجا...

دیگری گفت:

- یواش بابا، پاش را شکستی.

میرزا عبدالزکی که دید الان در حجره را از پاشنه در می‌آورند بلند شد و رفت جلو، پرسید:

- چه خبر است جانم؟ چه شده؟ مگر زخم شمشیر خورده؟

یکی از زن‌ها گفت:

- مار آقاجان! مار! جای نیشش بدتر از زخم شمشیر دهن وا کرده. میرزا عبدالزکی پرسید:

- جانم! صبح تا حالا کجا بودید؟

همان زن گفت:

- ای آقا! دستم به دامانت. از آن سر شهر تا این جا آمده‌ایم. همه‌ی دعانویس‌ها بساط را ورچیده‌اند و رفته‌اند قلندر شده‌اند.

میرزا عبدالزکی گفت:

- آخر جانم حالا کار مرا خراب کردید. به هزار زحمت، تازه روح بابای این بندگان خدا را حاضر کرده بودم. حالا دوباره از کجا گیرش بیاورم، جانم؟

یکی از مردها گفت:

- بهه! برادر من دارد از دستم می‌رود، تو غم روح بابای دیگران را می‌خوری؟ آخر دوایی، وردی، تعویذی، پس این دکان را برای چه وا کرده‌ای؟

که میرزا اسدالله برخاست و تکه کاغذی را که چیزی رویش نوشته بود، به سمت آن‌ها دراز کرد و گفت:

- عصبانی نشو برادر. این آقا حواسش جمع نیست. حضور روح، گیجش کرده. این سفارش را بگیر و مریضت را ببر پیش حکیم‌باشی محل. تا محکمه‌اش راهی نیست. خان‌دایی من است.

و از حجره رفت بیرون و نشانی محکمه‌ی خان‌دایی را به آن‌ها داد و روانه‌شان کرد و برگشت. وقتی از نو تنها ماندند، حسن آقا پا به پا شد و گفت:

- میرزا! من می‌فهمم که تو اهل اصولی. اما آخر این اصول برای که وضع شده؟ جز برای آدمی‌زاد؟ درست؟ بنای کار تو هم برایمان اصول. این هم درست. اما آن ایمانی که کشتار آدمی‌زاد را روا بداند، حق نیست. باطل است. حالا می‌فهمی که ما چه به سر داریم؟ حفظ نفوس مردم. حتی به قیمت از دست دادن ایمان و اصول. و تو بهتر از من می‌دانی که در روز اول مبنای هر ایمانی همین بوده. منتها زمانه که برگشت، ایمان و اصول هم بر می‌گردد. تغییر می‌کند.

میرزا اسدالله گفت:

- اگر اصول واقعاً اصول باشد، نباید با گردش زمانه بگردد. اصل یعنی آن چه همیشه اصالت دارد. البته من هم به این کشتاری که شما باهاش می‌جنگید، نظر نمی‌دهم. اما با همان معتقدات قدیمی خودم بلدم اصول را حفظ کنم.

میرزا عبدالزکی پرسید:

- نمی‌فهمم جانم، پس اختلاف شما در چیست؟

میرزااسدالله گفت:

- در این که هر مذهب و مسلک تازه‌ای دعواهای حیدر نعمتی را کیش می‌دهد و بهانه‌ی تازه‌ای می‌شود برای تکفیر. بعد هم خون‌ریزی و تصفیه‌ی حساب خلق‌الله و این نقض اصولی است که هر دو بهش معتقدیم. دیگر گذشت آن زمانی که مذاهب عامل اصلی تحول بودند.

حسن آقا گفت:

- پس می‌گویی در مقابل چنین مظالمی باید دست روی دست گذاشت و نشست به تماشا؟

میرزا اسدالله گفت:

- من نمی‌دانم چه کار باید کرد. نه رهبر قومم، نه مدعی امامت، و نه مذهب تازه‌ای آورده‌ام. اما این را می‌دانم که از دست من یکی کاری ساخته نیست و شما هم بی‌خود سنگ به شکم می‌زنید. شما دارید زمینه‌ی یک خون‌ریزی تازه را می‌گذارید.

حسن آقا گفت:

- تا وقتی تو خیال می‌کنی کاری از دستت ساخته نیست، البته ما هم بی‌خود سنگ به شکم می‌زنیم.

میرزاعبدالزکی گفت:

- آخر جانم، من و تو که تنها نیستیم. مگر یادت رفته همان مقاومت جزیی ما در ده، چه سرمشقی شد؟

میرزااسدالله گفت:

- می‌دانم. این را هم می‌دانم که اگر قرار باشد میان این حضرات و حکومت یکی را انتخاب کرد، من این حضرات را انتخاب می‌کنم و تازه نه به علت مذهب تازه‌شان. بلکه به علت رشادتشان. اما کار یک مملکت که کار یک ده نیست. و اگر ما در ده موفق شدیم از کجا معلوم که در یک مملکت موفق بشویم.

حسن آقا گفت:

- این دیگر بسته است به کمکی که تو و امثال تو بکنند. اگر در ده کمک شما دو نفر کافی بود؛ در یک شهر دویست نفر یا دو هزار نفر امثال شما لازم است. و اصلاً خیالت را راحت کنم میرزا! برای من، گر چه من کدام سگی است؟ برای ما، مهم این نیست که ببریم یا نه. چون حق، عاقبت می‌برد. از زردشت بگیر و بیا تا امروز، همه‌ی اولیا به این امید زندگی کرده‌اند و با این امید مرده‌اند. از حساب هزاره‌ها حتماً خبر داری؟ سر هر هزاره‌ای حق، یک بار دیگر ظاهر می‌شود. و تا ساعت ظهور ولی جدید نزدیک بشود، مهم برای ما این است که هسته‌ی مقاومت را زنده نگه داریم. هسته‌ی نجابت بشری را. در من، در تو، در این مارگزیده، در زن میرزا عبدالزکی، می‌دانی میرزا، فقط مردم بازارند که باید در فکر عاقبت کار باشند و در فکر استفاده‌ای که باید برد. من و تو که اهل بازار نیستیم.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم، من مثل شماها نمی‌توانم وارد معقولات بشوم. اما همین قدر می‌دانم که قبله‌ی عالم با همه‌ی خدم و حشم بی‌خودی فرار نکرده، جانم. حتماً یک اتفاق افتاده، یک ترسی پیش آمده جانم که خانلرخان فرستاده دنبال مسوده‌ی اشعارش که مبادا دست کسی بیفتد. این جور اتفاقات را باباهای ما ندیده‌اند، جانم. هر پنج شش نسل یک بار آن هم به زور، اگر چنین پیش‌آمدهایی بکند. جانم، راستش من این روزها برای خودم خیلی اهمیت قائلم. به خصوص برای چشمم که شاهد جاخالی کردن یک دربار بوده با همه‌ی بیا و بروش، جانم، کدام یکی از باباهای ما چنین اتفاقی را دیده‌اند؟

میرزا اسدالله گفت:

- احساساتی نشو آقا سید! گیرم که این حضرات بردند و به حکومت هم رسیدند، تازه به نظر من هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده. رقیبی رفته و رقیب دیگر جایش نشسته. می‌دانید، من در اصل با هر حکومتی مخالفم. چون لازمه‌ی هر حکومتی، شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعید. دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خیال بافته. غافل از این که حکیم نمی‌تواند حکومت بکند، سهل است، حتی نمی‌تواند به سادگی حکم و قضاوت بکند. حکومت از روز ازل کار آدم‌های بی‌کله بوده. کار اراذل بوده که دور عَلم یک ماجراجو جمع شده‌اند و سینه زده‌اند تا لفت و لیس کنند. کار آدم‌هایی که می‌توانند وجدان و تخیل را بگذارند لای دفتر شعر، و به ملاک غرایز حیوانی حکم کنند، قصاص کنند، السن بالسن، تلافی، کیفر، خون‌ریزی و حکومت. در حالی که کار اصلی دنیا در غیاب حکومت‌ها می‌گذرد. در حضور حکومت، کار دنیا معوق می‌ماند. هر مشکلی از مشکلات بشری، اگر به کدخدامنشی حل نشد و به پادرمیانی حکومت کشید، زمینه‌ی کینه می‌شود برای نسل‌های بعدی.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم، هیچ می‌دانی که داری با منطق آدم‌های وامانده حرف می‌زنی؟ با منطق آدم‌هایی که هیچ وقت راه به حکومت نداشته‌اند؟

میرزا اسدالله گفت:

- پس می‌خواستی با منطق آن‌هایی حرف بزنم که به حکومت راه داشته‌اند؟ تاریخ پر از منطق آن‌هاست. مقوله‌ی اول در کشتار، مقوله‌ی دوم در کشتار و مقوله‌ی آخر هم در کشتار. دیده‌ایم که با آن صفحات زرنگارشان چه گندی به عالم بشریت زده‌اند! من این منطق را قبول ندارم.

میرزا عبدالزکی گفت:

- معلوم است، جانم. همین است که حرف‌هایت بوی نا گرفته. جانم، اصلا حرف‌هایت بوی وازدگی می‌دهد.

میرزا اسدالله گفت:

- بهتر از این است که بوی دنیازدگی بدهد و بوی خون. و اصلاً آن چه را تو واماندگی می‌دانی، من نجابت می‌دانم.

میرزاعبدالزکی گفت:

- همان نجابتی که همه‌ی پیرزن‌های وامانده دارند؟ خوب البته جانم، وقتی از جایت تکان نخوری، کم‌ترین نتیجه‌اش این است که نجیب می‌مانی. عین پیرزن‌ها.

میرزا اسدالله گفت:

- نه آقا سید، نجابت و واماندگی از دو مقوله‌ی مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد. اما نجیب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس کند.

حسن آقا گفت:

- خوب چه ربطی به کار ما دارد؟

میرزااسدالله گفت:

- این جوری ربط دارد که این آقا سید خیال کرده برای شرکت در حکومت آدمی مثل من درمانده است. و باید جالینوس دوران بود یا قدرت جابه جا کردن کوه احد را داشت تا لایق شرکت در حکومت شد. و اشتباهش همین جا است. آقا سید! برای این که روی آب بیابی فقط باید سبک باشی. اما مروارید همیشه ته آب می‌ماند. مگر غواص دنبالش بفرستی. برای شرکت در حکومت کمی کافی باهوش باشی و بفهمی کشش قدرت به کدام سمت است. بعد هم بلد باشی چشمت را ببندی، البته اوایل کار چون بد عادت می‌شود و حتی چشم باز وجدان هم چیزی را نمی‌بیند. کاری که مرد می‌خواهد، پشت کردن به این خوان یغما است.

حسن آقا گفت:

- آخر ارسطو هم در جهان‌گشایی اسکندر شرکت داشت، نظام‌الملک هم وزارت کرد، بیرونی هم دنبال محمود رفت هند، و خلیفه‌ی بغداد را به دستور خواجه نصیر لای نمد مالیدند. راجع به این‌ها چه می‌گویی؟ و هزاران نفر دیگر که خودت بهتر از من می‌شناسی.

میرزا اسدالله گفت:

- هر کدام از این حکما که شمردی با همه‌ی حکمتشان، آدمی بوده‌اند مثل همه‌ی آدم‌ها. معصوم نبوده‌اند. همه‌شان گناهی کرده‌اند و کفاره‌ای داده‌اند، ارسطو منطق را گذاشت تا جانشینان شاگردش، فصیح و بلیغ، عذر گناهان او را بخواهند. بیرونی به آب «ماللهند» خون آن همه هندو را که محمود کشت، از دست‌های خودش شست. و خواجه نصیر خیلی سعی کرد که در کتاب اخلاق خودش غسل بکند، و نظام‌الملک که اصلاً یکی بود مثل همین خانلرخان حی و حاضر، که چون هوا را پس دیده، فرستاه دنبال مسوده‌ی اشعارش. بهت قول می‌دهم که اگر اوضاع به صورت اول برگشت و تاریخ را همان‌هایی نوشتند که تا به حال نوشته‌اند، دویست سال دیگر همین مسوده‌های خانلرخان بشود یک دیوان شعر پر سر و صدا، و شاید به آب طلا هم نوشته شود. همه‌ی این‌ها که شمردی در نظر من طفیلی‌های قدرت‌اند. کنه‌هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده. آن هم قدرتی که بناش زیر ظلم است، نه قدرت حق. قدرت حق در کلام شهداست. به همین دلیل من تاریخ را از دریچه‌ی چشم شهدا می‌بینم. از دریچه‌ی چشم مسیح و علی و حلاج و سهروردی. نه از روی نوشته‌ی زرنگار حکمای رسیده که انوشیروان آدمی را عادل نوشته‌اند با آن همه سرب داغ که به گلوی مزدکی‌ها ریخت.

حسن آقا گفت:

- پس تو دنبال معصوم می‌گردی؟

میرزااسدالله گفت:

- چه می‌شود کرد. هر کسی دنبال چیزی می‌گردد که ندارد.

حسن آقا گفت:

- آخر آن‌هایی هم که منتظر امام زمانند، همین را می‌گویند.

میرزا اسدالله گفت:

- می‌دانی حسن آقا! عصمت یک امر نسبی است. و برای رسیدن بهش یا برای انتخابش، آدم هر لحظه‌ای سر یک دوراهی است. دوراهی حق و باطل. دیگر لازم نیست سال‌های سال انتظارش را بکشی. اما آن کسی که منتظر ظهور امام زمان است، دست کم این جور حکومت‌ها را حکومت «ظلمه» می‌داند. یعنی قبول‌شان ندارد.

حسن آقا گفت:

- اما می‌بینی که این جور حکومت‌ها هستند. سُر و مُر و گنده هم هستند. و به قول خودت همه‌شان هم با تکیه به قدرت ظلم.

میرزا اسدالله گفت:

- و به همین دلیل هم است که من از دریچه‌ی چشم شهدا به دنیا نگاه می‌کنم.

حسن آقا گفت:

- و به همین دلیل هم است که هر کس منتظر امام زمان است، دست روی دست می‌گذارد و در مقابل هیچ ظلمی از جا نمی‌جنبد. دل همه‌ی این جور آدم‌ها به همان حرف‌های تو خوش است. به نجابت، به عصمت، به در انتظار معصوم ماندن. و می‌بینی که طلسم این دور و تسلسل را آخر یک جایی باید شکست. بعد هم مگر تو نمی‌گویی گذشت آن زمانی که مذاهب عامل اصلی تحول بودند؟ و مگر نمی‌دانی که خارج از محیط مذاهب، شهادت معنی خودش را از دست می‌دهد؟

میرزا اسدالله گفت:

- نه؛ از دست نمی‌دهد. و اصلاً من قبول ندارم که شهادت، مختص قلمرو مذاهب باشد.

میرزا عبدالزکی گفت:

- شماها، جانم دارید از حد عقل من بالاتر می‌روید. اصلاً آمیرزا، من هم اعتقادی به حرف و سخن این قلندرها ندارم؛ جانم. اما وقتی کارد به استخوان رسید و روزگار خراب شد و دیگر بویی از خوشبختی نیامد؛ آخر جانم هر کسی حق دارد به خودش بگوید که شاید خوشبختی در این راه تازه باشد! و شاید تا حالا ما نمی‌فهمیدیم. پس برویم زیر بال‌شان را بگیریم. شاید زندگی راحت‌تر بشود.

میرزا اسدالله گفت:

- زندگی برای آدم بی‌فکر همیشه راحت است. خورد و خواب است، و رفتار بهایم. اما وقتی پای فکر به میان آمد، تو بهشت هم که باشی آسوده نیستی. مگر چرا آدم ابوالبشر از بهشت گریخت؟ برای این که عقل به کله‌اش آمد و چون و چرایش شروع شد. خیال می‌کنید بار امانتی که کوه از تحملش گریخت و آدم قبولش کرد چه بود؟ آدم زندگی چارپایی را توی بهشت گذاشت و رفت به دنیای پر از چون و چرای عقل و وظیفه، به دنیای پر از هول و هراس بشریت.

حسن آقا گفت:

- از اول خلقت تا حالا این همه از ابوالبشر حرف زده‌ایم، بس نیست؟ آخر چرا از آدم گرفتار امروزی حرف نزنیم؟ می‌دانیم که جد اول بشر چه کرد و چرا کرد، اما تکلیف این نبیره‌ی درمانده او چیست؟ این که بنشنید و تماشاچی رذالت‌ها باشد؟ اگر آدم از بهشتی گریخت که زیر سلطه‌ی غرایز حیوانی بود، ما در دوزخی گرفتاریم که زیر سلطه‌ی شهوات و رذالت‌هاست. همان حق و وظیفه‌ای که تو می‌گویی، به من حکم می‌کند که مثل دیگر آدمی‌زادها حرکت می‌کنم، عمل می‌کنم، امیدوار باشم، مقاومت کنم و به ظلم تن در ندهم. و شهید بشوم تا دست کم تو از دریچه‌ی چشم من به دنیا نگاه کنی. و اصلاً چه احتیاجی به شهادت من؟ مگر نقطه‌ی اولی شهید نشد؟

میرزا عبدالزکی پرسید:

- جانم، میرزا کوچک جفردان را می‌گویی؟ او که خودش را به خره‌ی تیزاب انداخت، حسن آقا!

حسن آقا گفت:

- آقا سید! تو چرا حرف‌های میزان‌الشریعه‌ای می‌زنی؟ خمره‌ی تیزاب کدام است؟ نشنیده‌ای می‌گویند وقتی امام زمان نباشد؟

میرزا اسدالله گفت:

- خیالت راحت باشد که برای من فرقی نمی‌کند. من نیستم از آن‌هایی که به انتظار امام زمانند برای من هرکسی امام زمان خودش است. مهم این است که هر آدمی به وظیفه‌ی امامت زمان خودش عمل کند. بار امانت یعنی همین.

میرزا عبدالزکی پرسید:

- پس جانم آخر می‌گویی چه بایست کرد؟ با حکومت که مخالفی؟ به این حرف و سخن تازه هم که کمک نمی‌دهی، منتظر امام زمان هم که نیستی. پس جانم هر مقاومتی را رها کرده‌ای، آخر مگر می‌شود این تن را داد دم سیل؟ به قول خودت حتی آن‌هایی که به انتظار امام زمان دست به روی دست می‌گذارند و می‌نشینند بر تو رجحان دارند، جانم. چون دست کم مقاومت را به صورت انتظار زنده نگه داشته‌اند.

حسن آقا گفت:

- ببین میرزا، الان غیرعادی است. هیچ کدام ما زندگی هر روزه‌مان را نمی‌کنیم. چرا؟ چون یک اتفاق افتاده. چون چیزی در قبال ظلم قد علم کرده. این چیز نبیره‌های همان آدم ابوالبشرند به اضافه‌ی یک ایمان تازه، و تو فقط این ایمان را نداری. اما به اصول خودت که ایمان داری. و بنا بر اصول و معتقدات قدیمی تو هم، این وضع قابل تحمل نیست. پس چرا معطلی؟ مگر نمی‌بینی که سرنوشت این ترازو را حتی یک نفر می‌تواند عوض کند؟ به این طرف یا آن طرف، به این ور سکه یا آن ور.

میرزا عبدالزکی پرسید:

- من، جانم، می‌خواهم بدانم تو که هر فردی را امام زمان خودش می‌دانی، در این وسط چه کاره‌ای؟ چه وظیفه‌ای برای خودت قایلی؟

میرزا اسدالله گفت:

- آقا سید! این وضع را من نساخته‌ام. کسی هم که ساخته به میل من نساخته. من از اصل این دنیا را با این وضع تشری قبول ندارم، نه این ور سکه‌اش را، نه آن ورش را. دنیای من آن قدر پست نیست که پشت و روی یک سکه جا بگیرد. دنیای من تا به حال، فقط در عالم خیال، واقعیت پیدا کرده. این است که زندان و دوزخ و بهشت برایم فرقی نمی‌کند. من هر جا باشم. و در هر حال، فقط به خیال خودم زنده‌ام.

میرزا عبدالزکی گفت:

- جانم باز حرف‌هایت بوی وازدگی گرفت؛ نکند می‌خواهی بگویی «چنین قفس نه سزای چون من خوش‌الحانی است»؟

میرزا اسدالله گفت:

- اگر قرار بود حرف‌های بزرگ را فقط آدم‌های بزرگ بزنند که حق شیوع پیدا نمی‌کرد.

حسن آقا پرسید:

- نگفتی میرزا که عاقبت می‌نشینی و دست روی دست می‌گذاری و تماشا می‌کنی، تا به تعداد شهدا افزوده بشود یا می‌جنبی و زیر بال ما را می‌گیری؟

میرزا اسدالله گفت:

- ببین حسن آقا! وقتی کسی قیام می‌کند، حتماً هدفی دارد. علاقه‌ای به چیزی، یا نفرتی از چیز دیگر، یا ایمانی. من نه آن ایمان را به کار شما دارم که بایست، و نه به هیچ چیز این دنیا علاقه‌ای دارم...

حسن آقا پرسید:

- دست کم نفرت که داری؟

میرزا اسدالله گفت:

- نفرت دارم. بدجوری هم دارم. من نفس نفرتم. نفس نفی وضع موجودم. و ناچار بایست نفس قیام هم باشم. اما...

میرزا عبدالزکی حرفش را برید و گفت:

- یادت هست جانم، ده که بودیم می‌گفتی وقتی کاری از دستت برآمده نیست، بهتر است نجابت خودت را حفظ کنی؟ و یادت هست که من حرفت را قبول کردم؟ خوب آمدیم و از دست ما کاری ساخته بود، جانم در این صورت نجابت را چه جوری باید حفظ کرد؟ هان؟ فقط با نفی همه چیز؟ و بار امانت یعنی همین؟

میرزا اسدالله مدتی ساکت ماند و سر به زیر انداخت. بعد سر برداشت و لحظه‌ای هر دو دوست خود را که به انتظار او نشسته بودند، بر انداز کرد و بعد سری تکان داد و گفت:

- حیف! حیف که این تن بدهکار است.

حسن آقا گفت:

- خوب!

میرزا اسدالله گفت:

- هیچ چی. فکر می‌کردم اگر این تن بدهکار نبود، بدهکار این همه نعمتی که حرام می‌کند، چه راحت می‌شد کنار نشست و تماشاچی بود و خیال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حیف که جبران این همه نعمت به سکون ممکن نیست. این هوا، این دوستی، این دم، پسرم حمید، و قالیچه‌ای که حاشیه‌اش بافته شده؛ جبران هر کدام از این نعمات را باید به عمل کرد. نه به سکون. سکون و سکوت، جبران هیچ چیز را نمی‌کند. تو آقا سید، طبعاً اهل عملی و به دنبال ماجرا. خوشا به حالت! و تو حسن آقا ایمان داری. و چه بهتر از این! اما من در حالی باید عمل کنم که...

که میرزا عبدالزکی پرید و پیشانی میرزا اسدالله را بوسید و حسن آقا هم چنان که داشت با خودش کلنجار می‌رفت تا مبادا اشکش راه بیفتد، شنید که میرزا اسدالله گفت:

- بسیار خوب آقا سید! بسیار خوب. با علم به این که هیچ دردی از دردهای روزگار را دوا نمی‌کنیم.





جان دلم که شما باشید، میرزابنویس‌های ما تا یک هفته بعد از آن روز، دکان و دستگاه خودشان را تعطیل کردند و رفتند دنبال کار و کاسبی جدید. میرزا عبدالزکی بیدزدنی‌های حجره‌اش را کافور زد و بست و یک قفل گنده هم زد در حجره، و از آن به بعد هر روز یک پایش تو تکیه‌ی نانواها بود و پای دیگرش توی ارگ. و سرکشی می‌کرد به کار میرزابنویس‌های دیوانی و غیردیوانی که از این ور و آن ور جمع کرده بود و هر کدام را به کاری گماشته بود. برای نگه داشتن حساب هونگ‌ها و توپ و تفنگ‌ها و سلاح‌های دیگر، میرزا عبدالزکی از خود قلندرها، میرزابنویس انتخاب کرده بود و دستور داده بود دفتر دستک‌هاشان را به رمز نگه دارند و به رسم خودشان اعداد و ارقام را با نقطه و حرف بنویسند تا غریبه سر از کارشان در نیاورد. و اصلاً بعضی از راویان اخبار معتقدند که حساب سیاق از همین سربند متداول شد و خود میرزا عبدالزکی بود که در اشکال حروف تغییراتی داد و دفتر رمزمانندی درست کرد و به نظر تراب ترکش‌دوز هم رساند و تخس کرد میان حسابدارها. اما برای نگه داشتن حساب آذوقه‌ی شهر از قوم و خویش‌ها و دوست و آشناها و همکارهای قدیمی کمک گرفت. به خصوص فرستاد دنبال هرچه دعانویس و رمال و مارگیر و جام‌انداز که تو شهر سراغ داشت. و هر ده نفرشان را سپرد دست یک میرزا بنویس دیوانی که طرز کار با دفتر رمز و آداب نگه داشتن دفتر دستک‌ها را یادشان بدهد و به کارشان رسیدگی کند. درست است که عده‌ی زیادی از این صنف حالا دیگر بساط خال‌کوبی واکرده بودند و هرکدام برای خودشان روزی بیست سی تا مشتری داشتند و به همین مناسبت برای میرزا عبدالزکی بهانه آورده بودند که نمی‌خواهند انگشت تو رزق مردم شهر بزنند. اما خیلی‌هاشان هم بودند که به علت کسادی بازار دعانویسی، با رضا و رغبت به کمک میرزا رفته بودند.

میرزا عبدالزکی از صبح تا ظهر کارش سرکشی به انبارهای آذوقه بود و از بعد از ظهر تا غروب تو یکی از اتاق‌های ارگ حکومتی رسیدگی به حساب سلاح‌ها می‌کرد. به پول خودش هم از میدان مال‌بندها، همان الاغی را که باهاش رفته بود سر املاک حاج ممرضا، با زین و یراق خریده بود و بی این که معطل قلندرهای شوشکه بسته بشود، هر وقت که لازم بود از این شهر تا آن سر شهر، مثل قرقی می‌رفت. و از این انبار به آن انبار. طوری کرده بود که سر ظهر هر روز می‌دانست هر کدام از انبارها چه قدر ذخیره دارند؛ دیروز چند خروار گندم و جو و بنشن از کجا وارد انبارها شده؛ یا چند خروار به نانواها داده‌اند یا میان بقال‌ها و رزازها پخش کرده‌اند. و عین همین ترتیب را برای کار سلاح‌ها داده بود و به کمک هفت قلندر میرزابنویس که تو همان اتاق ارگ می‌نشستند؛ غروب به غروب ریز هر جور سلاحی را داشت. زنش، درخشنده خانم، هم که سخت مشغول قالی‌بافی بود. و دیگر از آن بابت‌ها، نه خودش، نه زنش ناراحتی خیالی نداشتند. درست است که درخشنده خانم هنوز از حاشیه‌خوانی به متن نرسیده بود، اما با کمک زرین‌تاج خانم حالا دیگر سه تا دار قالی تو خانه‌ی خودش برپا کرده بود و پانزده تا قالی‌باف مزدبگیر داشت. سه تا مرد، که نقشه می‌خواندند و باقی، دخترهای همسایه و دوست و آشناها که از خانه ماندن به عذاب آمده بودند و اگر هم مزد بهشان نمی‌دادی، حرفی نداشتند. زرین‌تاج خانم صبح به صبح حمید را که می‌فرستاد مکتب، دست حمیده را می‌گرفت و می‌رفت خانه‌ی درخشنده خانم، و چادرش را می‌زد پر کمرش و تا غروب یک لنگه پا کار می‌کرد. استادکار همه‌شان بود. دو تایی کارشان چنان گرفته بود و چنان جی جی باجی هم دیگر شده بودند که نگو. از آن طرف بشنوید از میرزا اسدالله که حالا دیگر به جای نوشتن شکایت مردم، صبح تا غروب کارش رسیدگی به شکایت مردم بود. محل کارش تکیه‌ی پالان‌دوزها بود؛ و داده بود شبستان تکیه را آب و جارو کرده بودند و حصیر انداخته بودند و همان بساط میرزابنویسی خودش را آورده بود و گذاشته بود بغل در شبستان، و به کمک ده نفر منشی که دور تا دور می‌نشستند و هر کدام هم‌چو بساطی داشتند کار مردم را می‌رسید. بیست نفر قلندر شوشکه‌بسته هم عمله اکره‌ی دستگاهش بودند. که دایم تو حیاط هشتی تکیه می‌پلکیدند و اگر لازم می‌شد، می‌رفتند پی کسانی که باید به دیوان قضا احضار بشوند. درست است که میرزا اسدالله رسماً منشی دیوان قضا بود، اما نه رئیسی به عنوان قاضی بالا سرش بود و نه احتیاجی بود که خودش بر دیگران ریاست کند. ترتیب کار را جوری داده بود که همه‌ی کارها کدخدامنشانه و با مشورت و بی‌توپ و تشر حل می شد. چون کارها را تقسیم کرده بود. هر که را دعوای ملکی داشت می‌فرستاد سراغ همکار بغل دستی‌اش، هر که را دعوای ازدواج و طلاق داشت، سراغ همکار دومی و هر که را دعوای ناموسی داشت، سراغ سومی و همین جور... سه نفر از همکارانش، که همه از میرزابنویس‌های معتبر شهر بودند، اصلاً آخوند بودند و اگر مساله‌ای شرعی در میان بود، یا عقد و طلاقی لازم می‌شد، فی‌المجلس کار را تمام می‌کردند. به هر صورت کم‌تر احتیاج پیدا می‌شد که قلندرهای شوشکه‌بسته را دنبال کسی بفرستند و احضار کنند یا حکم به حبس و جریمه و غرامتی بدهند.

جانم برای شما بگوید، از قضای کردگار اغلب شکایت‌های مردم و آن روزهای حکومت قلندرها ترک نفقه بود. بعد از فروکش کردن قضیه‌ی هونگ، اغلب شاکی‌ها زن‌هایی بودند که شوهرها ولشان کرده بودند و رفته بودند تو لباس قلندری و خانه و زندگی و اهل و عیال را به خدا سپرده بودند. و همان روزهای اول کار و کاسبی جدید میرزا اسدالله بود که یک روز چهل نفر زن قد و نیم قد، از بیست ساله تا شصت ساله ریختند توی تکیه‌ی پالان‌دوزها و جیرجیر و داد و بیدادشان تمام شبستان تکیه را پر کرد. میرزا که بدجوری گیر کرده بود، دادی سرشان زد که:

- اهه! این همه جیر جیر که فایده ندارد. بزرگترتان را بگویید بیاید بنشیند و مثل آدم حرفهایش را بزند.

که همه ساکت شدند و یک زن دراز و باریک از وسطشان در آمد و رفت توی شبستان جلوی میرزا اسدالله نشست و گفت:

- شوهر بی‌غیرت من، همان مشهدی رمضان علاف است که خدا دیوانش را بکند. بی‌غیرت هفت سر عایله را ول کرده رفته. نمی‌دانم مگر این قلندرها، مرده‌شور کم داشته‌اند؟

میرزا اسدالله گفت:

- خوب حالا چه می‌گویی خواهر؟ چه می‌خواهی؟

زن مشهدی رمضان گفت:

- معلوم است دیگر میرزا. یا چشم این بی‌غیرت‌ها کور، بیایند به زندگی‌شان برسند؛ یا به ما هم اجازه بدهند برویم قلندر بشویم، تا نشان بدهیم که از این مردهای بی‌رگ هیچ‌چی کم نداریم.

و میرزا اسدالله که دید در مقابل چنین حرفی هیچ‌چی نمی‌شود گفت؛ با مشورت همکارهاش از زن‌ها یک روز مهلت خواست و تکیه را خلوت کرد و تا ظهر همان روز جمعی لایحه‌ای نوشتند، و دادند دست حسن آقا که به عرض تراب ترکش‌دوز برساند، و هنوز غروب نشده به صورت لوح جدید برای همه‌ی قلندرها و اهالی شهر جار زدند که «قلندری ترک شهوات است. اما ترک تعهد عیال در مروت قلندری نیست.» و فردا صبح که همان زن‌ها آمدند، فرستاد یکی‌یکی شوهرهاشان را احضار کرد و از هر کدامشان التزام گرفت که دست کم هفته‌ای یک شب بروند پیش اهل و عیالشان. درست است که این قضیه خودش یک هفته طول کشید و عاقبت سر و صدای مردها را درآورد؛ و یکیشان دست آخر پرید به میرزا اسدالله و گفت:

- اگر قلندری این حسن را هم نداشته باشد، پس چه فایده؟

اما کسی گوش به حرفش نداد و میرزا اسدالله گفت تحقیق کنند که هر کدامشان از عهده‌ی خرج خانه و زندگی‌شان بر نمی‌آیند، جیره‌ی قلندری براشان معین کنند و کار به خیر و خوشی تمام شد.

خوشبختی میرزااسدالله این بود که دیگر از دعواهای قدیمی که صبح تا شام وقت میرزا، به نوشتنشان می‌گذشت خبری نبود. نه اسب و قاطر کسی را بیگاری می‌بردند و نه داروغه و کلانتری وجود داشت تا چشم به مال کسی بدوزد و نه دیگر ترسی از میزان‌الشریعه در کار بود. البته دزدی و هیزی اتفاق می‌افتاد. چون اگر یادتان باشد، روز اول حکومت قلندرها، مردم در دوستاق‌خانه را شکستند و همه‌ی حبسی‌ها ول شدند تو شهر. گاهی هم عربده‌کشی و قداره‌بندی پیش می‌آمد و یکهو فلان بازارچه قرق می‌شد. چون از وقتی قلندرها آمده بودند سر کار، منع و تحریم می‌خواری ور افتاده بود و شیرک‌خانه‌ها و می‌خانه‌های شهر دایر شده بود و قیمت حشیش آمده بود پایین. اما میرزا اسدالله می‌دانست شتر را کجا بخواباند. هر که دزدی کرده بود، مال دزدی را تاوانش را ازش می‌گرفتند و اگر نمی‌داد یک خال درشت روی پیشانی‌اش می‌کوبیدند و از شهر درش می‌آوردند؛ و اگر پای نفر سومی در کار بود زن را مختار می‌کردند، به انتخاب یکی از دو مرد؛ و غرامت آن یکی را هم ازش می‌گرفتند و همین جور... اما یک گرفتاری تازه هم برای شهر پیش آمده بود که قلندرها خواسته بودند، میرزا اسدالله بهش رسیدگی بکند. و آن گرفتاری نظافت شهر و امور آخرت اهالی بود. یعنی از وقتی ایشک‌آقاسی‌باشی با اردوی حکومت از شهر فرار کرده بود، دیگر صاحب جمعی نظافت شهر و امور مرده‌شورخانه بی‌صاحب مانده بود و بیست روزی کثافت از در و دیوار شهر بالا می‌رفت. اما چون هوا رو به سردی بود، قضیه زیاد به چشم نیامد؛ بعد هم میرزا اسدالله فرستاد پی حسین کمانچه‌ای که آن وقت‌ها خیلی پای مجلسش نشسته بود و از شور و ماهورش کیف‌ها برده بود. و با خواهش و تمنا و گرو گذاشتن تار سبیل این دو تا کار را به عهده‌اش گذاشت. و گرچه ایشک‌آقاسی‌باشی این کار یدک را به سالی دو هزار سکه‌ی طلا از قبله‌ی عالم مقاطعه گرفته بود؛ حسین کمانچه‌ای تعهد کرد ماهی دو هزار سکه هم به خزانه‌ی قلندرها بدهد. چون هم فروش خاکروبه‌ی شهر درآمد داشت و هم لباس و زر و زیور مردها. و به علت همین کار بود که خود تراب ترکش‌دوز یک لوح تقدیر برای میرزا اسدالله فرستاد. چون راستش از وقتی به دستور میزان‌الشریعه، حاکم شرع، دست راست این حسین کمانچه‌ای را زده بودند تا دیگر نتواند کمانچه بکشد. و این قضیه مال پنج سال پیش بود، حسین کمانچه‌ای شده بود یک پا قداره‌بند. و عالم و آدم از همان یک دست باقی مانده‌اش به عذاب بود. از آن سردمدارها شده بود که تو دعواهای حیدر نعمتی، همه‌ی شهر را به هم می‌ریخت و سی روزه‌ی ماه، چهل روزش تو دوستاق‌خانه بود. و البته لازم بود که قلندرها یک جوری داشته باشندش. چون از روزی که مردم ریختند دوستاق‌خانه را خراب کردند و حسین کمانچه‌ای هم مثل آن‌های دیگر آزاد شد تا روزی که این فکر به کله ی میرزا اسدالله بیفتد که دستش را این جوری به کار بند کند؛ پنج شش دفعه قداره کشیده بود و بدجوری باعث دردسر شده بود. این قضیه هم که به خیر و خوشی تمام شد، دیگر دردسر تازه‌ای نبود. و همین جورها بود که در آخر ماه اول حکومت قلندرها از تمام اهل شهر فقط سه نفر تو دوستاق‌خانه بودند، دو تا آدم‌کش و یک محتکر. که نه می‌شد ولشان کرد و نه میرزا اسدالله حاضر بود حکم به قتلشان بدهد.

حالا از آن طرف بشنوید از حسن آقا که هفتاد نفر قلندر فدایی را انتخاب کرده بود که مدام روی زین اسب بودند و از این ده به آن ده می‌رفتند و آذوقه می‌خریدند و گاو و گوسفند تهیه می‌کردند و بار شتر یا بارگاری‌های بزرگ قلندرساز، می‌رساندند به شهر و تحویل انبارها یا سلاخ‌خانه می‌دادند. حسن آقا هر کدام از دو تا برادرش را کرده بود مأمور یک طرف. برادر کوچکه را فرستاده بود به طرف املاک سابق پدری و به کمک اهالی آن آبادی‌ها که حالا دیگر هر کدامشان یک پا اهل حق بودند تا ده فرسخ اطراف، هر چه آذوقه و حشم اضافی سراغ می‌کردند، می خریدند و می‌فرستادند شهر. و برادر بزرگتره را فرستاده بود به آبادی‌های سر راه اردوی حکومت. خوبی کار حسن آقا این بود که تا چهل فرسخی اطراف شهر هر کدام از آبادی‌ها را که در تیول یکی از اعیان حکومت بود، که فرار کرده بود تا برگشت تیول‌دار اصلی، به صورت امانی سپرده بود به ریش سفیدهای همان آبادی و به جای سه کوت و چهار کوت حق مالک، نصفش را ازشان حشم و آذوقه می‌گرفت. اهالی آبادی‌ها هم که از خدا می‌خواستند. و برای این که زبان همه بسته باشد، یک فتوای بلند بالا هم از میزان‌الشریعه گرفته بود که «... و اما بعد، عواید آن چه را که قبله‌ی عالم در تیول کسی گذاشته در غیاب آن کس می‌توان به مصارف عام‌المنفعه رساند.» و این فتوا را داده بود در شهر و همه‌ی آبادی‌های اطراف جار زده بودند و به گوش همه رسانده بودند. البته برای گرفتن چنین فتوایی لازم بود از املاک خود میزان‌الشریعه و همه‌ی اوقافی که نظارتش با او بود، چشم‌پوشی کرد. و حسن آقا هم این کار را کرده بود. و همین جورها شد که خبر کار قلندرها کم‌کم در قسمت بزرگی از مملکت پیچید و عده‌ی زیادی از دهات، مالک‌ها را بیرون کردند و هر روز از یک گوشه‌ی مملکت خبرهای تازه می‌رسید درباره‌ی سر بلند کردن قلندرها.

جان دلم که شما باشید؛ دیگر از آدم‌های ما، مشهدی رمضان علاف بود که دیدیم زنش از دستش آمده بود شکایت. چون از همان سربند آتش گرفتن بازار علاف‌ها، نه تنها رفت بست نشست بلکه یک سره به لباس قلندری در آمد و داد پشت دستش نقش تبرزین کوبیدند و شد مأمور رساندن زغال و هیزم به کوره‌های تازه و نوساز ارگ که قلندرها هونگ‌ها را در آن‌ها آب می‌کردند و توی قالب‌های بزرگ ماسه‌ای توپ می‌ریختند. دیگر از آدم‌های قصه‌مان حکیم‌باشی بود که گرچه وضع زندگیش هیچ فرقی نکرده بود و همان محکمه‌ی سابق را داشت و همان جور روزی سی چهل تا مریض را می‌دید، هفته‌ای یک بار هم می‌رفت به اندرون ارگ و هر کدام از زن‌های حرم‌سرای قبله‌ی عالم را که مریض بودند، معاینه می‌کرد و نسخه می‌داد. یعنی همان اول کار به پا درمیانی میرزا عبدالزکی، خانلرخان فرستاده بود سراغ خان‌دایی و ازش خواسته بود که این کار را در غیاب حکیم‌باشی دربار، که با اردو رفته بود؛ به عهده بگیرد. او هم قبول کرده بود. و زندگی شهر همین جورها می‌گشت و قلندرها بی‌سر و صدا خودشان را برای مقابله با اردوی حکومت آماده می‌کردند و می‌کردند و می‌کردند تا آخر ماه دوم حکومتشان سی تا توپ دورزن داشتند؛ و سه هزار و پانصد قبضه تفنگ؛ و تیر و کمان و نیزه و شمشیر هم تا دلت بخواهد. و در همین روزها بود که از اردوی حکومتی خبر رسید که در یکی از شهرهای گرم سرحدی اطراق کرده و قبله‌ی عالم همان جا را پایتخت ممالک محروسه اعلام کرده و سکه‌ی تازه زده و امام جمعه برای شهر معین کرده و حالا حالاها خیال برگشتن ندارد.

ماه سوم حکومت قلندرها درست برخورد به ماه قوس، سرمای زمستان گذاشت پشتش و تا اهل آمدند بجنبند، سه تا برف سنگین افتاد و بوران و یخ‌بندان شهر را که از سر و صدا انداخت هیچ چی، راه‌ها را هم بست. و دیگر نه خبری از اردوی حکومت رسید و نه آذوقه‌ای به شهر آمد. درست است که خیال موافق و مخالف، تخت شد که حالا حالاها خبر از اردوی حکومت نمی‌شود، و ناچار سوسه و تحریک مأمورهای خفیه‌ی حکومت فروکش کرد، اما درست اواخر ماه سوم بود که ظهر یک روز تو شهر چو افتاد که ده تا از توپ‌های قلندرساز ترکیده و سی تا قلندر توپچی را درب و داغون کرده و پنجاه تاشان شل و پل شده‌اند. حالا نگو فقط دو تا از توپ‌ها ترکیده و سه تا از قلندرها را کشته.

جانم برای شما بگوید؛ رسم قلندرها این بود که هر توپی را می‌ساختند؛ می‌گذاشتند روی عراده و می‌بستند به دو تا قاطر قیران و از کوچه بازارهای شهر با بوق و کرنا و دهل می‌بردندش بیرون و کنار چاله‌ی خرکشی بزرگی که آن ور خندق بود امتحانش می‌کردند. و این خودش برای اهل شهر تماشایی بود. به خصوص برای بچه‌ها که جز قاپ‌بازی و جفتک چارکش، سرگرمی دیگری نداشتند. این بود که زن و مرد و بچه دنبال قافله‌ی توپچی‌ها راه می‌افتادند و دست‌زنان و شادی‌کنان می‌خواندند:



قربون برم خدارو توپ قلندرا رو

توپ قلندرونه خونه‌ی شا ویرونه

و آن روزی که این اتفاق افتاد، قضیه از این قرار بود که قلندرها پنج تا توپ را با هم برده بودند امتحان، و همان جور که بچه‌ها آوازشان را دم می‌دادند و توپچی‌ها دهن توپ‌ها را با باروت پر کرده بودند و فتیله را آتش زده بودند، تا بیایند خودشان را بکشند کنار که صدای عجیبی بلند شده بود و آواز بچه‌ها را خفه کرده بود و گرد و خاک به هوا رفته بود. و تا مردم بیایند بفهمند چه شد، که قلندرهای شوشکه بسته، ریخته بودند به طرفشان و شلاق‌زنان همه را تار و مار کرده بودند. اما ناله و فریاد قلندرهای توپچی، که مجروح شده بودند، تا دم دروازه‌ی شهر می‌آمد. تماشاچی‌ها که می‌تپیدند تو شهر، هر کدامشان به اولین نفری که رسیدند، وحشت زده گفتند:

- می‌دانی چه طور شد؟ به چشم خودم دیدم که ده تاشان شل و پل شدند!

- نمی‌دانی، نمی‌دانی، هر کدام از توپ‌ها صد تکه شد!

- زکی! ما را باش که دلمان را به چه خوش کرده بودیم.

- اما عجب صدایی! روز بد نبینی! نمی‌دانی چه خونی می‌آمد!

- دست یکی‌شان داشت رو هوا مثل مرغ پرواز می‌کرد.

و خبر که شایع شد، دیگر مال همه شد و چون هر کسی درش حقی داشت، دستی در آن برد و کم و زیادش کرد و از این دهان به آن گوش و از آن زن به این مرد... به هر صورت خبر ترکیدن توپ‌ها که تو شهر پیچید، مردم هول برشان داشت. تا حالا دلشان را به ارزانی و فراوانی خوش کرده بودند و به رفع زحمت داروغه و کلانتر و قراول و شبگرد، و بعد هم هر کدامشان روزی چند بار توپ‌ها را می‌دیدند و دلشان قرص بود و به همان نسبت که برنج هونگ‌های خانه‌هاشان را در تن توپ‌ها احساس می‌کردند؛ به همان نسبت هم یک جوری خودشان را صاحب آن‌ها می‌دانستند. و به همان نسبت که به توپ‌ها احساس مالکیت می‌کردند، دل و جرأت‌شان بیش‌تر بود. عیناً همان جور که هر که پول طلای بیش‌تری ته کیسه‌ای داشت، دل و جرأت بیش‌تری داشت. اما حالا یکهو تق و توپ‌ها درآمده بود. و هر کسی حق داشت به توپ‌های سالم از امتحان درآمده هم شک کند. ناچار هر کسی به این فکر افتاد که که اگر اردوی حکومت برگردد، نکند خود او را مقصر بداند و بیخ خرش را بچسبند؟ این بود که باز مردم ساکت شدند و تو فکر رفتند و اشتهاشان را از دست دادند. عده‌ای دیگر گفتند مأمورهای خفیه‌ی حکومت تو دستگاه قلندرها پا باز کرده‌اند. اما امر این بود که زنبورکچی‌ها هونگ را سبک سنگین نکرده، و عیار مس هر کدام را معین نکرده، درهم و برهم آب‌شان می‌کردند و هول هول باهاشان توپ می‌ریختند.

باری، اولین نتیجه هول و هراس اهل شهر این شد که از فردا دم در دکان‌های نانوایی شلوغ شد. عین زمان قحطی. ترازودارها که تا روز پیش به هزار زحمت با هر پنج تا نان تازه یک نان بیات شب‌مانده هم به مشتری‌ها می‌دادند، حالا دیگر فرصت سرخاراندن نداشتند. و ترازوداری و نان کشمینی که ور افتاد هیچ، هنوز بار تغارها ور نیامده، شاطرها خمیر چونه می‌کردند و می‌زدند سینه‌ی تنور؛ و هنوز پخته و برشته نشده، درش می‌آوردند و می‌دادند دست مردمی که در دکان دو پشته ایستاده بودند و از سر و کول هم بالا می‌رفتند. عین همین بلبشو و و جنجال در دکان بقال‌ها و علاف‌ها و رزازها هم بود. و دو روز بعد از ترکیدن توپ‌ها، دیگر هیچ بقال و چقالی نه بنشن داشت، نه آذوقه. البته یک هفته که گذشت حرص و ولع مردم خوابید و دوباره نانوایی‌ها خلوت شد و بقال‌ها جنس تازه از انبارهای شهر تحویل گرفتند و نان رو منبر نانوایی‌ها ماند و بیات شد. اما ناراحتی مردم به جای خودش بود و عمله اکره‌ی حکومت هم تازه جاپا پیدا کرده بودند. این بود که یک هفته بعد از ترکیدن توپ‌ها، عصر یک روز برفی یک دسته‌ی پانصد نفری از زن‌های محله ی در کوشک که بیشترشان اهل و عیال سربازها و قراول‌هایی بودند که با اردو از شهر رفته بودند، راه افتادند و قرآن به سر آمدند دم در ارگ تا قلندرها را برای حفظ جان و ناموس حرمسرای قبله‌ی عالم قسم بدهند. به تراب ترکش‌دوز که نمی‌شد خبر داد، چون از سربند ترکیدن توپ ها، چله نشسته بود و جز یکی دو نفر از محارم کسی نمی‌توانست برود سراغش. ناچار قلندرها دست به دامن آمیرزا عبدالزکی شدند که عصرها تو ارگ می‌پلکید. میرزا هم رفت خانلرخان را با من بمیرم تو بمیری از توی اندرون کشید بیرون که یک ساعت تمام برای زن‌ها منبر رفت و آخر سر هم روزهای دوشنبه‌ی هر هفته را برای ملاقات زن‌های شهر با قوم و خویش‌های خودشان که توی حرمسرا داشتند، قرار گذاشت و سر و صدا خوابید. اما چه خوابیدنی که سه تا بچه‌ی شیرخواره‌ی همان روز زیر دست و پا له شدند و فرداش هم بیست تا از مردها زن‌های خودشان را سه طلاقه کردند. و میرزا اسدالله و همکارهاش هنوز از شر این طلاق و طلاق‌کشی خلاص نشده بودند که صبح یک روز ابری، دویست نفر از طلاب مدارس شهر با تحت‌الحنک‌های آویزان و سینه‌های چاک «وا مصیبتا» و «وا علما»کشان ریختند توی تکیه‌ی پالان‌دوزها. خدایا باز دیگر چه خبر شده؟ که قلندرها به زحمت ساکتشان کردند و پنج نفر از ریش‌سفیدها و سردمدارهاشان را دست‌چین کردند و بردند توی شبستان. پیرترین آن‌ها که عمامه‌ی سیاه داشت و ریش سفید، هنوز ننشسته فریاد کشید:

- با این زندیق‌ها که نمی‌شود حرف زد، آقا جان! اما شما که هر کدام‌تان یک عمر نان علم را خورده‌اید لابد می‌دانید «فسیعلم الذین ظلموا...» یعنی چه؟ بله آقاجان؟

میرزااسدالله نگاهی به همکارش کرد که همه سرهاشان را انداخته بودند پایین، و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، گفت:

- معنی ظاهر آیه را با مختصری صرف و نحو می‌شود دانست. تفسیر هم کار بنده نیست. اما اگر تهدید می‌فرمایید، ما طرف شما نیستیم.

بعد یکی از همکارهای میرزا اسدالله جرأتی پیدا کرده بود، گفت:

- درین محضر تا کنون خیانتی به جان و مال و ناموس و معتقدات اهل شهر نشده.

بعد یکی از طلاب درآمد که:

- چه فایده؟ که به حرف آدم گوش می‌کند؟

میرزا اسدالله گفت:

- اگر دعوای شرعی یا عرفی است ما همه در خدمت حاضریم.

همان پیرمرد اولی گفت:

- آقاجان جیره‌ی طلاب مدارس را یک هفته است بریده‌اند. به متولی وقف رجوع کرده‌ایم، می‌گوید از من خلع ید کرده‌اند. این حضرات هم که از کلمه‌ی حق خبر ندارند، آقاجان! شما که حافظ بیضه‌ی اسلامید و بر جای حاکم شرع نشسته‌اید، باید تکلیف ما را معین کنید. دارند حوزه‌ی اسلام را ضعیف می‌کنند.

میرزا اسدالله رو کرد به یکی از سه نفر همکارش که در لباس طلاب بود و پرسید:

- می دانید متولی اوقاف مدارس علمیه کیست؟

- میزان‌الشریعه.

این اسم در آن واحد از دهان دو سه نفر در آمد. میرزا اسدالله سری تکان داد و گفت:

- کی و چه جور از ایشان خلع ید کرده‌اند؟ تا آن جا که من می‌دانم خلع ید نشده.

یکی از طلاب گفت:

- به هر صورت این را شما بهتر باید بدانید آمیرزا. آن چه ما می‌دانیم این است که جیره‌ی طلاب بریده شده.

میرزا اسدالله فکری کرد و گفت:

- من که گمان نمی‌کنم این طور باشد. باید تحقیق کنم و تا نتیجه ی تحقیق معلوم بشود ما به عهده می‌گیریم که جیره‌ی آقایان را از خزانه‌ی ارگ بدهند.

یکی از طلاب گفت:

- اگر خزانه‌ای وجود داشته باشد، که حتماً غصبی است. حتماً در تصرف عدوانی این حضرات است.

یکی دیگر از همکارهای میرزا اسدالله در جواب گفت:

- شما که هر کدام چهل پنجاه سال است دارید نان اسلام را می‌خورید، حالا دیگر لابد بلدید که مال غصبی را حلال کنید. و تازه مگر از اکل میته بدتر است؟

یکی دیگر از همکارهای میرزااسدالله که لباس ملایی نداشت، گفت:

- راستی تا کی می‌خواهید طلبه باشید؟ ماشاءالله هرکدام پدر ما هستند. چرا نمی‌روید به داد مردم برسید؟

میرزا اسدالله گفت:

- شما واقعاً معتقدید که آن چه این حضرات در اختیار دارند، مشکوک‌تر از اموالی است که در اختیار حکومت بود؟ در تمام این مدت یک عباسی به زور از کسی گرفته نشده. و یک چارپا به بیگاری نرفته.

همان سید پیرمرد اولی با صدای لرزان گفت:

- بسیار خوب آقا جان! پذیرفته‌ایم. اما مسأله‌ی اساسی این جاست که با این تکیه‌ها و محافل مخفی و قلندربازی‌ها، الان سه چهار ماه است از سر هیچ منبری کلمه‌ی حق به گوش مردم نرسیده. نمی‌گذارند مردم به حرف ما گوش بدهند.

یکی از طلاب دنبال کرد که:

- تمام مساجد شده بیغوله. همه‌ی منبرها خالی مانده. فردا جواب پیغمبر را چه می‌دهید؟

میرزا اسدالله گفت:

- این دیگر از عهده‌ی ما خارج است. بعد هم تا وقتی شما به گوشه‌ی مدرسه قناعت کرده‌اید، چه انتظاری دارید که مردم بیایند به حرفتان گوش بدهند؟ ما آن قدرش را می‌دانیم که حرف حق را که لازم نیست تو بوق و کرنا زد...

که یکی طلاب پرید وسط حرف میرزا و گفت:

- البته به خصوص وقتی که همه‌ی بوق و کرناها در اختیار عمله‌ی شیطان است.

همان همکار میرزا اسدالله که لباس آخوندها را داشت، گفت:

- ببینم، یعنی ما این جا عمله‌ی شیطانیم.

- بلکه بدتر، عمله‌ی بی‌مزد و منت شیطان.

این را معلوم نشد کدام یک از طلاب گفت که به شنیدنش سر و صدای همکارهای میرزا اسدالله در آمد و همه خون به صورت آورده، اعتراض کردند و نمایندگان طلاب که هوا را پس دیدند، به همان چه گیر آورده بودند، قناعت کردند و بلند شدند و همه‌ی جماعت را از توی تکیه با خودشان بردند.

جان دلم که شما باشید، وضع شهر همین جورها بود و مأمورهای خفیه‌ی حکومت هر روز دردسر تازه‌ای می‌تراشیدند و مردم هر که از سربند ترکیدن توپ‌ها توی دل‌شان خالی شده بود با شنیدن خبر هر کدام ازین دردسرهای تازه، که تا به گوش کسی برسد یک کلاغ و چهل کلاغ می‌شد؛ بیش‌تر می‌ترسیدند. و به هر صورت چهله‌ی بزرگ داشت تمام می‌شد و آخر ماه چهارم حکومت قلندرها بود که یک روز جمعه حسن آقا، پسر حاج ممرضا، میرزابنویس‌های ما را با اهل و عیالشان به ناهار دعوت کرد. در همان خانه‌ای که نزدیک راسته‌ی علاف‌ها بود و ما یک بار میرزا اسدالله را برای سر و گوش آب دادن تا پشت در بسته‌اش بردیم و برگرداندیم. میرزابنویس‌های ما که دیگر جمعه و شنبه سرشان نمی‌شد و مدام مشغول کار بودند و به این زودی‌ها پیداشان نمی‌شد. اما نزدیکی‌های ظهر بود که درخشنده خانم و زرین‌تاج خانم با حمید و حمیده سر رسیدند.

خانه ی درندشتی بود و درش باز بود و از هشتی که به طویله راه داشت، گذشتند و بعد حیاط بیرونی بود که زن‌ها باهاش کاری نداشتند و رفتند توی اندرونی که تازه برای خودش آبدارخانه‌ی علیحده داشت و حمام علیحده و حتی زورخانه. و از هر اتاقی زن‌ها می‌آمدند بیرون و می‌رفتند تو. و بچه‌های قد و نیم قد گلوله‌ی برف بازی‌شان را ول کرده بودند و ایستاده بودند به تماشای تازه‌واردها. مهمان‌ها همان جور که سلانه سلانه می‌آمدند و نمی‌دانستند تو کدام اتاق بروند.درخشنده خانم گفت:

- ماشاءالله خواهر. این همه زن و بچه توی این خانه چه کار می‌کنند؟

زرین‌تاج خانم که دوش به دوش درخشنده خانم می‌آمد، گفت:

- کجاش را دیده‌ای خواهر؟ خانه‌ی حاج ممرضای مرحوم خانه که نبود؛ خانقاه بود. یک کاروان‌سرا آدم داشت. هر جور آدمی می‌آمد توش، هفته به هفته و ماه به ماه لنگر می‌انداخت.

درخشنده خانم گفت:

- از کجا نانشان را می‌داد؟ حتی خانلرخان هم همچه برو بیایی نداشت. تو خانه‌ی هیچ کدام از اعیان این خبرها نبود.

زرین‌تاج خانم گفت:

- ای خواهر! اعیان جماعت، جانش به نانش بسته. حاج ممرضا بی‌خودی که حاج ممرضا نشد. تازه این رفت و آمد که می‌بینی نصف شده. از وقتی کار قلندرها سکه کرده، یک قلم همه‌ی مردها رفته‌اند توی ارگ و قراول‌خانه‌ها...

این جای صحبت بودند که مادر و خواهر حسن آقا رسیدند و سلام و احوال‌پرسی کردند و بچه‌ها را فرستادند گلوله‌برف‌بازی و خانم‌ها رفتند توی پنجدری بزرگ که پرده‌های مخمل و ماهوت پشت درهاش آویزان بود و یک کرسی بزرگ بالای اتاق گذاشته بودند با روکرسی ترمه و مخده‌های طاق و جفت. مهمان‌ها چادرشان را که عوض کردند و نشستند، درخشنده خانم رو کرد به مادر حسن آقا که چارقد سفیدی بسته بود و زیر گلوش یک سنجاق زمرد بزرگ زده بود؛ و گفت:

- خدا ان‌شاءالله سایه‌ی آقایان را از سر شما کم نکند. هرچه هم خاک آن مرحوم است عمر شما باشد. اما این در خانه‌ی باز و این روزگار وانفسا؟...

و بقیه‌ی حرفش را خورد. چون مادر حسن آقا از آن پیرزن‌ها بود که وقتی توی چشم آدم نگاه می‌کنند، زبان آدم بند می‌آید. مادر حسن آقا برای این که به روی خودش نیاورده باشد، گفت:

- خدا سایه‌ی شخص واحد را از سر همه‌ی ما کم نکند. آن خدا بیامرز جانش را در این راه گذاشت. جان من که قابلی ندارد. گفتم بگذار مالش را درین راه خرج کنم.

زرین‌تاج خانم پادرمیانی کرد و گفت:

- ان‌شاءالله که نور از قبرش ببارد. اما می‌دانید خانم جان! راستش درخشنده خانم بدش نیامده، اگر اجازه بدهید بیاید دو سه تا دار قالی تو این خانه بزند و این همه زن و بچه را بنشاند هنری یاد بگیرند. آخر خانم جان! زندگی که همه‌اش خور و خواب نیست. هم ثواب دارد، هم هنری یاد می‌گیرند و دعاش را می‌کنند به جان شما و آقازاده‌ها. شما که ماشاءالله خودتان صد تا مرد را استادید و می‌دانید که هر سرمایه‌ای را اگر از اصلش بخوری، آخرش ته می‌کشد. درست است که خانه‌ی آن خدابیامرز همیشه یک خانقاه بود، اما چه عجب دارد که مردم حالا از قِبل این خانقاه هم نان بخورند، هم هنری یاد بگیرند...

و خانم‌های مهمان و میزبان این جوری داشتند با هم قرار و مدار می‌گذاشتند که میرزابنویس‌های ما با حسن آقا. خسته و هلاک از کار روزانه برگشتند و تپیدند زیر کرسی و مثل این که دنباله‌ی حرف توی راه خودشان را گرفته باشند، حسن آقا گفت:

- نه. گناه فقط از سرما و یخ‌بندان نیست. به شخص واحد خبر رسیده که سر و کله‌ی مباشرها کم کم دارد پیدا می‌شود. دارند به اهل آبادی‌ها وعده وعید می‌دهند که بزنند زیر قول و قرارشان. همه‌ی این قحطی مصنوعی از این جاست. میرزاعبدالزکی گفت:

- باید هم این طور باشد، جانم. من از آن روز اول، بهتان گفتم جانم، که از هر آبادی هرچه می‌توانید یکهو بار کنید و بیاورید. آدم باید برش داشته باشد، جانم.

حسن آقا گفت:

- خودت می‌دانی که نمی‌توانستیم. اسب و استر که نداشتیم. نمی‌خواستیم هم چارپای مردم را بیگاری ببریم. آن وقت فرق ما و حکومت چه بود؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- ده همین جانماز آب کشیدن‌هاست جانم، که کار را خراب می‌کند.

میرزا اسدالله گفت:

- نه، آقا سید! تو یک هم‌چو بلبشویی تو اگر خودت هم مأمور بودی بیش‌تر از این‌ها چیزی گیر نمی‌آوردی. مردم حق داشتند آن روزها وحشت‌زده باشند و همه چیز را قایم کنند.

حسن آقا گفت:

- خوب آقا! حالا خیال می‌کنی آذوقه‌ی تمام انبارهای شهر برای چه مدت کافی است؟

میرزاعبدالزکی گفت:

تقریباً برای دو ماه. تا اوایل بهار، جانم. آن وقت هم کشت بهار سبز کرده و مردم وحشتشان ریخته دیگر جانم.

میرزااسدالله گفت:

- اما حالا که نریخته. آدم وحشت‌زده ناچار هول می‌زند. پدرم، خدا بیامرز. می‌گفت ترس عین مرض است. منتها مرضی که نه می‌کشد، نه لاغر می‌کند بلکه حرص می‌آورد. آخر پدرم سه تا قحطی دیده بود. و می‌گفت آدمی که از قحطی وحشت دارد دو برابر روزهای فراوانی دست و پا می‌کند. و حتی دو برابر می‌خورد. فکر این چیزها را کرده‌ای، آقا سید؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- ببینم جانم، کدام‌تان این اوضاع را پیش‌بینی می‌کردید؟ اصلاً از وقتی که املاک میزان‌الشریعه را معاف کردید و موقوفات مسجد جامع را بخشیدید، کار خراب شد، جانم. حالا دیگر خبر به همه‌ی دهات رسیده و دیگر کسی زیر بار نمی‌رود. قبض رسید و پته‌مان را هم دیگر قبول نمی‌کنند، جانم. پول نقد می‌خواهند. دارید؟

حسن آقا گفت:

- شاید تهیه کنیم. اما غافلی که همان یک فتوای میزان‌الشریعه چه قدر به دردمان خورد؟ غیر از این هم چه می‌کردیم؟ تبعیدش می‌کردیم؟ که بدتر بود. می‌رفت و تحریک را از بیرون شروع می‌کرد. حالا دست کم زیر نظر خودمان است.

میرزا اسدالله گفت:

- یعنی حالا ساکت نشسته؟ من حتم دارم قضیه‌ی طلاب، آخرین دسته گلش نیست. لابد فردا پیرزن‌ها و یتیم‌های شهر را راه می‌اندازد.

حسن آقا گفت:

- ترتیبش را داده‌ایم، اگر باز هم از این کلک‌ها زد، همان پیرزن‌ها و یتیم‌ها را راه می‌اندازیم و می‌فرستیم سراغ انبارهای مخفی خودش و آبرویش را می‌ریزیم. آخر تا یک حدی می‌شود از خشونت خودداری کرد.

میرزا اسدالله گفت:

- خیال می‌کنید این تهدیدها به خرجش می‌رود؟ یک شبه موجودی همه‌ی انبارهایش را پخش می‌کند میان بازاری‌هایی که شریک احتکارش هستند.

حسن آقا گفت:

- فایده ندارد. بیش‌تر حمال‌های شهر، اهل حق‌اند. فوری خبردار می‌شویم.

میرزاعبدالزکی گفت:

- جانم، من اصلاً نمی‌فهمم. این همه حرف و سخن برای چه؟ اگر برای پیش‌بینی آذوقه‌ی شهر است که الان تمام انبارها پر است. اصلاً توی مردم بی‌خودی چو افتاده، جانم. آخر در همان حدودی که اردوی حکومت از شهر رفته اهل حق به شهر پناه آورده‌اند.

میرزا اسدالله گفت:

- ببین آقا سید. کار آذوقه‌ی یک شهر را نمی‌شود به حدس و تخمین واگذاشت.

حسن آقا گفت:

- به هر صورت دستم به دامنت آقا. من که دیگر جرأت ندارم با شخص واحد از این قضیه حرف بزنم. از سربند ترکیدن توپ‌ها، چله نشسته و هیچ کس را به خودش راه نمی‌دهد.

میرزا اسدالله گفت:

- این که نشد. چله نشستن چه دردی را دوا می‌کند؟ باید فرستاد دنبال چهار تا مسگر قابل و دید حساب کار از کجا خراب است. از صدر تا ذیل مملکت گیر چله‌نشینی و فال‌گیری‌اند. چه آن‌ها، چه شما. چه طور است آقا سید تو هم برای تامین آذوقه‌ی شهر یک چله بگیری، هان؟

حسن آقا گفت:

- شوخی را بگذار کنار میرزا. هیچ حوصله ندارم.

میرزا اسدالله گفت:

- آن‌ها هم ساعت دیدند و چله نشستند و رصد کردند، شما هم چله می‌نشینید. آن‌ها هم میدان را خالی کردند و رفتند و حالا به انتظار نشسته‌اند تا قضایا خود به خود به کامشان بگردد و برگردند. شما هم آن قدر نشستید و انتظار کشیدید تا اردوی حکومت از شهر رفت و آن وقت دست برآوردید. و حالا هم باز به انتظار نشسته‌اید که ایلچی سنی‌ها از راه برسد و به جای حکومت با شما معامله کند. هیچ وقت نشد که کسی صاف تو سینه‌ی وقایع بایستد. حتی شما که این همه دعوی دارید، فرصت طلبید.

میرزا عبدالزکی گفت:

- پس جانم، به عقیده‌ی تو چه باید کرد؟

میرزا اسدالله از سر کلافگی گفت:

- هی از من نپرسید پس حالا چه باید کرد؟ من چه می‌دانم، چرا نمی‌روید از رهبران قوم بپرسید که تا خبری می‌شود، فرار می‌کنند یا می‌روند چله می‌نشینند؟ هر بچه‌ای می‌داند که هر کاری راهی دارد. مثلاً همین قضیه‌ی آذوقه. از فردا همه‌ی اهل حق را راه بیندازید توی شهر و سرشماری کنید. از همه‌ی انبارهای آزوقه صورت بردارید. حتی روی کاغذ بیاورید که چند تا محتکر هست. این که دیگر عزا ندارد.

حسن آقا گفت:

- آن وقت تو حاضری پای مصادره‌ی اموال محتکرها را امضا کنی؟

میرزا اسدالله گفت:

- یعنی چه؟ می‌خواهی مرا وادار کنی حکم بدهم؟ دیگر احتیاجی به حکم من نیست. خودت که بلدی مردم را بریزی در انبار فلان محتکر.

حسن آقا گفت:

- خواستم حالیت بشود که حکومت کار ساده‌ای نیست.

میرزااسدالله گفت:

- این را من روز اول می‌گفتم. همین جوری هوس حکومت به سرتان زده و حالا توش درمانده‌اید. بی‌هیچ نقشه. و همین است که من فرقی میان این حکومت و آن حکومت نمی‌بینم. ما اصلاً زندگی بشری نمی‌کنیم. زندگی ما، زندگی نباتی است. درست مثل یک درخت. زمستان که آمد و برگ و بارش ریخت، می‌نشیند به انتظار بهار، تا برگ در بیاورد. بعد به انتظار تابستان، تا میوه بدهد. بعد به انتظار باران، بعد به انتظار کود، و همین جور... همه‌اش به انتظار تحولات طبیعی، تحولات از خارج. آن‌ها این جور بودند. شما هم این جورید. غافل از این که اگر همه‌اش به انتظار تحولات خارجی بمانی، یک دفعه سیل می‌آید. یا یکهو باد گرم می‌گیرد، با یک مرتبه خشک‌سالی می‌شود...

میرزا عبدالزکی حرف میرزا اسدالله را برید و گفت:

- جانم، باز دور برداشته‌ای! پس این همه توپ که می‌ریزند، آمادگی نیست؟

میرزا اسدالله گفت:

- چرا هست، اما آمادگی برای کشتار است. یعنی برای مرگ، نه برای زندگی. و این حضرات قرار بود امکان بیش‌تری برای زندگی به مردم بدهند. و حالا که درمانده‌اند، سرکرده‌شان رفته چله نشسته. چرا؟ چون انتظار این تحریکات را نداشته‌اند یعنی آماده‌ی برخورد با تحولات خارجی نبوده‌اند. عین درخت. این چله‌نشینی کار آن‌هایی است که خیال می‌کنند تحولات خارجی یا رحمت الهی است یا بلای آسمانی. و این درست رسم ابتدای خلقت است.

حسن آقا گفت:

- میرزا! تو فقط بلدی کنار بشنینی.

میرزا اسدالله گفت:

این کنار گود است؟ من که از حکم کردن وحشت داشتم و از قضاوت کردن؛ حالا مجبورم روزی صد بار قضاوت کنم. و تازه تو می‌خواهی حکم به مصادره‌ی اموال مردم هم بدهم.

حسن آقا گفت:

- پس می‌گویی همه‌ی مردم شهر گرسنگی بمیرند تا محتکرها کارشان را بکنند؟

میرزا اسدالله گفت:

- اگر همه‌ی مردم شهر بمیرند تا محتکر نمی‌تواند آذوقه‌اش را دو لا پهنا بفروشد. بحث در این است که چه کنیم تا هم مردم راحت باشند، هم کسی احتیاجی به احتکار پیدا نکنند. و این کاری است که نقشه می‌خواهد. همه‌ی آن‌هایی که حکومت را به خون مردم آلودند، عین همین گرفتاری‌ها را داشتند. یعنی فلان کسک یا فلان واقعه براشان مخالف یا ناجور از آب در می‌آمد، آن وقت مثل شما وحشتشان می‌گرفت. بعد چه کنیم، چه نکنیم؟ مثل هر آدم ترسیده‌ای مقابله کنیم. و چه جوری؟ فلان مال را مصادره کنیم، فلان کس را سر به نیست کنیم، و فلان واقعه را بکوبیم. غافل از این که ریشه هنوز در آب است. و احتکار را که کوبیدی، یک دردسر تازه پیدا می‌شود. باید دید اصلاً فلانی چرا احتکار می‌کند؟

حسن آقا گفت:

- ببینم، فرصت این کارها بود؟

میرزا اسدالله گفت:

- من که از اول گفتم دارید سنگ بی‌خودی به شکم می‌زنید، می‌دانستم که اگر حاکم شدی دیگر نمی‌توانی جانماز آب بکشی. می‌دانستم که ناچاری چشمت را ببندی و حکم کنی و خون بریزی و وحشت در دل‌ها ایجاد کنی و بترسانی تا خودت نترسی. من که از اول با هر نوع حکومتی مخالف بودم. من که گفتم هر کاری از کارهای دنیا اگر کدخدامنشانه حل شد، شده. وگرنه تا روز قیامت هم حل نمی‌شود. این است که نطفه‌ی هر حکومتی در دوره‌ی حکومت قبلی بسته می‌شود...

و میرزا اسدالله داشت همین جور داد سخن می‌داد که ناهار آوردند. دم‌پختکی که در هر کف گیرش یک تکه قرمه‌ی سیاه چغر گم شده بود. با نان زمخت و مغز گردوی کوبیده و پنیر خیکی. ناچار بحث تمام شد و حسن آقا عذر خواست که گوشت گیر نیاورده‌اند و میرزا اسدالله گفت که این روزها، روز عذرخواهی نیست و بعد قرار را بر سرشماری شهر گذاشتند و از فردا میرزا عبدالزکی با تمام میرزا بنویس‌هایی که در اختیار داشت، راه افتاد به سرشماری و جیره‌بندی شهر. اول از همه برای حرم‌سرای ارگ جیره معین کردند که چه سر و صدایی راه افتاد و چه شیون و وایلایی! بعد برای طلاب مدارس؛ و بعد برای خود قلندرها که مدتی بود به ناز و نعمت رسیده بودند و بدجوری بریز و بپاش می‌کردند.

روز دوم سرشماری میان مردم چو افتاد که این سرشماری ظاهرسازی است و قلندرها دارند زیرجلکی خودشان را آماده‌ی سربازی می‌کنند. و با این حساب که کسی از احتیاط ضرر ندیده، اهل شهر جوان‌هاشان را مخفی کردند و اصلاً اسم‌شان را صورت ندادند و با هزار قسم و آیه گفتند که مدت‌ها پیش با اردو رفته‌اند یا مرده‌اند. و میرزا عبدالزکی و همکارهایش همین جور یکی تو سر خودشان می‌زدند و دو تا سر دفتر دستک‌ها، که شاید با حدس و تخمین عده‌ی واقعی اهالی را پیش‌بینی کنند که علاوه بر قحطی گوشت، قحط زغال و هیزم و علوفه شد. وسط سرمای زمستان و برف تا پشت در خانه‌ها، و فصل سیاه گوشت، آن وقت نه هیچ کدام از علاف‌ها یک مثقال زغال و هیزم و علوفه داشتند و نه هیچ کدام از قصاب‌ها جرأت می‌کردند در دکان‌شان را باز کنند. هرچه هیزم و زغال می‌رسید، یک سر می‌رفت پای کوره‌های ارگ. اهالی دهات هم که از مدت‌ها پیش در معامله‌ی با قلندرها دودل شده بودند، ناچار هر کسی خری یا اسبی داشت، سر برید و تو خانه قرمه‌اش کرد و تپاند توی خیک. چون مردمی که برای نان و گوشت خودشان درمانده بودند، دیگر حوصله نداشتند فکر علوفه‌ی خر لنگ خانواده باشند. این شد که بیش‌تر طویله‌های سرخانه خالی شد و اصلاً راویان اخبار معتقدند که از همان سربند، طویله نگه داشتن سرخانه از رسم افتاد و خانه‌ها جادارتر شد.

جان دلم که شما باشید؛ همین جور پشت سر هم اتفاقات بد افتاد و افتاد و افتاد و مردم هر روز کمرشان را تنگ‌تر بستند و بعد نومیدتر و کلافه‌تر شدند و شدند و شدند تا اواخر ماه پنجم حکومت قلندرها، باز یک روز صبح همه‌ی اهالی، زن و مرد، از خانه‌هاشان ریختند بیرون. عین مورچه‌هایی که آب تو لانه‌شان افتاده باشد و خطر را احساس کرده باشند. هراسان و وحشت‌زده، اول تک تک، بعد دسته دسته و محله به محله، از خانه‌ها درآمدند و افتادند دنبال هم. بعد چه کنیم و چه نکنیم؟ دست‌شان به جایی که نمی‌رسید؛ از قلندرها هم که هنوز بدی ندیده بودند؛ ناچار هجوم بردند به سمت توتستان‌های وقفی اطراف شهر. و درخت‌های بی‌برگ و بار را که تا کمرشان توی برف مانده بود به ضرب تیر و اره و کلنگ کندند و تکه تکه کردند و آوردند به خانه‌هاشان. اما بدی کار این بود که، باز هم به تحریک مأمورهای خفیه‌ی حکومت که روز به روز بیش‌تر پر و بال در می‌آوردند، تو همان هیر و ویر، دو تا از قلندرها کشته شدند. چرا که نخواسته بودند با مردم همراهی کنند یا تبرزین‌هاشان را به کسی قرض بدهند. یا متلکی به کسی گفته بودند یا جلوگیری از کاری کرده بودند. و به محض این که خبر به ارگ و تکیه رسید، قلندرها همه مسلح و عصبانی ریختند تو شهر و باز اوضاع برگشت به صورت اول. یک طرف مردم و یک طرف قلندرها. عین قراول‌ها و گشتی‌ها و شبگردهای حکومت که مردم ازشان واهمه می‌کردند و خودشان را کنار می‌کشیدند.

و از این به بعد دیگر هیچ کس جرأت نمی‌کرد تنها و بی‌سلاح از خانه در بیاید. نه مردم، نه قلندرها. که تا حالا شدت عملی از خود نشان نداده بودند، کم کم دست برآوردند. اول به کتک زدن مردمی که جلوی در دکان‌های نانوایی شلوغ می‌کردند، بعد با پس گردنی زدن به آن‌هایی که به دیوان قضا احضار می‌شدند. تا کار رسید به آن‌جا که سه تا از محتکرهای شهر را بی‌اجازه‌ی میرزااسدالله و همکاراش، صبح یک روز آفتابی و سوزدار، جلوی در انبارهای مخفی‌شان دار زدند.

جان دلم که شما باشید؛ همچه که خبر دار زدن آن سه نفر بازاری تو شهر پیچید، بازار بسته شد و چو افتاد که دیگر هیچ کدام از تجار اجناس قلندرساز را نمی‌خرند و هیچ صرافی پته و حواله و برات‌شان، را قبول نمی‌کند. درست است که روز بعد رؤسای بازار رفتند به ارگ و قول دادند به شرطی که جنازه‌ها فوری از بالای دار بیاید پایین و دفن بشود بازار را باز کنند؛ و همین کار را هم کردند و جنازه‌های یخ کرده و چوب شده را از قلندرها گرفتند و با سلام و صلواتی که داد و هوار مأمورهای خفیه‌ی حکومت صد برابرش می‌کرد، رساندند به قبرستان، اما دیگر کار از کار گذشته بود و اهل شهر و قلندرها تو روی هم ایستاده بودند که ایستاده بودند. بدی کار این بود که درست وقتی جنازه‌ها را با علم و کتل و عماری به طرف قبرستان می‌برند، ایلچی سنی‌ها با قراول و یساول رسید پشت دروازه و قلندرها هرچه خواستند سر و ته کار را به هم بیاورند، نتوانستند. صف دراز تشییع‌کننده‌ها چنان کند حرکت می‌کرد؛ و صدای لا اله الا الله و الله خدای کریم، چنان به فلک می‌رفت، و سوز سرما پشت دروازه‌ی شهر به قدری بود که هیچ چاره نداشت، و ایلچی سنی‌ها سینه سینه‌ی جمعیت تشییع‌کننده شد که داشت از شهر می‌رفت بیرون به سمت قبرستان.

درست است که با دار زدن آن سه نفر بازاری، محتکرهای دیگر حساب کار خودشان را کردند؛ و دست کم آن قدر بود که در سه تا انبار بزرگ آذوقه، رو به مردم باز شد و اهل شهر به نوایی رسیدند و وحشت از قحطی کم‌تر شد؛ اما آب رفته دیگر به جو باز نمی‌گشت. قلندرها و مردم شهر دیگر تو روی هم ایستاده بودند. و مأمورهای خفیه هم به این اختلاف دامن می‌زدند. و درست است که راویان اخبار توی آن شلوغی و جنجال، فرصت سر خاراندن نداشتند و اصلاً نتوانستند از حرف و سخن ایلچی سنی‌ها با تراب ترکش‌دوز سر در بیاورند، اما از مظنه‌ی دهن حسن آقا که فردای همان روز میرزا اسدالله رفت سراغش به گله‌گذاری، می‌شود حدس زد که ایلچی سنی‌ها و تراب ترکش‌دوز زیاد هم گل نگفته‌اند و گل نشنفته‌اند.

اما گله‌گذاری میرزا اسدالله ازین قرار بود که فردای دار زدن محتکرها، به هزار زحمت حسن آقا را پیدا کرد و بردش گوشه‌ی یکی از تکیه‌ها، و همان جوری سرپا بهش گفت:

- دیدی رفیق! عاقبت دست‌تان به خون هم آلوده شد.

و حسن آقا عصبانی و از جا دررفته، درآمد که:

- تو هم سرزنش می‌کنی؟ ما از بیش‌تر اصول‌مان گذشتیم تا خون نکنیم. یادت هست قضیه‌ی زن‌ها؟ یا قضیه‌ی طلاب مدارس؟ یا معاف کردن املاک میزان‌الشریعه؟ اما هنوز خون آن دو تا قلندر خشک نشده.

و میرزا اسدالله گفت:

- پس انتقام گرفتند، هان؟

و حسن آقا گفت:

- همچه حساب کن. شخص واحد دستورش را که داد، غش کرد.

و میرزااسدالله گفت:

- و لابد ایلچی سنی‌ها کاهگل گرفت زیر دماغش؟

و حسن آقا که دیگر از کوره دررفته بود، گفت:

- ببین میرزا! وقتی تو به این لحن صحبت می‌کنی، دیگر از ایلچی سنی‌ها چه انتظاری داری؟ میزان‌الشریعه و خانلرخان و تمام مأمورهای خفیه شهر دست به کارند و دم به دم مردم را تحریک می‌کنند. تو هم که این جور حرف می‌زنی. دیگر گور پدر ایلچی هم کرده.

و همین جوری بود که راویان اخبار فهمیدند که از ایلچی سنی‌ها هم آبی گرم نشده. چون همان روزها چو افتاد که قبله‌ی عالم با خود دولت سنی‌ها کنار آمده و یک تکه از مملکت را داده و چهارصد تا توپ دورزن گرفته و سرما که شکست به طرف شهر حرکت می‌کند.

باری، ایلچی که برگشت هیچ چی، بازار شهر هم باز شد؛ اما صراف‌ها انگار شدند، یک تکه نان و از گلوی سگ‌های ولگرد شهر رفتند پایین. نه تنها دکان‌هاشان باز نشد، بلکه خودشان هم غیب‌شان زد. البته خوبی کار قلندرها این بود که زیاد هم به پول احتیاجی نداشتند. و جز در اوایل کار، آن هم برای خرید هونگ برنجی‌ها پولی لازم نبود بدهند. نه مزدی به قلندرها می‌دادند و نه برای خرید از بازار، محتاج پول بودند و همین که جنس به جنس با بازار معامله می‌کردند، کافی بود. اما از وقتی دهاتی‌ها برات و حواله‌ی قلندرها را تکول کردند و در مقابلش گندم و جو و حشم ندادند، کار سخت شد؛ و حالا که دیگر صراف‌ها هم سر به نیست شده بودند. چه کنیم، چه نکنیم؟ دو روز و سه روز و یک هفته، تا پانزده روز صبر کردند. باز هم خبری از صراف‌ها نشد. از آن طرف انبارهای شهر یکی یکی دارد خالی می‌شود و باید فکری کرد و سراغ هر کدام از صراف‌ها هم که می‌رفتی یا سینه‌پهلو کرده بود و زمین‌گیر شده بود یا سفر رفته بود. عاقبت سر روز شانزدهم، قلندرهای تفنگ به کول ریختند. درِ دکان یکی یکی صراف‌ها را شکستند و صندوق‌ها و مجری‌هاشان را خرد کردند و چون چیزی گیر نیاوردند ریختند به خانه‌هاشان و هفتاد نفرشان را کت وکول بسته، تحویل دوستاق‌خانه دادند. و برای هر کدام‌شان دوهزار سکه‌ی طلا غرامت معین کردند. اقبال قلندرها بلند بود که خود بازاری‌ها هم دل خوشی از هیچ کدام از این صراف‌ها نداشتند. چرا که هر کدام‌شان از راه نزول‌خواری به آلاف و الوف رسیده بودند و اصلاً طرف بغض و حسد بازاری‌ها هم بودند. و درست است که این جوری سر و صدایی از بازار در نیامد و اوضاع شهر مدتی آرام بود، اما حیف که قلندرها مجبور بودند از نو در و پیکر دوستاق‌خانه‌ی شهر را مرمت کنند، یعنی همان در و دیوارهایی که خودشان خراب کرده بودند، و قدم به قدم در راهی بروند که برای حکومت به یک هم چو شهری باید رفت. یعنی از فردا به دروازه‌ها عوارض بستند. رفت و آمد مردم را زیر نظر گرفتند، بر درآمد می‌خانه‌ها و شیرک‌خانه‌ها مالیات گذاشتند، جیره‌ی طلاب مدارس و اندرون ارگ را نصف کردند و همین طور جیره‌ی جذامی‌خانه و دیوارخانه‌ی شهر را. و کار به این جا کشید باز مأمورهای خفیه افتادند وسط مردم و چو انداختند که «مردم! چه نشسته‌اید، قلندرها برای صرفه‌جویی در آذوقه می‌خواهند همه‌ی جذامی‌ها و دیوانه‌ها را بیرون کنند و بریزند تو شهر.» و مردم که دیگر به پوچ‌ترین خبری تحریک می‌شدند، یک روز غروب به سرکردگی مأمورهای خفیه باز ریختند بیرون و با های و هوی تمام و چه کنیم و چه نکنیم؟ که تو آن شلوغی معلوم نشد از دهن کدام‌شان در رفت که «بریم جذامی‌خانه را آتش بزنیم!» که مردم هر دودکشان کج کردند، به طرف جذامی‌خانه. و همین جور داشتند تو کوچه‌ها دنبال مشعل می‌گشتند و می‌رفتند، حکیم‌باشی، خان‌دایی میرزااسدالله عصازنان و عرق‌ریزان رسید به تکیه‌ی پالان‌دوزها. چون قضیه مربوط به کار او بود، زودتر از همه خبردار شده بود و محکمه‌اش را تعطیل کرده بود و راه افتاده بود.

میرزااسدالله و همکارهاش هنوز گرفتار جیغ و داد ورثه‌ی آن سه محتکری بودند که بالای دار مرده بودند، که خان‌دایی وارد شبستان شد.

- پسره‌ی احمق! اوباش شهر دارند می‌روند جذامی‌خانه را آتش بزنند و تو همین جور سرگرم ارث و میراثی؟ ده! به گور پدر هر چه وارث و موروث است! یا نمی‌رفتی زیر بال این‌ها را بگیری یا حالا که به گردن‌شان حق داری، راه بیفت برویم فکری برای این بیچاره‌ها بکنیم.

که میرزااسدالله به عجله راه افتاد و تمام قلندرهای مأمور دیوان قضا به دنبالش. و هر جور بود الاغی برای خان‌دایی گیر آوردند و از پس کوچه‌های میان‌بر، خودشان را زودتر از اوباش شهر، جلوی جذامی‌خانه رساندند. قلندرها صف بستند و تفنگ‌ها را چاشنی گذاشتند و سرکنده‌ی زانو نشسته، آماده‌ی تیراندازی شده بودند، که جماعت اوباش مشعل به دست و هردوکشان رسید.

جماعت همین جور می‌آمد که خود میرزااسدالله فرمان اولین تیر را داد. به محض شنیدن فرمان، پنج تا از قلندرها چاشنی‌ها را چکاندند و گرمب صدایی برخاست و پنج تیر رو به هوا در رفت و جماعت در صد قدمی ایستاد. درست مثل گله‌ای که یک مرتبه کنار پرتگاهی برسد. در همین هیر و ویر، یک دسته‌ی صد نفری از قلندرها که به کمک میرزا اسدالله و دار و دسته‌اش آمده بودند، بدو خودشان را از کوچه‌های اطراف رساندند و جماعت اوباش را در میان گرفتند. سرتان را درد نیاورم. تیرها در رفت و سنگ‌ها پرتاب شد و پیشانی خان‌دایی شکست و خرش هم گرفتار شدد تا اوضاع آرام شد و جذامی‌ها از سوختن در آتش خلاص شدند و میرزا اسدالله تازه خان‌دایی را به خانه‌اش رسانده بود و خسته و هلاک به خانه‌ی خودش برگشته بود که در خانه صدا کرد و حسن آقا آمد تو.

- میرزا چه طوری؟ شنیده‌ام فرمان را خودت دادی؟

میرزااسدالله گفت:

- آخر می‌دانی، پیرمرد دیگر نا نداشت رو خر بند بشود. بعد هم داشتند می‌ریختند جذامی‌خانه را آتش بزنند. قضیه خیلی جدی بود.

حسن آقا گفت:

- آره میرزا، همیشه همین طوری می‌شود که چون و چرا یاد آدم می‌رود.

بعد دومین لوح تقدیر تراب ترکش‌دوز را به او داد و گفت که جیره‌ی دارالشفا را دو برابر کرده‌اند، و رفت. میرزااسدالله شام که نخورد هیچ‌چی، آن شب تا صبح بیدار ماند و فکر کرد. آن قدر فکر کرد که روغن پیه‌سوزش تمام شد و او همان طور که پای کرسی نشسته بود از حال و هوش رفت.

جان دلم که شما باشید، تربیع نحسین سه روزه همین جورها کشید تا شش ماه. زمین تازه نفس کشیده بود و یخ حوض‌ها داشت آب می‌شد که یک روز صبح، تو شهر چو افتاد که اردوی حکومت حرکت کرده، و چهار اسبه دارد می‌آید. حالا دیگر راجع به ساخت و پاخت قبله‌ی عالم و دولت سنی همسایه چه خبرها سر زبان‌ها بود. باشد. چهارصد تا توپ شده بود چهارهزار تا، و یک ولایت مملکت شده بود نصف مملکت و همه‌ی توپچی‌های اردو سنی شده بودند و داشتند می‌آمدند تا به تقاص خون همه‌ی سنی‌هایی که در آن سال‌ها کشته شده بودند، شیعه‌ها را بگذارند دم توپ. و درست همان جور که بوی بهار توی پستوترین پستوهای شهر پیچید، خبر حرکت اردوی حکومت پیچید. حتی عده‌ای در آورده بودند که بله! خود قلندرها از حکومت خسته شده‌اند و عریضه‌ی فدایت شوم نوشته‌اند به قبله‌ی عالم که الا و للا برگرد و گوساله‌ای را که زاییده‌ای، بزرگ کن. البته این قسمت آخر شوخی بود. اما اولین نتیجه‌ی خبر حرکت اردو این شد که در دکان خال‌کوب‌ها غلغله شد. عین در دکان نانوایی! هر که پشت دستش نقش تبرزین داشت، می‌آمد و حاضر بود سرش را بدهد و خال پشت دستش نقش تبرزین را پاک کند. آن روزها خیلی‌ها از اهل شهر، پشت دستشان را تیغ زدند یا سوزن زدند یا جوهر سرکه مالیدند یا تیزاب کاری کردند یا زرنیخ خالص ضماد انداختند؛ و خلاصه هرکاری که بگویی کردند تا خال پشت دست‌شان پاک بشود. کار به جایی کشید که حتی مردهایی که نقش بیژن و منیژه روی سینه یا پشت‌شان داشتند یا پهلوان‌هایی که رستم را با ریش دو شقه و کله‌ی دیو سفید روی بازوشان کوبیده بودند، و حتی پیرزن‌های کولی که نقش مار و عقرب و افعی زیر گلوشان بود، همه ریختند در دکان خال‌کوب‌ها به پاک کردن نقش خال‌ها؛ و دیگر قحطی و بی‌نان و آبی فراموش شد که شد. درست است که شبدر تازه توی توتستان‌های مخروبه‌ی اطراف شهر تازه سرزده بود و بوی بهار هم مردم را لمس کرده بود و حرصشان را فرو نشانده بود، اما مهم این است که آدمی‌زاد وقتی کله‌اش مشغول شد، دیگر فکر شکم و زیر شکم نیست. و کله‌ی مردم آن شهر و زمانه هم در آن روزها واقعاً مشغول بود. چون هر کدام‌شان درمانده بودند که وقتی اردوی حکومت رسید، چه طور ثابت کنند که با قلندرها رفت و آمدی و علاقه‌ای نداشتند و چه کار کنند تا همان دکه و ناندانی و آب باریکه‌ی خودشان را از خطر نجات بدهند.

از آن طرف بشنوید از قلندرها که وقتی خبر رسید، ریختند بیرون و یک روزه همه‌ی سوراخ سمبه‌های خندق دور شهر را گرفتند و غیر از دو تا از خاکریزهایش که به دروازه‌های جنوبی و شرقی شهر پل می‌داد؛ باقی را خراب کردند و خندق را یک سره کردند و هرزاب بهاره را بستند به گودال خندق، که تا صبح فردا لبریز باشد. و خیال‌شان از این بابت که تخت شد، تمام توپ‌هایی را که ساخته بودند با سلام و صلوات آوردند بیرون برج و باروی شهر، و دور تا دور شهر، نیم میدان، دو تا از توپ‌ها را پشت یک جان‌پناه سوار کردند روی زمین و پای هر توپی پنج نفر قلندر توپچی گذاشتند، و اسب و استرهای عراده‌کش را بردند توی توتستان‌ها ول کردند به چرا. و پنج تا از توپ‌های قدیمی‌شان را هم فرستادند به طرف کوه پایین دست شهر و سر گردنه‌ای را که اردوی حکومت باید ازش می‌گذشت تا به شهر برسد، گرفتند.

از آن طرف، میرزابنویس‌های ما چنان سرشان به کار خودشان گرم بود که اصلاً فرصت نداشتند، فکر کنند که ممکن است اوضاع برگردد. اما غروب همان روزی که خبر حرکت اردوی حکومت تو شهر پیچید، خانلرخان، خواجه‌باشی حرمسرا، فرستاد سراغ میرزا عبدالزکی که یک توک پا برود اندرون. پیش از این دیدید که از این اتفاق‌ها می‌افتاد. و میرزاعبدالزکی هم به گمان این که مشکل تازه‌ای برای اندرونی پیدا شده، رفت به اندرون. سلام و علیک کردند و نشستند و خانلرخان بی‌مقدمه درآمد گفت:

- اگر اردوی حکومت برسد چه می‌کنی، آقا سید؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- همان کاری که همه‌ی اهل حق می‌کنند، جانم!

خانلرخان گفت:

- اگر همه‌شان را تو دیگ آب جوش بیندازند چه طور؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- خون من از دیگران که رنگین‌تر نیست، جانم!

خانلرخان گفت:

- پس واقعاً سرسپرده‌ای آقا سید؟ از تو بر نمی‌آمد.

میرزا عبدالزکی گفت:

- سرسپردگی در کار نیست. اما هر خار و خسی عاقبت یک روز به درد می‌خورد.

خانلرخان گفت:

- پس باورت هم شده؟ خوب حالا نمی‌خواهد مرا تبلیغ کنی. می‌خواستم برایت بگویم که قبله‌ی عالم برای خودش یک حرمسرای تازه دست و پا کرده.

میرزا عبدالزکی گفت:

- خوب جانم، سر شما سلامت!

خانلرخان گفت:

- چرا نمی‌فهمی آقا سید؟ یعنی دیگر به این حرمسرا علاقه‌ای ندارد.

میرزا عبدالزکی گفت:

- این که جانم، از اول معلوم بود. و گرنه برشان می‌داشت با خودش می‌برد.

خانلرخان گفت:

- ببین آقا سید! خودت را به کوچه‌ی علی‌چپ نزن. می‌دانی که اردو می‌آید و شهر را می‌گیرد. حساب اهل حق سرکار هم پاک است. هیچ آدمی هم دلش نمی‌خواهد خودش را فدای هیچ و پوچ کند. حالا حاضری فکر کنی و از روی فکر معامله کنی؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- معامله؟ جانم، چه معامله‌ای؟ من که چیزی ندارم تا باهاش...

و حرفش نیمه‌تمام ماند. تازه فهمیده بود که خانلرخان چه می‌خواهد. این بود که بربر به خانلرخان چشم دوخت و ساکت ماند. خانلرخان که موقع را مناسب گیر آورده بود، گفت:

- ببین آقا سید، قبل از من و تو هم خیلی‌ها به خاطر یک زن تو روی هم ایستاده‌اند. اما هیچ کدام به این آرامش و صفا قضیه را حل نکرده‌اند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم؟ می‌دانم که جان خودت برایت عزیز است. اما گفتم شاید علاقه داشته باشی عده‌ای از اهل حق را هم نجات بدهی. درست؟ اگر این طور است طلاق بده و برو. من جان بیش‌ترتان را می‌خرم.

میرزا عبدالزکی باز مدت درازی به خانلرخان بربر نگاه کرد، بعد خواست چیزی بگوید؛ اما دید دیگر نمی‌تواند تحمل کند. زیر لب غرشی کرد و بلند شد و بی‌خداحافظی آمد بیرون. مدتی توی حیاط ارگ قدم زد، چه کند؟ چه نکند؟ که پرید روی الاغ بندری خودش و در تاریکی شب راه افتاد به طرف خانه‌ی میرزا اسدالله. تا در باز شود، افسار خر را بست به حلقه‌ی در و تپید تو. میرزا اسدالله پای منقل نشسته بود که میرزا عبدالزکی حیران و پریشان وارد شد. زمستان آن سال اهل شهر کرسی‌هاشان را زودتر برداشته بودند. اما هر که دستش به دهنش می‌رسید، شبها منقلی آتش می‌کرد و توی اتاق می‌گذاشت. میرزا اسدالله، زرین‌تاج خانم را با بچه‌ها فرستاد اتاق دیگر و گفت:

- باز چه خبر شده آقا سید؟

میرزا عبدالزکی همان دم در وا رفت و گفت:

- بدجوری است، جانم. خیلی بدجوری است. باید یک فکری کرد. دارم دیوانه می‌شوم، جانم، دیوانه.

میرزااسدالله گفت:

- حالا چرا نمی‌آیی دم آتش؟ بگو ببینم چه خبر شده؟

میرزاعبدالزکی خودش را کشید کنار منقل، رو به روی میرزااسدالله نشست و آن چه را که از خانلرخان شنیده بود، خیلی یواش و خیلی مختصر برایش تعریف کرد و بعد گفت:

- می‌بینی، جانم؟ باز برگشته‌ایم سر روز اول. حالا دیگر صاف تو رویم می‌ایستد و حرفش را می‌زند. تف به این زندگی! دلم می‌خواست یکی از این تفنگ‌ها دم دستم بود، جانم. و بلد بودم در می‌کردم به شکم گنده‌اش. پدرسوخته!

میرزا اسدالله که پس از شنیدن ماجرا هاج و واج مانده بود، پس از چند دقیقه سکوت گفت:

- پس اردو بر می‌گردد! آخر نپرسیدی چه جور...؟

که باقی حرف خودش را خورد و میرزا عبدالزکی فریاد کشید که:

- دیوانه شده‌ای جانم؟ اگر می‌خواستند با ناموس تو معامله کنند. می‌آمدی بپرسی چه جور!

میرزا اسدالله گفت:

- ببخش آقا سید! نمی‌فهمم چه می‌گویم. راستی بدجوری شده. چه طور است برویم سراغ حسن آقا؟ راستش را بخواهی از من و تو خیلی مهم‌تر است. این خوک دارد این جوری راه جلو پای اهل حق می‌گذارد. تنها با تو نیست که می‌خواهد معامله کند. پاشو، ببینم می‌توانیم هم امشب بزرگ قوم را گیر بیاوریم یا نه.

و راه افتادند و رفتند سراغ حسن آقا و پس از یکی دو ساعت جست و جو، عاقبت ترکش‌دوز را در حال سرکشی به توپچی‌های دور شهر پیدا کردند. همان در تاریکی شب، کنار خندق، و قدم‌زنان مطلب را با او در میان گذاشتند. تراب ترکش‌دوز ماوقع را که شنید، ایستاد و گفت:

- عجب رذلی! خیال کرده بازی را به همین سادگی می‌برند؟

و مثل این که با خودش حرف می‌زند، افزود:

- پس عاقبت وجود این حرمسرا به درد خورد!

و بلند گفت:

- ولی اگر مطمئن بودند می‌بردند، این جوری پا پیش نمی‌گذاشتند.

میرزا عبدالزکی در آمد که:

- جانم حالا آمدیم و بردند. باید فکر اهل حق بود یا نه؟

تراب گفت:

- البته باید بود اما چرا باید این قرعه به نام تو در بیاید؟ هان؟ حتماً خیلی به زنت علاقه داری؟ سید جان!

به جای میرزا عبدالزکی که مخاطب بود، میرزا اسدالله به حرف در آمد که:

- مگر سر به بیابان بگذارد.

در همین لحظه هر چهار نفر به کنار یکی از جان‌پناه‌های دور شهر رسیدند. آتش کوچکی روشن بود که سایه‌ی لرزان توپ را دراز و بلند و هیولا، روی دیوار شهر می‌انداختند و پنج نفر قلندر توپچی، میان قبل منقل مختصر خود به عجله بلند شدند و الله اللهی گفتند و بعد سرهاشان را پایین انداختند. تراب ترکش‌دوز با آن‌ها خوش و بشی کرد و دستی به تن توپ مالید و گفت:

- فعلاً که سرنوشت همه‌ی ما بسته به دهانه‌ی این توپ‌ها است. ما اگر اهل معامله بودیم، سید جان! توپ نمی‌ریختیم. فعلاً بروید راحت کنید که دو سه روز دیگر فرصت خوابیدن هم نمی‌کنید.

در راه برگشتن، میرزابنویس‌های ما و حسن آقا مدتی ساکت بودند و بعد میرزا عبدالزکی، مثل این که با خودش حرف می‌زند، گفت:

- نه، جانم، حالا دیگر فرق می‌کند. و باز ساکت شد.

میرزااسدالله گفت:

- چه چیز فرق می‌کند، آقا سید؟

میرزاعبدالزکی گفت:

- جانم، همه چیز. من، درخشنده، تو و اهل حق. حالا دیگر تنها من طرف خانلرخان نیستم. درخشنده هم چیزی نمانده که خودش را لای تار و پود قالی گره بزند، آره جانم.

و باز ساکت شدند و خیلی دیر به خانه رسیدند و هر کدام تا صبح بیدار ماندند و فکر کردند. فردا صبح زرین‌تاج خانم به عادت هر روز راه افتاد و رفت سراغ کارش. از سربند مهمانی‌خانه‌ی حسن آقا به کمک درخشنده خانم پنج تا دار قالی تو خانه‌ی حاج ممرضا زده بود و حالا دیگر صبح‌ها فقط سری به قالی‌باف‌های خانه میرزا عبدالزکی می‌زد که به عنوان استاد برای خودشان درخشنده خانم را داشتند و بعد می‌رفت خانه‌ی حاج ممرضا و بقیه‌ی روز را آن جا می‌گذراند. زرین‌تاج خانم از راه که رسید، درخشنده خانم را صدا کرد و برد یک گوشه‌ی خلوت خانه و گفت:

درخشنده خانم گفت:

- ای خواهر! به من و تو چه، قالی همیشه قالی است. همیشه هم خریدار دارد.

زرین تاج خانم گفت:

- آخر خواهر اگر دردسری برای شوهرمان درست کنند؟

درخشنده خانم گفت:

- چه دردسری؟ مگر کدام اسب و استری گیرشان آمده؟ چه خیری از این قلندربازی دیده‌اند؟ و اصلاً مگر به کله‌ی این آقا سید فرو می‌رود! هر چه بهش می‌گویم بابا این قلندربازی را ول کن. مگر به خرجش می‌رود؟ حالا یعنی چه طور ممکن است بشود؟

زرین تاج خانم گفت:

- هیچ چی خواهر. برای احتیاط می‌گویم. ممکن است اردوی حکومت دوباره برگردد. وقتی هم اردو برگشت، دیگر نگاه نمی‌کنند ببینند که اسب و استری برده. هر چه باشد خواهر، هم میرزای ما و هم آقای شما رفته‌اند زیر بال این‌ها را گرفته‌اند. این را که نمی‌شود پنهان کرد.

خودشان هم که فکر خودشان نیستند. می‌گویند اردو چهارصد تا توپ دارد. شنیده‌ای؟

درخشنده خانم گفت:

- ای خواهر! از توپ‌های قلندرساز غافلی؟... اما راست می‌گویی ها. یادت رفته آن توپ‌هایی که ترکید؟

زرین تاج خانم حرفش را برید و گفت:

- نه خواهر؛ این طورها هم نیست. اما قلندرها همه‌اش صد و بیست تا توپ دارند. به هر جهت باید فکر روز مبادا بود.

درخشنده خانم فکری کرد و گفت:

- می‌دانی خواهر! دیشب آقا آمد و قضیه‌ی خانلرخان را برایم گفت. لابد میرزا هم برای تو گفته. من همه‌ی فکرهایم را کرده‌ام. بنده‌ی خدا تا صبح نخوابید. همه‌ی حرف‌هامان را با هم زدیم. می‌دانی خواهر! اگر زن‌های دیگر مجبورند نه ماه تمام بارشان را روی دل بکشند، من اختیارم دست خودم است. بارم را گل دار قالی آویزان می‌کنم. و هر چند وقتی که دلم خواست. بعد می‌آورمش پایین. درست است که همه‌ی قالی‌های روزگار به یک موی گندیده‌ی حمیده نمی‌ارزد، اما هر کسی قسمتی دارد. خدا به تو و میرزا خیر بدهد که چشم مرا باز کردید. به آقا گفتم خیالش راحت باشد. حاضر نیستم تو روی این خیک باد کرده حتی تف بیندازم. اما حاضرم خرش کنم. نشانش می‌دهم که از یک زن دست و پا چلفتی هم کار بر می‌آید.

زرین‌تاج خانم پرید صورت درخشنده خانم را ماچ و گفت:

- می‌دانستم خواهر. پای ددری، زیر تن کاری بند نمی‌شود. خوب! راستی ببینم آن دختره که دستش را با پشم بریده بود، امروز آمده؟

درخشنده خانم گفت:

- نه، خواهر، می‌ترسم کاری دست خودش داده باشد. سر راه یک قدم بگذار خانه‌ی حکیم‌باشی. بگو اگر زحمتی نیست یک توک پا برود سری بهش بزند. نمی‌دانم چرا امروز اصلاً نصف قالی‌باف‌ها نیامده‌اند.

زرین‌تاج خانم گفت:

- مگر نمی‌دانی! مردم دارند از این شهر فرار می‌کنند. خیلی سرت به کار خودت گرم است، خواهر!

درخشنده خانم گفت:

- پس قضیه جدی است. هان؟ خوب، تا تو سرکشی‌ات را بکنی، من چادرم را بیندازم سرم، بروم سری به این خیک باد کرده بزنم.

و به این جا حرف و سخن‌شان تمام شد و با هم از در خانه درآمدند بیرون. درخشنده خانم رفت به طرف ارگ و زرین خانم به سمت خانه‌ی حاج ممرضای مرحوم. کوچه‌ها چنان شلوغ بود که نگو. مردم پیش‌تر پیاده و کم‌تر سواره، هرچه داشتند به کول گرفته بودند یا گذاشته بودند روی گاری‌های دستی و زن و مرد و بچه می‌رفتند به طرف دروازه‌ها. جنگی که به زودی در می‌گرفت و قحطی که همه را به امان آورده بود، مردم را از همیشه وحشت‌زده‌تر کرده بود و این بود که هر کس دستش می‌رسید زندگی‌اش را جمع و جور می‌کرد و در خانه‌اش را می‌بست و می‌سپرد به خدا، دست زن و بچه‌اش را می‌گرفت و راه می‌افتاد. قلندرها هم که از خدا می‌خواستند، هرچه جمعیت شهر کم‌تر می‌شد، آذوقه‌ی کم‌تری لازم بود. گذشته از آن که گلوله‌های اردوی حکومت کشتار کم‌تری می‌کرد، بعد هم دست و بال خودشان بازتر بود. این بود که از روز پیش توی شهر جار زدند که بچه‌ها معاف، اما هر مرد و زن بالغی، دو نفری یک سکه طلا عوارض دروازه بدهند و بروند به امان خدا. و همین جوری بود که شهر دوروزه سوت و کور شد. و جز یک عده فقیر فقرا یا خود قلندرها یا مأمورهای خفیه‌ی حکومت کسی باقی نماند.

جان دلم که شما باشید، شب چهارشنبه‌سوری، آفتاب هنوز پهن بود و تک و توک اهالی شهر حالا حالاها برای تهیه بته وقت داشتند که از سمت جنوب شهر صدای خفه‌ی توپ‌ها بلند شد، که مردم همه چیز را فراموش کردند و ریختند روی بلندترین پشت بامی که در همسایگی سراغ می‌کردند. و هنوز غروب نشده بود که از ته جاده گرد و خاکی بلند شد و بیست سی نفر سوار پیدا شدند و هنوز سوارها پشت دروازه نرسیده بودند که یک مرتبه توی شهر چو افتاد که ساخلوی قلندرها سر گردنه‌ی پایین دست شهر، با تمام توپ‌هاش تار و مار شده و اردوی حکومت هم امشب می‌رسد و شهر را قتل عام می‌کند. این بود که باز مردم وحشت‌شان گرفت و همان‌ها که مانده بودند از خانه‌هاشان ریختند بیرون. باز چه کنیم، و چه نکنیم؟ که یک مرتبه هجوم بردند به سمت مسجدهایی که شش ماه آزگار از درشان هم عبور نکرده بودند. و به جای آتش‌بازی و پریدن از روی بته، تا صبح قرآن سرگرفتند و «امن یجیب » خواندند. و شاید به همین علت بود که هیچ کدام‌شان متوجه نشدند که همان شبانه، یک دسته‌ی صد نفری از قلندرها، سبک و قبراق و همه سواره، شبیخون زدند به اردوی حکومتی که همان پای کوه جنوب شهر اطراق کرده بود و قسمتی از خیمه و خرگاه را به آتش کشیدند و دویست و پنجاه تا از اسب های اردو را به غنیمت گرفتند و برگشتند. فقط فردا صبح که قلندرها اسب‌های غنیمتی اردوی حکومت را لخت دور شهر گرداندند و داغ‌های روی کپل‌هاشان را به رخ مردم کشیدند، وحشت مردم یک خرده فروکش کرد و رفتند سراغ کار و کاسبی‌شان.

البته آن روز از اردوی حکومت خبری نشد. اما نزدیکی‌های غروب باز تو جاده‌ی پایین دست شهر، گرد و خاک شد و پیش‌قراول‌های اردو به چشم دیده شدند و شب که اردوی حکومت اطراق کرد، آتش اجاق‌های اردو تا یک فرسخی پیدا بود و این بود که باز مردم وحشت‌شان گرفت و تپیدند توی مساجد و باز تا صبح به درگاه خدا استغاثه کردند. از آن طرف بشنوید که البته دیگر نمی‌شد شبیخون زد. اما قلندرها حساب کار دست شان بود. و دو ساعت پیش از آفتاب فردا همه‌ی اهل شهر به صدای کر کننده‌ی توپخانه‌ی قلندرها از خواب پریدند و باز رفتند روی بلندترین بام‌ها و دیدند که اردوی حکومت بدجوری غافلگیر شده و دارد خودش را پس می‌کشد. نگو قضیه ازین قرار بوده که قلندرها برای گول زدن اردو، کوچک‌ترین و کم‌بُردترین توپ‌های خودشان را فرستاده بودند سرگردنه‌ی پایین دست شهر. و اردو که خیال کرده بود برد همه‌ی توپ‌های قلندرساز در همین حدود است با جرأت زیاد آمده بود و به فاصله‌ی یکی دو میدان پشت دیوارهای شهر اطراق کرده بود. غافل ازین که قلندرها وقتی کارشان گرفت و هونگ برنجی فراوان در اختیار داشتند، لوله‌ی توپ‌ها را کلفت‌تر و بلندتر کردند و با توپ‌های جدیدشان تا دو میدان را به راحتی می‌زدند. این بود که اردوی حکومت، یک بار دیگر صدمه دید و عقب کشید و تو همین عقب‌نشینی پنجاه تا گاری آذوقه جا ماند که قلندرها به کمک مردم کشیدند تو شهر و تخس کردند میان مردم قحطی‌زده و باز ترس و وحشت مردم ریخت.

البته خود قلندرها هم می‌دانستند که اگر قرار باشد تن به محاصره شدن بدهند، یک ماهه از پا در می‌آیند، اما امیدوار بودند که هر چند شب یک بار حرکتی بکنند و دستبردی به اردو بزنند و هر دفعه اردو را یک کمی عقب‌تر بنشانند و مزارع وسیع‌تری از اطراف شهر را آزاد کنند. این بود که روز سوم محاصره‌ی شهر، توپ‌هاشان را دو قسمت کردند، یک قسمت را بردند جلوی دروازه‌ها و قسمت دیگر را در یک میدانی شهر، رو به اردوی حکومت سوار کردند، برای دستبردهای بعدی. اما اردوی حکومت که از همان دفعه درس خودش را روان شده بود، پراکنده شده بود دورتادور شهر، و هر صنف و رسته و لشکری یک گوشه‌ی بیابان اطراق کرده بود؛ و حالا دیگر فاصله‌ی هیچ کدام از قسمت‌های اردو تا شهر از یک فرسخ کم‌تر نبود. این بود که دیگر زد و خورد فایده نداشت و هر دو طرف نشستند به انتظار. و همین طورها یک هفته گذشت و درین میان هیچ کس متوجه نشد که عمو نوروز آمد و رفت؛ و اهالی باقی‌مانده‌ی شهر به جای عیدی گرفتن و سبزه سبز کردن و خانه تکانی؛ هر شب جمع می‌شدند تو مسجدها به قرآن سرگرفتن و ذکر «امن یجیب » خواندن.

از آن طرف بشنوید از مأمورهای خفیه‌ی حکومت که وقتی دیدند اردو جرأت حمله ندارد و قلندرها حالا حالاها پیشند، به دست و پا افتادند. چون همه‌شان می‌دانستند که اگر محاصره طول بکشد و قبله‌ی عالم خسته بشود، ممکن است باز منجم‌باشی زیج بنشیند و اردو را از گرفتن شهر منصرف کند و همه‌ی زحمات خودشان به هدر برود. یا تازه اگر از سر اوقات تلخی دستور قتل عام بدهد یا هوس کله‌منار ساختن و آسیاب با خون گرداندن بکند و به صغیر و کبیر رحم نکند. این بود که نه یک روز و دو روز و سه روز، بلکه یک هفته‌ی تمام مخفیانه جلسه کردند و خانلرخان و میزان‌الشریعه را در خفا دیدند و شور و مشورت کردند که چه بکنند و چه نکنند، تا عاقبت به راهنمایی خانلرخان قرار شد شبانه بروند راه آب مخفی ارگ را باز کنند و هر جور شده آب خندق را بیندازند تو انبار باروت. خوبی کار این بود که فصل بهار بود و به علت فراوانی آب میراب‌ها می‌رفتند مرخصی و قلندر‌ها هم که توپخانه‌شان را از پشت خندق دور برده بودند و کسی متوجه قضیه نمی‌شد. این بود که یک شب صد نفر از مأمورهای خفیه با بیل و کلنگ راه افتادند و یواش یواش خودشان را رساندند به بند بزرگ‌ترین نهر شهر، که به ارگ سر باز می‌کرد؛ و قلندرها همان اول محاصره جلویش را بسته بودند. دو ساعت طول کشید تا بند را باز کردند و آب را یواش و بی‌صدا انداختند به راه آب مخفی ارگ، و یکی دو تا از دیوارها را سوراخ کردند و به آب راه دادند و دادند و دادند تا دم‌دم‌های سحر، آب افتاد به انبار باروت. قضیه وقتی آفتابی شد که زن‌های حرمسرا سر و پا برهنه از اتاق‌هاشان ریختند بیرون که سیل آمده و چه سیلی! مثل قیر سیاه.

خبر به گوش تراب ترکش‌دوز که رسید، فهمید که کار از کار گذشته. دستور داد فوری رفت و آمد به ارگ را قدغن کردند و دروازه‌های شهر را بستند و حتی از پرواز کبوترها جلوگیری کردند. و بعد فرستاد پی خانلرخان که با پس گردنی آوردندش و چیزی نمانده بود که قلندرها زیر مشت و لگد لهش کنند که ترکش‌دوز یاد آن شب افتاد و مطالبی که میرزاعبدالزکی به نقل ازو گفته بود. این بود که گفت قلندرها دست نگه داشتند و با خانلرخان خلوت کرد و بعد از یک ساعت در آمد و دستور داد که فوری سران قلندرها حاضر بشوند و باهاشان نشست به مشورت. سی نفری از رجال قلندری‌ها حاضر بودند که مجلس شور افتتاح شد. اول هر کدام خبرها را به دیگران دادند، بعد تراب ترکش‌دوز به حرف آمد که:

- هم امشب اردوی حکومت از قضیه‌ی آب افتادن به انبار باروت خبردار می‌شود. حداکثر تا فردا. و آن وقت دیگر دست ما بسته است. و تا بیاییم باروت تهیه کنیم، کار از کار می‌گذرد. دیدید که از ایلچی سنی‌ها هم آبی گرم نشد. حکومت برای آن‌ها طرف معامله‌ی باصرفه‌تری بود. در حالی که ما جز تعهد به منع سنی‌کشی چیزی در اختیار نداشتیم، خود خواجه نورالدین رفته هفت شهر سرحدی را داده و در مقابلش چهارصد توپ ازشان گرفته؛ یعنی کرایه کرده. شش ماهه. اگر می‌توانستیم در این مدت مقاومت کنیم باز حرفی بود. زمستان به آن سختی را گذراندیم و حیف که هیچ کدام‌مان فکر محافظت انبار باروت نبودیم. از آن طرف هوا که گرم بشود، مورچه‌ها از لانه می‌ریزند بیرون. با این شهرتی که ما در ضبط و تقسیم املاک داریم، فرداست که هرکدام از خوانین و تیول‌دارها راه بیفتند و بیایند به کمک حکومت. درین صورت تنها فایده‌ای که ماندن ما دارد این است که می‌شویم وجه‌المصالحه‌ی همه‌ی عداوت‌ها و کینه‌های قدیمی خان‌ها و گردنه‌بندها. اما اگر جان‌مان را در ببریم، دست کم نطفه‌ی حق را سالم نگه می‌داریم. از روزی که ما دست به کار شدیم تا حالا فقط سی بار خون کرده‌ایم. تازه ده نفر ازین عده هم از خود ما بوده‌اند که کشته شده‌اند. درست است که برای جلوگیری کشتار، گاهی تن به کشتن و کشته شدن هم باید داد؛ ولی ما فعلاً در وضعی نیستیم که احتیاجی به چنین خودکشی دسته‌جمعی باشد. و ماندن ما یعنی خودکشی دسته جمعی. پس باید شهر را گذاشت و رفت.

مولانا که پیش ازین او را شناخته‌ایم. گفت:

- کجا؟

سید گفت:

- این مسأله بعدی است. اول باید دید رفتن صلاح هست یا نه. و به عقیده‌ی من هست.

و چون همه به این مطلب رضایت دادند، تراب ترکش‌دوز دنبال کرد:

- وقتی از ایلچی سنی‌ها نومید شدیم، سید را فرستادیم به دربار هند؛ می‌دانید که آن جا صلح کل را تبلیغ می‌کنند. سید هفته‌ی پیش از هند برگشت و با خودش یک دعوت‌نامه آورد. گمان می‌کنم اگر خیال‌مان از بابت مزاحمت‌های میان راه راحت بشود، صلاح درین است که این دعوت را قبول کنیم. و اما این که چه طور می‌شود به سلامت راه به این درازی را رفت؟ خانلرخان آمده و پیشنهاد معامله می‌کند. می‌گوید به شرط این که زن‌های حرمسرا را با خودمان ببریم، علاوه بر این که کسی کاری به کارمان ندارد، پای هر کدام از زن‌ها هم پانصد سکه‌ی طلا نشسته. طلاق‌نامه‌هاشان هم حاضر است. عده‌ی همه‌شان هم می‌دانید که سر آمده، گویا سی‌صد و خرده‌ای نفرند. من گمان می‌کنم چنین حرمسرایی دست کم هدیه‌ی مناسبی است برای دربار هند...

مولانا حرف تراب را برید و غرغرکنان گفت:

-

که عده‌ای خندیدند و عده‌ای به فکر فرو رفتند و تراب ترکش‌دوز لبخندزنان دنبال کرد:

- می‌خواهی همه‌شان را عقد کنیم مولانا؟ به هر صورت از نواحی گرمسیر، حرمسرای حشری تازه‌ای برای دربار دست و پا کرده‌اند و حالا دیگر حرمسرای قدیمی موی دماغ شده است. صلاح ما درین است که دست‌چین کنیم و جوان‌ترین و زیباترین آن‌ها را با خودمان ببریم که هم تحمل چنین سفر دور و درازی داشته باشند و هم چیز دندان‌گیری برای هندی‌ها باشد. من به خانلرخان گفته‌ام به شرطی این معامله ممکن است سر بگیرد که خودش هم به عنوان گروگان تا سرحد با ما باشد. حالا تا نظرتان را بگویید، سید متن دعوت‌نامه‌ی دربار هند را می‌خواند.

و سید متن دعوت‌نامه را خواند و پس از آن، یک ساعت شور کردند که از کدام راه بروند و چه‌ها با خودشان ببرند و چه تضمین‌ها بگیرند و عاقبت تصمیم گرفتند که شب شد، حرکت کنند. بعد پرداختند به تقسیم کار.

یک دسته از قلندرها مأمور شدند که در تمام روز سر اردوی حکومت را به جنگ و گریز گرم نگه دارند و خسته‌شان کنند تا شب خوابشان سنگین‌تر از همیشه باشد و وقتی هم که شب شد آتش اجاق پای توپ ها را بیش تر از هر شب بتابند و خودشان را سر ساعت برسانند، و یک دسته مأمور بستن بار و بنه شدند که هر چه باروت و آزوقه دارند تو خورجین و همیان بکنند، و یک دسته مأمور گشاد کردن سوراخ چاشنی توپ ها شدند؛ و کارها که تقسیم شد، با هم قرار گذاشتند که سه ساعت از شب گذشته دم دروازه‌ی شرقی شهر حاضر باشند.

جان دلم که شما باشید، حسن آقا که یکی از حضار مجلس شور بود، پس از ختم مجلس، اولین کاری که کرد رفت و همان توی ارگ، میرزا عبدالزکی را گیر آورد و قضایا را بهش حالی کرد که برود و میرزا اسدالله را هم راهی کند. این بود که میرزا عبدالزکی به تاخت، خودش را رساند به تکیه‌ی پالان‌دوزها که به قلندرهای تفنگ به کول مثل هر روز تو دالان و حیاطش پلاس بودند و نه از همکارهای میرزا اسدالله خبری بود. فقط خود میرزا تک و تنها پشت بساطش نشسته بود و داشت یک کتاب شعر را رونویس می‌کرد. پیدا بود که بوی الرحمان اوضاع بلند شده. سلام و علیک کردند و بعد میرزا عبدالزکی خلاصه‌ی وقایع را با ماحصل مذاکره‌ی قلندرها نقل کرد و دست آخر گفت:

- به هر صورت جانم، اهل حق امشب می‌روند. و باز جانم از فردا همان آش است و همان کاسه.

میرزا اسدالله گفت:

- لابد تو هم باهاشان می‌روی؟

میرزا عبدالزکی گفت:

- البته جانم! جانم را از سر راه که نیاورده‌ام. دیگر عهد لیلی و مجنون که نیست تا من پای یک زن، هم آبرویم را بگذارم، هم جانم را. همه‌ی حرف‌ها را هم با درخشنده خانم زده‌ام. الحمدالله محتاج من نیست. اصلاً جانم، تو هم باید راه بیفتی.

میرزا اسدالله گفت:

- چرا؟ مگر چه خبر شده؟ تبی بود و عرق کرد.

- جانم خیال می‌کنی با فرشته‌ها طرفی؟ اولین کسی که بیاید سراغت، همان پیشکار کلانتر است. جانم، یادت رفته ده که بودیم چه بلایی سرش آوردیم؟ من و تو رفته‌ایم زیر بال این‌ها را گرفته‌ایم جانم، یعنی شریک جرم‌شان شده‌ایم. مگر نمی‌دانی که بنای این حکومت بر کینه است؟

- می‌دانم آقا سید! اما من جرمی نکرده‌ام.

- نمی‌فهمم جانم. اگر اردو بیاید، اولین نفری که بگیرند تویی. با آن سوابق و با این کارهای دیوان قضا. جانم خیال می‌کنی می‌آیند تاج افتخار به سرت می‌زنند؟

- خوب، بعد؟

- بعد ندارد جانم، می‌خواهی خودت را فدا کنی؟ می‌خواهی شهید شوی؟ راستی که کار این شهیدپرستی تو هم دیگر به شهیدنمایی کشیده، جانم.

- دهن من بچاد آقا سید. اما من حالا می‌فهمم که چرا کسی تن به شهادت می‌دهد. چون بازی را می‌بازد. و فرار هم نمی تواند بکند. این است که می‌ماند تا عواقب باخت را تحمل کند. وقتی کسی از چیزی یا جایی فرار می‌کند، یعنی دیگر تحمل وضع آن چیز یا آن جا را ندارد. و من می‌خواهم داشته باشم. برای من تازه اول امتحان است.

- می‌بینی که داری ادای شهدا را در می‌آوری، جانم. آخر این همه که در مرگ شهدا عزا گرفتیم، بس نبود؟ امکان عمل را می‌گذاریم برای دیگران و خودمان به شهیدنمایی قناعت می‌کنیم، جانم، همین است که کارمان همیشه لنگ است. یادت رفته می‌گفتی باید از پیش نقشه داشت؟ خوب جانم، این فرار هم یک نقشه است. آمادگی برای بعد است. جانم، یک نوع مقاومت است.

- نه فرار مقاومت نیست. خالی کردن میدان است کسی که فرار کرده از خودش سلب حیثیت می‌کند. حتی در یک بازی یا باید برد یا باید باخت. صورت سوم ندارد. معامله‌ی بازار که نیست تا دلال وسطش را بگُیرد. معامله‌ی حق و باطل است.

- جانم بدجوری داری حرف شهدا را می‌زنی. باورت شده.

- پس تو خیال می‌کردی بازی می‌کنیم؟ یادت است چه عجله‌ای داشتی و من چه تأملی می‌کردم؟ و تازه به کجا فرار می‌کنید؟ خیال می‌کنی آسمان هند چه رنگ است؟ این صدایی که از دور می‌رسد، صدای طبل است.

- جانم، گفتم که می‌رویم خودمان را آماده‌ی مقاومت بعدی بکنیم.

- نه دیگر، کار شما تمام است. برای شما ماجرایی بود و گذشت. اما برای من تازه شروع شده. برای من مؤثرترین نوع مقاومت در مقابل ظلم، شهادت است. گرچه من لیاقتش را ندارم. تا وقتی حکومت با ظلم است و از دست ما کاری بر نمی‌آید، حق را فقط در خاطره‌ی شهدا می‌شود زنده نگه داشت.

- می‌بینی جانم. عاقبت مُقر آمدی. آخر این همه خاطره‌ی حق که با تن این همه شهید دفن شد، کی به برافتادن ظلم کمک کرد جانم، که تو حالا می‌خواهی ادای شهدا را در بیاوری؟

- همین که من و تو به امیدی حرکت کردیم، شهدا را پیش چشم داشتیم. می‌خواستیم میراث آن‌ها را حفظ کنیم. می‌دانی آقا سید! درست است که شهادت دست ظلم را از جان و مال مردم کوتاه نمی‌کند، اما سلطه‌ی ظلم را از روح مردم می‌گیری. مسلط به روح مردم خاطره‌ی شهدا است، و همین است بار امانت. مردم به سلطه‌ی ظلم تن می‌دهند، اما روح نمی‌دهند. میراث بشریت همین است. آن چه بیرون از دفتر گندیده‌ی تاریخ به نسل‌های بعدی می‌رسد، همین است.

- آخر جانم، اگر فقط مقاومت در قبال ظلم هدف بود باز حرفی. اما جانم، مقاومت که هدف نیست. بر انداختن ظلم هدف است.

- می‌بینی که نشد. با این توپ هم داشتیم.

- جانم، هزار کار دارم. عاقبت راه می افتی یا نه؟

میرزااسدالله گفت:

- نه، فقط از فردا می‌روم دم در مسجد جامع.

- پس جانم تصمیم گرفته‌ای خودت را فدای هیچ و پوچ کنی؟ هان؟

- نه. می‌خواهم زندگیم را جبران کنم.

- تو که جانم، با ماندنت داری زندگیت را از دست می‌دهی.

- نه می‌خواهم یک بار دیگر خودم را امتحان کنم. می‌مانم و به زندگیم معنی می‌دهم.

- معنی زندگی تو بچه‌هات هستند.

- نه. اگر به جبران این همه نعمتی که حرام کرده‌ام توانستم چیزی بدهم، زندگی‌ام را معنی کرده‌ام. این بچه‌ها دوام طبیعی زندگی‌اند. دوام طبیعی من‌اند. نه معنای بشری زندگی. تخم که از درخت افتاد. باید سبز کند. اما من که درخت نبوده‌ام. من که زندگی نباتی نکرده‌ام. به جای من هر کسی دیگر می‌توانسته پدر باشد. پدر این بچه‌ها یا هر بچه‌ی دیگر. اما هیچ کس دیگر نمی‌تواند، یعنی نتوانسته به جای من میرزا اسدالله کاغذنویس در مسجد بشود. این بار را فقط من به دوش داشته‌ام. نمی‌توانم وسط میدان بگذارمش و فرار کنم. باید به منزل برسانمش.

- جانم! من یک عمر به دست تو نگاه کردم. یک عمر حسرتت را خوردم. اما درین قدم آخر نمی‌توانم پا جای پای تو بگذارم. بدجوری کله‌خری می‌کنی، جانم.

- در عوض راحت می‌شوی آقا سید! با خودت تنها می‌مانی. آخر منی گفته‌اند و تویی! از زنت هم که خیالت راحت است. فقط بهش بسپر کار قالی‌بافی را ول نکند. شاید زرین‌تاج هم بتواند بچه‌ها را زیر پر و بال قالی بزرگ کند. بعد هم سری بزن به مشهدی رمضان علاف و حسن کمانچه‌ای. ازشان بخواه. شاید باهاتان بیایند.

و به این جا حرف و سخن‌شان تمام شد. میرزاعبدالزکی تا به خانه برسد، همین جور نان و آذوقه و خال روی دست‌هاشان مشغول بود، قلندرها در خفا بارهاشان را بستند و باروت های باقی مانده را بار کردند و توپ‌ها را از کار انداختند و اسب و استرها را تیمار کردند و بهترین تفنگ‌ها را انتخاب کردند و باقی را شکستند و یا سوزاندند و وقتی شهر از پا افتاد. خانلرخان را به عزت و احترام تمام سوار اسب کردند با صد و بیست نفر از زن‌های جوان حرمسرا، که به کجاوه نشانده بودند، و از دروازه‌ی شرقی شهر بی سر و صدا به سمت هند گریختند. اما آتش اجاق‌هاشان پای توپ‌های از کار افتاده تا نصف شب می‌سوخت.

صبح فردا اهل شهر به سرکردگی میزان‌الشریعه و مأمورهای خفیه‌ی شهر، همه سر و پای برهنه و قرآن به سر و نان و نمک در سینی گذاشته، از دروازه‌ها آمدند بیرون و رفتند به استقبال اردوی حکومت. قبله‌ی عالم هنوز خواب بیدار شد. میزان‌الشریعه و هفت نفر از بازاری‌هایی که همان روز صبح از دوستاق‌خانه آزاد شده بودند، به حضور پذیرفته شدند و میزان‌الشریعه تبریک گفت و دعا کرد و به حال خانلرخان دل سوزاند، و قبله‌ی عالم چاشت نکرده، سوار شد و با کبکبه و دبدبه وارد شد. درست است که قلندرها همه فرار کرده بودند، اما بیا و ببین که چه بگیر بگیری شد! دویست تا از خانه‌های شهر غارت شد، و بیش‌تر خانه‌ی آن‌هایی که قبل از محاصره از شهر فرار کرده بودند؛ و هفت نفر از بی باعث و بانی‌ها را به عنوان سرکردگان قلندرها، همان جلو موکب قبله‌ی عالم قربانی کردند و هزار نفر را گرفتند و بردند دوستاق‌خانه. و فردا هفت نفر از حبسی‌ها را جلوی دروازه ارگ دار زدند و هفتاد نفرشان را شمع‌آجین کردند؛ یا توی پوست گاو تپاندند و درش را دوختند؛ یا شیشه‌ی مذاب تو چشم‌هاشان ریختند، یا توی دیگ آب جوش فروشان کردند. هفت‌صد نفر را هم قرار شد تبعید کنند و از باقی هر که توانست باجی بدهد، آزاد شد و هر که نتوانست سبیل کسی را چرب کند، ماندگار گوشه‌ی دوستاق‌خانه شد.

جان دلم که شما باشید، از آدم‌های قصه‌ی ما میرزاعبدالزکی و حسن آقا و برادرهاش که با قلندرها رفتند. مشهدی رمضان علاف که از زندگی سیر شده بود و حاضر نبود با قلندرها برود، گرفتار شد و روز بعد شمع‌آجینش کردند. حسین کمانچه‌ای هم که یک عمر میان‌داری مجالس بزم و رزم را کرده بود، ماند و گرفتار شد که دست باقی مانده‌اش را از درازا نصف کردند و از پا دارش زدند. اما خان دایی دار و ندار خوش را یک روزه خرج کرد تا به کمک ریش‌سفیدهای شهر و دیدن دم میزان‌الشریعه و کلانتر و داروغه و پیشکار، اسم میرزااسدالله را توی صورت تبیعیدی‌ها جا داد. دیگر برایتان بگویم درخشنده خانم به حرمسرای خانلرخان نرفت که هیچ چی، به اسم قالی‌بافی، خانه‌ی حاج ممرضای مرحوم را هم از غارت شدن نجات داد و کارش کم‌کم به جایی کشید که قالی‌های دست بافتش تا پتل پورت و چین و ماچین رفت؛ و زرین‌تاج خانم و بچه‌ها اسباب‌کشی کردند و رفتند خانه‌ی خان‌دایی. و هنوز جنازه‌ها بالای دار بود و گل‌های شقایق تو یونجه‌زار زیر توتستان‌های بریده‌ی اطراف شهر، تازه سر زده بود که یک روز صبح، خان‌دایی با حمیده راه افتادند، و کپنک و چاروخ و عصای گره گوله‌دار میرزا اسدالله را بردند دم در دوستاق‌خانه که میرزا پوشید و سر گذاشت به بیابان.





...حالا برگردیم سر قصه‌ی آقا چوپان خودمان که آن جوری وزیر شد و آن جوری مرد.

جان دلم که شما باشید؛ دیدید که پسرهاش برگشتند به شهر و چون کار دیگری از دست‌شان بر نمی‌آمد، به شراکت هم، شدند مکتب‌دار. اما از آن جا که اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش می‌گرفت، دو تا برادر با هم نساختند. به خصوص که مکتب‌داری در آن دور و زمانه چندان رونقی نداشت و به زحمت می‌شد نان دو تا خانواده را ازش درآورد. این بود که یکی از برادرها سهمش را فروخت به یک غریبه و رفت سراغ بازی‌ها یا آشناروشناهایی که در زمان حیات باباش، توی دریا و دیوان پیدا کرده بود. هرچه را از فروش سهم مکتب‌خانه گیر آورده بود، خرج کرد و به این و آن باج سبیل داد تا عاقبت شد یک میرزابنویس دیوانی. و پس از طی مراحل و مدارج. عاقبت رسید به منصب ملک‌الشعرایی دربار. اما آن یکی برادر که پوست‌کلفت‌تر بود در مکتب‌داری دوام آورد و آورد و آورد تا سهم آن آدم غریبه را هم خرید و برای خودش شد یک مکتب‌دار به‌نام شهر. و از قضای کردگار راویان اخبار چنین روایت کرده‌اند که قصه‌ی ما را هم همین برادر مکتب‌دار نوشت و از خودش به یادگار گذاشت. اما ناقلان آثار دو دسته شدند. یک دسته گفتند قصه‌ی ما را میرزا عبدالزکی نوشت که همراه قلندرها رفت به دربار هند که گبر و جهود و مسلمان و نصاری با هم دور یک سفره می‌نشستند و در آن بکش بکش شیعه و سنی، ادعای صلح کلی می‌کردند. و یک دسته‌ی دیگر از همین ناقلان آثار گفتند که نه. قصه‌ی ما را خود میرزا اسدالله پس از بیست سال قلندری و سیر و سیاحت نوشت؛ چرا که در آخر یکی از نسخه بدل‌های قصه آمده که:

«جان پسر! اگر یادت باشد، یک روزی با هم از ارث و میراث حرف می‌زدیم و من چیزهایی برات گفتم که گمان نمی‌کنم فهمیده باشی. به هر صورت، این قصه ارث من برای تو. این را هم بدان که بابای من یک ارث دیگر هم برایم گذاشته بود که حیف! نتواسنتم بگذارمش برای تو. به دردت هم نمی‌خورد. یادت هست آن کپنک پاره و چاروخ و عصایی که مادرتان از دست‌شان ذله شده بود؟ آره باباجان. آن‌ها هم ارث بابای من بود. و حالا به درد خود خورد.»

اما برای ما که نه از راویان اخباریم و نه از ناقلان آثار، چه فرقی می‌کند که قصه را که نوشته باشد؟ این است که قصه‌ی خودمان را تمام می‌کنیم تا کمی هم به حال کلاغه دل بسوزانیم که باز هم به خانه نرسید.



